تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه هفدهم آبان 1388

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

نه سلام و نه علیک !

فقط اومدم بگم این بلاگفا بدبخت بی صاحاب و از زیر بوته عمل اومده ! چون انقدر هرکی به هرکی و بدبخته که بعد گذشت نزدیک 5 ماه هنوز نتونستن مشکل دریافت نسخه پشتیبان رو حل کنن !

بنده هم بعد 5 ماه صبر و اینکه بالاخره به این مسئله واقف شدم که ایجا بی صاحابه اومدم هرچی دلم می خواد بنویسم !

با این شروع می کنم :

ای بر پدر و مادرت ! که می فهمی کپی رایت چیه نه از حقوق نویسنده چیزی می دونه !

ای تو روحت که مجبورم کردی از نوشته های یه سال که بیشتر 365 تا پست می شد دونه دونه کپی بگیرم !

ای خیر نبینی که خودتو زدی به خریت و یه عده دیگه ام ایضا پشت سرتو ، هیچکسم اعتراضی به این بی قانونی تو نداره !

در آخر !

خاک بر سرت اصول اولیه مدیریت رو نمی دونی و اسم مدیریت رو یدک می کشی !

اگه بس نبودت خبرم کن ! بازم دارم برات !

 
 

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388

عجب وجدانی !

این اولین باریه که روز پنجشنبه ، اضافه کاری، اومدم شرکت. اونم به خاطر اینکه هفته دیگه داریم تشریف می بریم مسافرت و باید میومدم کارهامو انجام می دادم تا از برنامه عقب نیفتم.

صبح که اومدم دو تا از همکارام (دو تا از آقایون ) بودن. ولی از ساعت 2 به این طرف تنهای تنهام. هیچ کس نیست جز بچه های کارگاه پایین که من اصلا نمی بینمشون و نگهبانی .

سالن مهندسی نیمه تاریکه. چون فقط چراغ های ردیف بالای سر خودمو روشن کردم و بیرون هم هوا ابریه. گاهی هم رعد و برق می زنه و رگبار می باره . ولی زود بند میاد .

از صبح مشغول یه سری کارهای خیلی دقیق و پیچیده بودم که تمرکز زیادی لازم داشت. فرصت نکردم سر بخارونم تا همین الان.


الانم که اومدم این چیزا رو بنویسم ، کارم تقریبا تموم شده و گفتم یه استراحتی به خودم بدم.


وای نمی دونین چه سکوت دلچسبیه ! چه آرامشیه !

نمی دونین با چه سرعت عملی کارهامو انجام دادم. با کمترین خطا.

کاملا مطمئن شدم که من از اون دسته آدم هایی هستم که اگه کسی براشون تعیین تکلیف نکنه و بالا سرشون واینسه ، بهتر کارمو انجام می دم.

خداییش امروز با اینکه هیچ کس نبود که ببینه من کار می کنم یا نه ، چکم کنه و از این حرفا ، راندمان کاریم بیشر از روزای دیگه بود.

از بچگی هم همینطور بودم. وقتی درس می خوندم. مامانم خیلی خوب روحیه منو می شناخت ، در کل دوران تحصیلم مامان یکبارهم به من نگفت مثلا "برو سر درست ! " یا "درستو خوندی ؟" خودم کارم درست انجام می دادم و تازشم همیشه شاگرد ممتاز بودم !!! (این الان پز بود من دادم !!!!)


حالا هی من هرچی به این مخمل می گم سر زبان خوندن هی چپ نرو ، راست بیا بگو :"زبان خوندی ؟"  یا "بشین زبان بخون !" به گوشش نمی ره که نمی ره !


در زمینه آموزش و پرورش اینجانب ایشون شدن فرشته نگهبان !!! نه بهتره بگم دربون جهنم !


انقدر پاپی من می شه که منم کلا قاطی می کنم ولج می کنم و می گم :"اصلا نمی خوام بخونم !"


ولی فکر کنم هم اخلاق من بچه گانه است و هم کار اون غیر منطقی !


