هوا خیلی سرد بود،نیم ساعتی می شد که کنار خیابون منتظر
تاکسی ایستاده بود و داشت از سرما مثل بید به خودش می لرزید.
زیر لب غرغر میکرد :"اه ! اینم شد زندگی؟! از صبح تا
بوق سگ جون بکن آخرشم مجبوری می شی حقوق خودتو گدایی کنی ! لا مصبا ! معلوم نیست
چرا حقوق نمی دن !"
تو همین فکرا بود که یه ماشین مدل بالا با سرعت از مقابلش
گذشت و اونو خیس گل کرد .از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد :"آشغال ندید بدید !
100 رحمت به گوسفند ! خدا ببین پولو به کیا میده !!!"
دست کرد تو کیفش که اینقدر خرت و پرت توش چپونده بود ورم
کرده بود،از لای 100 تا چیز 2 تا ورق دستمال کاغذی کشید بیرون و مشغول پاک کردن
گندکاری آقاهه با ماشین مدل بالا شد.
همینطوری زیر لب غرغر میکرد :" اینم شد زندگی !"
نگاه معنی داری به آسمون انداخت :"خدایا ! شکرت
!"
تر و تمیز کردن پایین بارونی و پوتین هاش که تموم شد دوباره
مثل یه خانم متشخص منتظر تاکسی ایستاده بود ،اما اینبار یه کم عقب تر.
فکر میکرد :"هیچ رضایتی تو زندگیم نیست ! اه ! از همه
مردم بدم میاد ! هیچ چیز عادلانه قسمت نشده ! یکی رو میبینی هم خوشگله هم پولداره
هم خونواده خوب داره هم با سواده خلاصه آنچه همه خوبان دارند اون یکجا داره
یکی رو میبینی هم زشته هم بی پول هم
بدبخته ! این چه جور عدالتیه ؟! واسه اینکه صدامون در نیادم هی میگن اون دنیا !
اون دنیا ! هر چی نداریم میگن آزمایش خداست ! هر چی داریم باید همش تنومون بلرزه
که نکنه یه وقت خدای نکرده نا شکری کنیم خدا قهرش بگیره و از دست بدیم ! هر کی
اذیتمون میکنه و زورمون بهش نمی رسه میگن بالاخره اون دنیایی هم هست ! به هر کی
خوبی میکنیم و بی چشم و رو از آب در میاد
میگن تو چی کار داری ،تو به خاطر خدا بکن !پس چرا این خدا به خاطر ما هیچ کاری نمی
کنه ؟! هر روز بدبخت تر از دیروز "
همین جور آسمون ریسمون به هم می بافت که یهو یه پیکان مدل
66 جلو پاش ترمز کرد. عقب ماشین سوار شد.با خودش فکر کرد :"باز از گوشه
خیابون یخ زدن بهتره !"
یه خانم نشسته بود و یه پسر بچه کنارش.
پسر بچه خیلی وول می خورد و زیادم حرف میزد.
اون که هنوز تو فکر داشته ها و نداشته هاش بود زیاد متوجه
حرفای پسر بچه نبود،فقط نمی دونست این بچه چرا اینقدر حرف میزنه.
پیکان 66 پیچید تو یه کوچه فرعی.
پسر بچه که بین مامانش و اون نشسته بود و با وول خوردناش
اونو کلافه کرده بود از مامانش پرسید :"مامان از مهد کودکم رد شدیم ؟
" مادر جواب داد :"آره عزیزم "
-"چرا امروز نرفتم مهد مامان ؟"
-"چون برف زیاد اومده بود مهد شما تعطیل بود"
-"فردا چی ؟فردا هم تعطیله ؟"
-"نمی دونم مامان جان ،باید ببینم چی میشه"
پسر بپچه بی آنکه متوجه باشد ارنجش را به پای اون تکیه داده
بود و اون از این موضوع کلافه بود.انگار حرصش از این بچه در اومده بود.پسر بچه
زیادی انگشتاشو تکون می داد حتی یکی دو بار با سر انگشتاش پای اونو لمس کرده بود
اون از این موضوع اصلا خوشش نیومد.
همچنان داشت با خودش حرص می خورد که کف کفش پسر بچه که قصد
داشت خودشو رو صندلی بالا بکشه مالید به پایین پالتو و پوتین هایی که تازه خریده
بود!
دوباره داشت تز عصبانیت منفجر میشد،دوباره گلی شده بود.
اینبار دیگه می خواست دهنشو باز کنه و فحش بده اما گفت
:"اه !خانم تو رو خدا به بچتون بگید اینقدر وول نخوره دیگه ببینید آخه
!!"
مادر بچه رو با خجالت به سمت خود کشید و حسابی عذز خواهی
کرد.در گوش بچه آروم چیزی گفت. اما زیاد فایده نداشت .
پسر بچه که دستاش زیادی تکون می خورد پرسید :"مامان من
چی کار کردم ؟!"
-کار بد ! لباس خانم رو گلی کردی !"
-مگه من گلی بودم ؟!"
-"عزیزم کفس گلی بود ."
-"مامان گل چه جوریه ؟"
مادر بعد از مکث کوتاهی پاسخ داد :"مثل خمیر بازیت ،یه
کم نرم تر . وقتی بارون میاد با خاک رو زمین قاطی میشه گل درست میشه"
اون با خودش فکر کرد عجب بچه ابلهیه ! نمی دونه گل چیه ؟!
پسر بچه دباره سوال کرد :"مامان دیشب نگفتی برف چه
جوریه ها ؟! هی ازت پرسیدم تو جواب ندادی !"
مادر با آرامش جواب داد :"عزیزم امروز اینهمه روی برف
ها با هم راه رفتیم که بفهمی چه جوریه دیگه ! مگه نفهمیدی ؟"
اون با خودش فکر کرد :"اه ! نه تنها وراج و بی ادبه
،خنگم هست ! بیچاره مامانه چه حوصله ای داره !"
مادر سرش را جلو برد و با صدای بلند گفت :"آقا بی زحمت
زیر پل عابر پیاده میشیم "
پسر بچه که تا ان لحظه پشت به او بود به سمت او برگشت .
صورت گرد سفید،با لبخندی کمرنگ و کونه هایی که گل انداخته
بود و چشم هایی که از نگاه خالی بود.
با دست پای او را لمس کرد،او را یافت و با صدای ظریفش گفت
:"ببخشید من شما رو گلی کردم. نفهمیدم " لبخند زد.
اما او لال شده بود.
داشت خفه میشد. داشت می مرد. از خودش متنفر بود.از اینهمه
بد بودنش حالش بهم می خورد.
پیش از آنکه فرصت پیدا کند چیزی بگوید مادر مهربان پسر بچه
نا بینا را در آغوش کشیده بو و از ماشین پیاده شده بود.
و او با بار سنگین عذاب وجدان تنها بود.