تبليغاتX
تولد
   
تولد
دست نوشته های یک انسان راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

بله

خوشحالی

در این شب ها

صبح نوشت

کشتی نگیرید

لبخند

لطفا بگویید آمین

این پست نام ندارد

حضرت حافظ

بسی رنج بردم....

____________________
پیوندهای روزانه

لینکدونی گوگل ریدری

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

علیشا

بهادر

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

مهدی کریمی

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

میس شانزلیزه

بهاره رهنما

دختر ترشیده

اقلیما پولادزاده

توکای مقدس

مجیک

علی.س

محسن سراجی

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

کاسنی

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

علیرضا شیرازی

قالب های نایت اسکین

مرکز اطلاعات فنی ایران

روزنامه اعتماد ملی

گل آقا

مهدی استاد احمد

ارمغان زمان فشمی

خبرنگار غرغرو

Imagecave

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

بله

دو سال پیش در همچین روزی ....

کنارت نشستم....

در حضور خیلی ها ....

خیلی ها که بعضی با نگرانی ، بعضی با محبت ، بعضی با تردید ،بعضی با عشق .....نگاهمون می کردن . کنارت نشستم و در پاسخ به درخواست وکیلت گفتم :

"از خدا می خوام تا کمکم کنه تا در هر شرایطی ،

در شادی و غم ،

در سلامت و بیماری،

در ثروت و تنگدستی

دوست و همراه همسرم باقی بمونم.

کمکم کنه تا بتونم خانواده امو خوشبخت کنم. .......

بله."

و بعد همسرت شدم. خوشحالم که بهت "بله" گفتم.


آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست.....

سالگرد ازدواجمون مبارک



 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

خوشحالی

چهارشنبه....

هوا انقدر گرمه که احساس می کنم از روی گونه هام بخار بلند می شه. بی رمق کیف سنگین روی دوشم، پاهامو دنبال خودم می کشم ....قبل از اینکه بپیچم توی کوچه خودمون ، یه پژو  GLX  مشکی می بینم که زیر سایه یه درخت پارک کرده.

نگاهم میفته بهشون.درحالی که دارن همدیگرو می بوسن. به سرعت صورتمو برمی گردونم تا نفهمن که من دیدمشون....ولی متوجه شدن. ناراحت می شم از اینکه این یه ذره عاشقانه رو بهشون حروم کردم. GLX مشکی راه میفته و از کنارم می گذره...

ته دلم یه حسی دارم. دلم می سوزه. می دونم که عاشقانه یواشکی واسشون تبدیل به عذاب وجدان می شه.


وارد کوچه خودمون می شم. پسر بچه های سرتق که با شروع تعطیلات تابستون از 9 صبح تا 9 شب در حال بازی هستندو من هرشب از مخمل می پرسم :

"اینا پدر مادرشون صداشون نمی کنن برن خونه ؟!"

و مخمل هم هرشب می گه :"چرا.ولی نمی رن خوب !"


با دو تا از دوستان قرار شام بیرون داریم. شام تو یه رستوران می خوریم و بعدش به هوای چای راهی دربند می شیم.

ولی من خیلی خسته و بی حوصله ام. ولی نمی دونم چرا به طرز خنده دار و اغراق آمیزی سعی دارم خودمو "خوشحال " نشون بدم !


پنجشنبه

با کرختی از خواب بیدار می شم . یادم میفته که کلاس یوگا دارم. خوشحال می شم و راه میفتم...

آخر هر جلسه مربی برامون پیام مهر رو می خونه :

"سلام بر زندگی"

"سلام بر سلامتی"

"سلام بر تلاش و کوشش"

"سلام بر عشق، عشق به همه چیز "

.....

به این جمله ها فکر می کنم. دوستشون دارم.


برای جمعه نهار مهمون داریم. بنابراین بقیه پنجشنبه به نظافت خونه و خرید و ...می گذره.

جمعه

خیلی خانمی می کنم و ساعت 9:30 از خواب بیدار می شم !

غذاها رو آماده می کنم و منتظر مهمونا می مونم. یکی یکی پیداشون می شه و من کم کم یادم می ره که خسته بودم...بی حوصله بودم ....یادم می ره که در طول هفته گذشته یه بغض عجیب خرخره ام رو چسبیده بود....

فرفری خانم هم تشریف میارن !

تا واردمی شه با هیجان می گه :

"خاله ....! یه چیز غافلگیر کننده برات دارم ! از ذوق می میری ! اولش با ک شروع می شه ! یالا بگو ! حدس بزن !"

می گم :"کیک ؟ کفگیر ؟ کفش ؟ "

می گه :"نه ! گوشواره !"

بعد یه جفت گوشواره واقعا خوشگل از کیفش بیرون میاره و با ذوق می گه :

"بفرمایید ! اینم کادوی شما ! سلیقه خودمه ! خودم انتخابش کردم ولی پولشو از خواهرم قرض گرفتم باید بهش پس بدم !"

من ذوق زده می شم و گوشواره ها رو گوشم می کنم .

بهش می گم :"امروز تو واقعا منو "خوشحال" کردی...."