تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

نگاه کن !

 

 

آدم ها رو نگاه کن !

به چشم ها شون، به کفش هاشون به دست هاشون!

از همین چیزهای کوچیک می شه اونا رو دید

از چشم هایی که گاهی نگاه می کنند ولی خالی از تماشا یند

گاهی سرخ سرخ از خستگی ،هنوز می خندند

گاهی خیس خیس از اشک،هنوز مهربانند

گاهی خشک شده،خیره به رو برو ،هنوز امیدوارند

گاهی پر رنگ و لعاب ،پلک ها رنگین کمان،مژه ها دلبرانه تاب می خورند ،اما زیبا نیستند

گاهی مستور پشت پرده ای از نیاز ،رنگ باخته و تار ،اما زیبا

گاهی شیطنت ،گاهی سرد

گاهی پر حرارت،گاهی خاموش

گاهی عاشق ،گاهی بیزار

گاهی دل خسته،گاهی امیدوار

گاهی پر از حرف،گاهی هیچ !

گاهی چشم ها پشت سیاهی عینک آفتابی پنهان می شوند،گاهی از نور،گاهی از شرم،گاهی از فرط شهرت !

گاهی از نگاه کردن،گاه از دیده شدن...

گاهی چشم ها جای دیگری هستند،کاسه چشم خالی است،اما نگاه هست...نگاه همیشگی است.

در چشم های آدم ها نگاه کن،

نگاهشان را دنبال کن

به چیزهای عجیبی خواهی رسید ،شاید هم به هیچ جا....

به کفش هایشان نگاه کن

گاهی برق افتاده ،هنوز امیدوار !

گاهی کثیف و خاکی و دوست نداشتنی،پر از تردید....

گاهی تازه و نو ،خیالیت اندکی راحت می شود،کمی بالاتر از خط فقر !

گاهی ناراحت و بسیار شیک،کاملا مطابق مد روز ،و خانمی که به سختی با آنها در یک مسیر مستقیم گام بر می دارد !

گاهی آنقدر کهنه و قدیمی که دلت نمی آید سرت را بالا بیاوری و در چهره صاحب آن نگاه کنی...

گاهی کوچک ، با یک پاپیون یا یک سگک کوچولو،یا جغجغه ای که با هر گام به صدا در می آید،و تو پیشتر از اینکه کفش را دیده باشی از دیدن صاحبش دلت غنج رفته و نیشت تا بنا گوش گشوده شده !

گاهی هیچ....هیچ...

پایی بر زمین نیست تا تو کفشی را جستجو کنی....

از میان آنهایی که پایی بر زمین ندارند گاه چشمت به کسانی می افتد که صدای قدم های حقیقیشان را روی ابرها می شنوی....

به دست های آدم ها نگاه کن....

گاهی گرم

گاهی چون زمهریر سرد و بی روح

گاهی بخشنده

گاهی تنها ستاندن را می داند

گاهی پینه بسته از تلاش یا رنج

گاهی مثل برگ گل تر و تازه و آفتاب و مهتاب ندیده

گاهی آراسته به رنک و لعاب ،زیبا

گاهی زیر بار گران جواهرات ،بی تاب

گاهی نوازشگر و مهربان

گاهی سرشار از لمس،دست هایی که به اندازه همه حواس دیگر می توانند،دست هایی که می بینند!

گاهی.....هیچ....

دستی که در جایی جا گذاشته شد،وتو هرگز آنرا نخواهی دید...دستی که نمی توانی جنس آنرا حدس بزنی ،شکلش را ،اندازه اش را ،اما حرارتش را چرا...

حرارتی که همیشگی است......

 

حالا با خودت فکر کن

کدام چشم مال کدام کفش

کدام کفش،کدام چشم،کدام دست ؟

 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

سلام که سلامتی میاره !

 

سلام

یادم نمی آد آخرین بار کی ،چیزی نوشتم،اما یادم هست که آخرین بار که می نوشتم زیاد حالم خوب نبود،غصه داشتم،حوصله نداشتم،خسته بودم و....

اما حالا ...

نمی دونم چطور شد،چی شد که الان خوبم. ولی می دونم واسه "خوب شدن" چه کارهایی کردم !

زندگیم تو یه حالت تعلیق عجیبی بود،همه چیز پا در هوا و بلا تکلیف. منم منتظر یه اتفاق بودم تا قدری تکلیفم روشن شه و بقیه امور رو سر و سامون بدم.

اما اون اتفاقه انگار اصلا قرار نبود بیفته !