خلاصه ، اینارو گفتم که بدونیند جینا خانم خوب وجدان کاری ایی داره ! هیچ کسم اگه نباشه که ازش کارشو تحویل بگیره ، خودش عین دخترای گل می شینه همه رو انجام می ده !



چقدر واسه خودم هندونه قاچ کردم خدایی !!!!

 
 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

تلویزیون واسه خودش روشنه. داره تبلیغ نشون می ده. حواسم جمع کار خودمه که یهو با شنیدن این جمله هابا صدای اون آقا قشنگه گوشامو تیز می کنم :

"چند وقته از دوستان دوران مدرسه ات بی خبری ؟ از همکلاسیات خبر داری ؟ هم محله ای های قدیمت چطور ؟ ازشون خبر داری ؟...."

خدا به سر شاهده یهو توهم می زنم که این چیزی نمی تونه باشه جز تبلیغ "فیس بوک " ! یعنی " فیس بوک " آزاد شد ؟!


چند دقیقه بعد ملتفت می شیم که نه خیر ! اینهمه روضه خوندن که ملت بیاین حساب قرض الحسنه پس انداز باز کنین و این چرت و پرتا !


راستی یه سؤال ! اینهمه اینا می گن کار خیر ، کار خیر ، گره از کار دیگران باز کردن با افتتاح حساب قرض الحسنه پس انداز ! تا حالا کسی دیده یا شنیده که این بانکها وام قرض الحسنه هم بدن ؟!

من که ندیدم !


 
 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

نیم ساعت بخوابیم ؟

عصر می رم خونه. یه کم زودتر از روزهای دیگه.

چند دقیقه بعدِ من مخمل هم می رسه . تصمیم می گیریم یه نیم ساعتی دراز بکشیم و بعد بشینیم سر درس و مشقمون !

اصلا نمی فهمم چطور خوابم می بره. انگار همه سنگینی تنم با تن تشک یکی می شه .

خواب می بینم من و مخمل (انگار دو تا بچه 10و12 ساله ایم ! ) تو حیاط یه مجتمع بزرگ داریم بازی می کنیم ! اونم توپ بازی !

من یه شلنگ تخته ای می ندازم که نگو !

بعد یهو خانم زبانمون (خانم زبان فعلی امونا !) سرشو از پنجره طبقه پنجم بیرون میاره و یا عصبانیت  بلند می گه :

"بچه ها بسه دیگه ! یللی تللی ، بسه ! بدویین برین سر درستون ! یا لا ! "


از خواب می پرم. هوا تاریک شده. نمی دونم الان کجام ؟ کِیه ؟! صبحه ؟! شبه ؟! باید پاشم حاضر شم برم شرکت ؟!! باید دوباره بخوابم ؟!


تا اینکه مخمل جان میاد و می گه : "هیچ فهمیدی ناغافل 2 ساعت خوابیدیم !!!!"


دوباره امروز صبح مخمل آروم صدام می کنه :"عزیزم ، پاشو ...خواب نمونی !"

می خوام بپرم ماچش کنم ! خدا می دونه از چه کابوس وحشتناکی منو نجات داد !

فکر می کنید چه خوابی می دیدم ؟!

هیچی ،  خانم زبانمون ! کله بنده رو دولّا کرده بود به خاطر انجام ندادن تکالیفم داشت یه طرف سرمو با ماشین می تراشید !!!!


یکی نیست بگه باباجون تو بچه بودی اینقدر از معلمات نمی ترسیدی ! اونا از تو حساب می بردن ! حالا که دور جونت خرس گنده شدی کابوس معلمتو می بینی ؟! جل الخالق !


 

 


بی ربط : جسته و گریخته این سریال "بر بام آسمان" رو می بینم. و همه اش این فکر در ذهنم تداعی می شه که چرا در اعصار مختلف تاریخ ، دانشمندان و علما و پیامبران و... سخت ترین زندگی ها رو داشتن. هیچکدوم در زمان خودشون درک نشدن . ولی بعد اینکه از دنیا رفتن ، ملت تازه اومدن تحلیل کردن که اینا کی بود و چی می گفتن ....