فکر کنین چه اوضاع وحشتناکی می شه وقتی تو همه اش منتظری،منتظر "دستی از غیب که برون آید و اندوه دل از در ببرد "

دیگه خسته شده بودم،خیلی سعی می کردم نا امید نشم،اما انگار کم کم داشتم امیدم رو از دست می دادم...

یه روز که توی خونه تنها بودم کلی با خدا حرف زدم،گریه کردم و ازش کمک خواستم....

اونروز یه تصمیمی گرفتم،نمی دونم چه جوری.

نشستم و همه کارهای نیمه کاره مونده امو روی کاغذ نوشتم

بعد فکر کردم از یه کدومشون شروع کنم و به تدریج همه این نیمه کاره ها رو که کاسه سرم رو اشباع کرده بودن تموم کنم.

وقتی تصمیم گرفتم و قدم های اولیه رو برداشتم،به طرز معجزه آسایی به تدریج همه چیز بهتر شد.

الان اوضاعم خیلی خوبه،سر کار می رم،به کلی کاره نیمه تموم سر و سامون دادم(کاش می تونستم بگم چه کارهایی ! ولی اینقدر این کارها ساده و پیش پا افتاده بودن که روم نمیشه بگم این مدت معطل چه کارهایی بودم !)

از نظر فیزیکی ،به خاطر اینکه هنوز به ساعت کاریم عا دت نکردم از قبل خسته ترم ،اما واقعا از نظر روحی بهترم.

فقط دلم می خواست ساعت کاریم یه جوری بود که می تونستم بعد از ظهرها حداقل یک ساعت برم باشگاه و ورزش کنم.

خلاصه اینکه خدا رو شکر !

هیچ ملالی نیست جز دوری شما !

 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

دلم برای کسی دلتنگ است....

 

دلم برای کسی تنگ است.....

 

دلم برای کسی بسیار دلتنگ است....

برای با او نشستن،با او خندیدن ،با او گریستن....

برای با او زیستن ،تنگ است....

دلم برای تماشای نگاه او .....

نگاهی که همیشه پشت آن چیزی است که تو نمی دانی....

دلم برای در آغوش کشیدن او...

آغوشی که همیشه مهربان است....

دلم برای نرمی دستهای او ....

دستهایی که همیشه برای فشردن دست های تو گرم است....

دلم برای او ،او که همیشه خواستنی و دوست داشتنی است....

دلم برای او که مدیتی است در کنارم نیست...

دلم برای او بسیار دلتنگ است....

برای او که هیچ کس مثل او نیست....

برای او که نبودنش هیچ وقت عادی نیست...

دلم برای او تنگ است....

کاش اندکی زودتر...

پیش از اینکه دلتنگیش همه قلبم را فرا گیرد

دوباره در کنارم باشد....

دلم برای او تنگ است....

 دلم برای او ،او که همیشه خواستنی و دوست داشتنی است....

دلم برای او که مدیتی است در کنارم نیست...

تنگ است.....

 

تقدیم به خواهر نازنینم

لیلای همیشگیم....

 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

عذاب وجدان

 

هوا خیلی سرد بود،نیم ساعتی می شد که کنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بود و داشت از سرما مثل بید به خودش می لرزید.

زیر لب غرغر میکرد :"اه ! اینم شد زندگی؟! از صبح تا بوق سگ جون بکن آخرشم مجبوری می شی حقوق خودتو گدایی کنی ! لا مصبا ! معلوم نیست چرا حقوق نمی دن !"

تو همین فکرا بود که یه ماشین مدل بالا با سرعت از مقابلش گذشت و اونو خیس گل کرد .از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد :"آشغال ندید بدید ! 100 رحمت به گوسفند ! خدا ببین پولو به کیا میده !!!"

دست کرد تو کیفش که اینقدر خرت و پرت توش چپونده بود ورم کرده بود،از لای 100 تا چیز 2 تا ورق دستمال کاغذی کشید بیرون و مشغول پاک کردن گندکاری آقاهه با ماشین مدل بالا شد.

همینطوری زیر لب غرغر میکرد :" اینم شد زندگی !"

نگاه معنی داری به آسمون انداخت :"خدایا ! شکرت !"

تر و تمیز کردن پایین بارونی و پوتین هاش که تموم شد دوباره مثل یه خانم متشخص منتظر تاکسی ایستاده بود ،اما اینبار یه کم عقب تر.

فکر میکرد :"هیچ رضایتی تو زندگیم نیست ! اه ! از همه مردم بدم میاد ! هیچ چیز عادلانه قسمت نشده ! یکی رو میبینی هم خوشگله هم پولداره هم خونواده خوب داره هم با سواده خلاصه آنچه همه خوبان دارند اون یکجا داره یکی رو میبینی هم زشته هم بی پول هم بدبخته ! این چه جور عدالتیه ؟! واسه اینکه صدامون در نیادم هی میگن اون دنیا ! اون دنیا ! هر چی نداریم میگن آزمایش خداست ! هر چی داریم باید همش تنومون بلرزه که نکنه یه وقت خدای نکرده نا شکری کنیم خدا قهرش بگیره و از دست بدیم ! هر کی اذیتمون میکنه و زورمون بهش نمی رسه میگن بالاخره اون دنیایی هم هست ! به هر کی خوبی میکنیم و بی چشم و رو از آب در میاد میگن تو چی کار داری ،تو به خاطر خدا بکن !پس چرا این خدا به خاطر ما هیچ کاری نمی کنه ؟! هر روز بدبخت تر از دیروز "

همین جور آسمون ریسمون به هم می بافت که یهو یه پیکان مدل 66 جلو پاش ترمز کرد. عقب ماشین سوار شد.با خودش فکر کرد :"باز از گوشه خیابون یخ زدن بهتره !"

یه خانم نشسته بود و یه پسر بچه کنارش.

پسر بچه خیلی وول می خورد و زیادم حرف میزد.

اون که هنوز تو فکر داشته ها و نداشته هاش بود زیاد متوجه حرفای پسر بچه نبود،فقط نمی دونست این بچه چرا اینقدر حرف میزنه.

پیکان 66 پیچید تو یه کوچه فرعی.

پسر بچه که بین مامانش و اون نشسته بود و با وول خوردناش اونو کلافه کرده بود از مامانش پرسید :"مامان از مهد کودکم رد شدیم ؟

" مادر جواب داد :"آره عزیزم "

-"چرا امروز نرفتم مهد مامان ؟"

-"چون برف زیاد اومده بود مهد شما تعطیل بود"

-"فردا چی ؟فردا هم تعطیله ؟"

-"نمی دونم مامان جان ،باید ببینم چی میشه"

پسر بپچه بی آنکه متوجه باشد ارنجش را به پای اون تکیه داده بود و اون از این موضوع کلافه بود.انگار حرصش از این بچه در اومده بود.پسر بچه زیادی انگشتاشو تکون می داد حتی یکی دو بار با سر انگشتاش پای اونو لمس کرده بود اون از این موضوع اصلا خوشش نیومد.

همچنان داشت با خودش حرص می خورد که کف کفش پسر بچه که قصد داشت خودشو رو صندلی بالا بکشه مالید به پایین پالتو و پوتین هایی که تازه خریده بود!

دوباره داشت تز عصبانیت منفجر میشد،دوباره گلی شده بود.

اینبار دیگه می خواست دهنشو باز کنه و فحش بده اما گفت :"اه !خانم تو رو خدا به بچتون بگید اینقدر وول نخوره دیگه ببینید آخه !!"

مادر بچه رو با خجالت به سمت خود کشید و حسابی عذز خواهی کرد.در گوش بچه آروم چیزی گفت. اما زیاد فایده نداشت .

پسر بچه که دستاش زیادی تکون می خورد پرسید :"مامان من چی کار کردم ؟!"

-کار بد ! لباس خانم رو گلی کردی !"

-مگه من گلی بودم ؟!"

-"عزیزم کفس گلی بود ."

-"مامان گل چه جوریه ؟"

مادر بعد از مکث کوتاهی پاسخ داد :"مثل خمیر بازیت ،یه کم نرم تر . وقتی بارون میاد با خاک رو زمین قاطی میشه گل درست میشه"

اون با خودش فکر کرد عجب بچه ابلهیه ! نمی دونه گل چیه ؟!

پسر بچه دباره سوال کرد :"مامان دیشب نگفتی برف چه جوریه ها ؟! هی ازت پرسیدم تو جواب ندادی !"

مادر با آرامش جواب داد :"عزیزم امروز اینهمه روی برف ها با هم راه رفتیم که بفهمی چه جوریه دیگه ! مگه نفهمیدی ؟"

اون با خودش فکر کرد :"اه ! نه تنها وراج و بی ادبه ،خنگم هست ! بیچاره مامانه چه حوصله ای داره !"

مادر سرش را جلو برد و با صدای بلند گفت :"آقا بی زحمت زیر پل عابر پیاده میشیم "

پسر بچه که تا ان لحظه پشت به او بود به سمت او برگشت .