شاید به قول مخمل ، تئورسین خوب ، تئورسین مرده است !

 
 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

سوئیس


جایی خوندم از خصوصیات حکومت امام زمان می شه به موارد زیر اشاره کرد :

" گسترش عدالت ، از بین رفتن اختلاف طبقاتی بین سطوح مختلف جامعه ، احترام متقابل مردم به یکدیگر ، پرهیز از دورغ و تهمت و.... حرکت از سوی نیازهای فیزیولوژیک به نیازهای متعالی و ...."


فکر کنم امام زمان خیلی وقته تو "سوئیس" ظهور کردن ! فقط ما بی خبر موندیم !



پی نوشت : اکثریت غالب مردم سوئیس و اتریش در سطوح بالایی هرم مازلو قرار دارند. به طوری که می توان گفت  احساس نیاز به هنر ، موسیقی ، زیبایی و ... جایگزین نیازهای فیزیولوژیک آنها گردیده است .

 
 

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

دیشب

دیشب خیلی شب عجیبی بود. عصر از شرکت که رفتم خونه بلافاصله با مخمل رفتیم خرید و تا 9:30 شب بیرون بودیم و از خستگی کف پاهام گز گز می کرد. انقدر خسته بودم که می ترسیدم نکنه نتونم شب بیدار بمونم.

از ساعت 10 هم سر درد بدی گرفتم ...

مخمل رفت خوابید و من فکر کردم تا هر وقت تونستم بیدار می مونم و تا هر جا که حس و حال حقیقی اش بود دعا می کنم....


دیشب چند تا چیز جالب فهمیدم  که دوست دارم با شما هم به اشتراک بذارمشون :


اول اینکه وقتی نام های خدا رو می خوندم و صداش می کردم بیش از همیشه مطمئن شدم که جای درستی قرار دارم و بی آنکه به ضعف های خودم در بندگی ام فکر کنم به این فکر کردم که در برابر چه عظمتی ، چه چیز های کوچیکی می خوام....


دوم اینکه برای  اولین بار در زندگی ام اتفاق عجیبی افتاد...


تا دیشب یاد نداشتم که برای "سرزمینم " دعا کرده باشم.. ولی دیشب غم غریبی فضای سینه ام رو پر کرده بود و تا ساعتها نتونستم جز برای "سرزمینم " برای چیز دیگری به درگاه خدا التماس کنم....


و سوم اینکه دیشب برای آدم هایی دعا کردم که تنها به واسطه نوشته هاشون می شناسمشون .

دوستان خوبم ، قدیس عزیز ، ستاره جان ، حسین آقا ، غرغرو جان  و میس شانزلیزه عزیز ، یاد هر 5 تا تون افتادم و براتون دعا کردم. و این تجربه دوست داشتنی ایی بود.


دیشب رو دوست داشتم. خیلی ....


"خدای عزیزم " ازت ممنون که خدای من هستی ....



 
 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

ماشالله به غیرت شما !



من (با خیلی خوشرویی ) : سلام ! حال شما چطوره ؟ خانم چطورن ؟ قدم نورسیده مبارک !


آقای همسایه : خیلی ممنون . متشکر ! اتفاقا خانمم تو کربلا باردار شد ! همه میگن این بچه امام حسینه !


من : (آیکون حالا راستشو نگی لال بی ایمون از دنیا می ری برادر من ؟!! )



کلا چه خوب می شد اگه امکان داشت آدم قبل از حرف زدن فکر کنه ها ! نه ؟

 
 

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

قدر

در فاصله ای که خواب پلک هایم را سنگین کند به هزار چیز مختلف فکر کردم...

حجم افکارم انقدر زیاد بود که حتی نمی توانم مرورشان کنم.

از مسئله پیش آمده برای یکی از عزیزانم شروع شد و به تلخی ها و ناباوری های دنیای واقعی اطرافم ختم شد...


با خودم گفتم :

"کاش اینقدر خسته نبودم. کاش چشم هایم نمی سوخت... کاش سرم درد نمی کرد...آنوقت تا سحر بیدار می ماندم و نامه ای برای خدا می نوشتم . نامه ای که "اشک خدا" را در بیاورد...."