صورت گرد سفید،با لبخندی کمرنگ و کونه هایی که گل انداخته بود و چشم هایی که از نگاه خالی بود.

با دست پای او را لمس کرد،او را یافت و با صدای ظریفش گفت :"ببخشید من شما رو گلی کردم. نفهمیدم " لبخند زد.

اما او لال شده بود.

داشت خفه میشد. داشت می مرد. از خودش متنفر بود.از اینهمه بد بودنش حالش بهم می خورد.

پیش از آنکه فرصت پیدا کند چیزی بگوید مادر مهربان پسر بچه نا بینا را در آغوش کشیده بو و از ماشین پیاده شده بود.

و او با بار سنگین عذاب وجدان تنها بود.


 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

شام آخر هفته

 

یه هفته طولانی و بسیار خسته کننده رو ٫شت سر گذاشته بود و حالا آخر هفته بود.

این هفته خیلی سرش شلوغ بود و حسابی کار کرده بود و به یه استراحت حتی کوچولو نیاز داشت.

با خودش فکر کرد "چطور شام آخر هفته رو بیرون بزنیم ؟"

با دو سه تا از دوستاش با هزار بدبختی قرار گذاشت. واسه جمع کردن سه نفر آدم ناچار شد ۲۰۰ تا تلفن بزنه.

خلاصه با هر بدبختی بود دوستان قدیمی جلوی در یه رستوران بعد از دست کم ۳و۴ ماه همدیگرو دیدن .

یکی از یکی کسل تر !

یکی از یکی بی حال تر !

طفلی کلی سعی کرد بچه ها رو سر حال بیاره ! احساس عذاب وجدان می کرد٬ احساس می کرد اونا رو به زور تا اونجا کشونده.

وارد رستوران که شدن با یه صف ۲۰۰ متری مواجه شدن ! واسه گرفتن یه میز ۴ نفره حداقل ۴۰ نفر قبل از اونا بودن.

بچه هایی که گرسنه اشون بود و نق می زدن.

پیرزنی که علی رغم میل بچه های خوش تیپ و با کلاسش رو پله های مشرف به راهرو نشسته بود.

دختر و پسری که در گوش هم جیک جیک می کردن و واسشون فرقی نمی کرد چند نفر جلوشون تو صف وایسادن.

یه زوج نه چندان جوون که تابلو بود از سر تکلیف و فقط به خاطر اینکه قرار هفته ای یک بار شام بیرونشون به هم نخوره الان به زور اونجا وایساده بودن و همدیگرو تحمل میکردن.

یه خانواده ۵ نفره٬۲ تا دختر و یه پسر کوچولو با یه پدر و مادر خسته که میشد حدس زد ۱۰۰۰ جور حساب کتاب کردن تا بتونن امشب بچه ها رو واسه شام بیرون بیارن. و بچه هایی که از ذوق یه بند حرف می زدن.

اونطرف تر یه مادر میانسال باپسر عینکی بچه مثبتش که مثل یه تیک عصبی هر چند ثانیه یک بار عینکشو با انگشت رو دماغش بالا می داد.....

و یه عالمه آدم دیگه که میشد ازشون کلی حرف زد.

دوستاش مرتب غرغر می کردن که "جا قحطی بود ؟! بیکار بودیم اومدیم اینجا واسه یه لقمه شام 3 ساعت صف وایسیم ؟! چه قدر خریم عقلمونو دادیم دست تو " و یه عالمه از این حرفا !

و حالا تو اون شلوغ پولوغی یه خانم جینگولانس که دور یه میز که 40 نفر آدم جینگولانس خیلی خیلی با کلاس که واسه آب خوردن هم کارد و چنگال دست می گرفتن ، راه می رفت و فرت و فرت از همه اون کج و کوله های دور میز عکس می نداخت ! انگار تولدی چیزی بود وخانومه تا از لقمه لقمه ای که به مهمونا داده بود عکس نمی گرفت بی خیال نمیشد !

بالاخره نوبت لشگر شکست خورده اونا شد.

4 تایی قل خوردن دور یه میز فسقلی گوشه سالن نشستن.

خودشونم نفهمیدن چی چی سفارش دادن . فقط یه کوفتی واسه اینکه سیر بشن و زودتر از شر هم خلاص بشن !

اون بیچاره که تقریبا از لحظه ای که دوستاشو دیده بود از این قرار مسخره پشیمون شده بود !

خلاصه پاره آجر 10000 تومنی هنوز درست و حسابی از حلقومشون پایین نرفته بود که مثل قرقی پریدند و هر کسی دنگ خودشو داد دست اون طفلک و ....

از در رستوران که اومد بیرون دوستاش مشغول خداحافظی بودن . خداحافظیشون تقریبا 30 ثانیه طول کشید !

با صدای ظریفی به خودش اومد : " یه فال می خری ؟"

یه دختر بچه 7و8 ساله که از سرما نشسته بود وسط یه جعبه کارتنی.....

بغضش گرفت.

احساس کرد هر چی خورده داره از گلوش بیرون میاد....

به اندازه کرایه ماشینش تا خونه برداشت و باقی پولش گذاشت کنار کارتن اون کوچولوی یخ زده....

با خودش فکر کرد :" چرا اینجوریه؟ کاش یه کم قشنگ تر بود...."


 
 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

تولد

آنروز را خوب به خاطر دارم.....

فرشته ای آمد و گفت : " امروز نوبت توست آماده باش "

وقتی رفت چیز عجیبی در قلبم احساس کردم...مثل انکه جانوری روی جدار قلبم خزیده باشد...قلبم منقبض شد و نفهمیدم چرا از چشم هایم آب آمد....

انگار همه وجودم مچاله شده بود....

اولین احساس را تجربه کرده بودم....

نا خود اگاه دهان باز کردم و سخن گفتم:

" نه !"

فرشته خانم دوباره آمد و جمله قبلش را تکرار کرد و من نیز .

فرشته خانم متعجب به نظر می رسید.شانه بالا انداخت و دوباره رفت....

و من این بار بلندتر ٬ نه برای اینکه فرشته خانم بشنود٬ نه ٬ برای اینکه آنکه باید بشنود گفتم :

"نه ! نمی خواهم"

و کسی که باید میشنید آراو گفت :

" همان بار اول شنیدم . و ٫یش از آنکه بر زبان بیاوری می دانستم. همانا که من شنوای دانا هستم ."

آرام تر گفتم :"من نمی خواهم اینجا را ترک کنم"

و دوباره از چشمم آب آمد.

واو گفت :" چرا گریه میکنی ؟ دوباره به سوی من باز خواهی گشت."

گفتم :"نمی خواهم تو را ترک کنم....من آغوش تو را می خواهم....من آنجا کسی را نمی شناسم...."

با مهربانی به گوشه ای از آسمان که زیر پایم بود اشاره کرد٬ تکه ابری کنار رفت و تصویری ظاهر شد.

تصویر زنی بود که او هم از چشمش آب می امد ٬ اما بیشتر از من و به خود میپیچید و انگار چیزی میگفت که من نمی شنیدم.

شنوای ذانا گفت :" او را میبینی ؟ بسیار مهربان است و از این پس مراقب تو خواهد بود و البته من همواره با تو خواهم بود که من از رگ گردن به تو نزدیکترم."

گفتم :" آیا روی زمین هم خواهم توانست اینگونه با تو سخن بگویم ؟ "

گفت :" من همواره با تو هستم٬تو را میبینم٬با تو سخن میگویم و بهترین ها را برای تو فراهم خواهم کرد .حتی اگر تو مرا از یاد ببری."

فریاد زدم : " من تو را از یاد ببرم ؟! من اصلا نمی خواهم از تو جدا شوم! چطور ممکن است که تو را فراموش کنم؟! "

مهربانترین مهربانان لبخندی زد و گفت :"بسیار بوده اند پیش از تو٬که به آسانی مرا از یاد برده اند"

در سکوت او را تماشا کردم و انگار دوباره قلبم منقبض شد.

او لبخند زد و گفت :" هر وقت به من نیاز داشتی صدایم کن تا پاسخت دهم."

گفتم :"همواره تو را خواهم خواست....."

و دوباره از چشمم آب آمد.

دوباره آن گوشه از آسمان را نشانم داد و گفت :"حالا عجله کن که هر قدر بیشتر اینجا بمانی آن زن بیشتر درد خواهد کشید"

فرشته خانم آمد٬دستم را گرفت.همانطور که با هم به سمت تونل تولد می رفتیم٬" خدا" گفت :"نامش "مادر " است.و بسیار با تو مهربات خواهد بود."

و من به دنیا آمد و همچنان می کوشم که آن عزیزترینم را از یاد نبرم . اما اینجا روی زمین بیش از انچه او گفته بود احساس تنهایی میکنم.

وبیشتر از آنچه انتظار داشتم قلبم مچاله شده است و از چشمانم آب آمده است.