بعضی وقت ها تعجب می کنم از صبر خدا. صبر که نه ، شاید تدبیری که من از آن بی خبرم. از حکمت خدا.

وقتی گره های فروبسته زندگی مردم را می بینم. وقتی سختی ها و بی عدالتی ها و نا برابری ها و ....را می بینم...

وقتی بیماری و رنجوری مردم را می بینم...

وقتی .....

وقتی هزار و یک چیز می بینم که مغزم را می سوزاند و زبان در کامم فرو می برد ، احساس عجز و نا توانی در من ایجاد می کند،

"سکوت" او را نمی فهمم. نمی فهمم ....


اما راجع به "قدر "...

به گمانم فرصت خوبی است برای خالی شدن. برای خواستن. برای اعتراف کردن. برای سؤال کردن...


فارغ از هر دین و فرقه و کیش و آیینی ، احساس می کنم که قدر گذاشتن به "سه" شب در طول یک سال با بهانه هایی چون  تجدید میثاق ، خواستن ، حتی گله گی کردن از کسی که فکر می کنی اختیار همه امور در دست اوست ، چندان بی مناسبت نباشد.


من که این شب ها را برای فریاد زدن دوست می دارم.


 
 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

م س ت ی

موهای سیاه و بلندم در دست نسیم تاب می خورد ،

گونه های سرخم  در خنکای وزش باد تلطیف می شود،

و قطرات ریز باران معلق  در هوای مه آلود ،

آهسته گام بر می دارم، با احساسی شبیه  بی وزنی  ....

مثل پرنده ای با دو بال نا مرئی در خلسه ای بی انتها از زمین بلند می شوم....

آوازم با صدای ریزش نرم باران روی خاکی که بوی سبزی و طراوت می دهد در هم می آمیزد...

دلم می خواهد با صدای بلند بخوانم...

شاید فریاد بزنم...

بدون ترس...

ترس از قضاوت شدن...

ترس از دیده شدن...

ترس از "زن" بودن...


چه لذت بخش است در فاصله ای نه چندان دور از زمین ، رقص زیر آسمان فیروزه ای .....

چشم هایم سرخ است ،

نه ، نه از اشک نیست...

از حیرت نا شناخته هایی است که می بینم...

انگار مویرگ های ملتهب چشمم تاب تماشای این "ناباورکردنی"  را ندارد....


حتی در دنیای خیال

 



نوشته شده در : م س ت ی

 
 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

آرزو

بچه که بودم یه تابلوی خوشنویسی بود با جوهر قهوه ای ، همون رنگی که من دوست دارم ، روی دیوار باریک راهرو . با شکسته نستعلیق نوشته بود :


" ترکِ آرزو کردم ، رنج هستی آسان شد  "


تو عالم بچگی یه چیزایی از این جمله می فهمیدم . اما باورش نداشتم. باور نمی کردم که ممکنه آدم تو زندگی به جایی برسه که برای پایان بخشیدن به رنج و دردش و یا کمتر کردن اون ها دست از آرزوهاش بکشه.


اما امروز....


اما امروز که با همه وجودم ، با روح و جسمم ، احساس می کنم که ساختن یه آینده مطمئن ، تلاش برای یه زندگی سالم ، رسیدن به رضایت نسبی از خویشتن ، دست یافتن به آرزوهای کوچیک و بزرگ ، چقدر سخته و چقدر تلاش و پشتکار  و از خودگذشتگی و هزینه مادی و معنوی و...می خواد ، می فهمم و باورش می کنم.



اما....

با همه سختی ها ، با همه نشیب و فراز ها ، با همه تجربه های گریز ناپذیر تلخ و شیرین ، می دونم که هرگز





دست از آرزو هام نمی کشم. من با همین آرزوها زنده ام.....





پی نوشت : دوستان خوب و همیشگی من . از همه به خاطر غیبتم و اینکه باعث نگرانیتون شدم معذرت می خوام. خوب نبودم. ولی حالا خوبم به لطف خدا.