تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

من عوضی اومدم !



این چند وقت اتفاقاتی افتاد که باعث شد به چیزایی فکر کنم که تا حالا جدی شون نگرفته بودم.

وقتی حساب کردم و دیدیم بیشتر عمرمو تو محیط کارم می گذرونم،بهترین ساعات روزم رو با همکارام هستم و ساعاتی از شبانه روز که دیگه انرژیم تحلیل رفته و حسابی خسته ام ،کنار خانواده ام  هستم ،دلم گرفت.
زندگی کارمندی رو دوست ندارم اصلا !

قبلا یه کاری میکردم که به رشته تحصیلیم ربطی نداشت و من فکر می کردم همه نارضایتی هام با پیدا کردن یه کار مرتبط با تخصصم حل می شه.

الان مدتیه که کارمو عوض کردم و تقریبا کارم تخصصی محسوب می شه. اما نارضایتیم بر خلاف تصورم از بین نرفت !

بیشتر ساعات عمرم توی شرکت می گذره،کنار آدمایی که از دستشون حرص می خورم،آدمایی که نسبت بهشون بی تفاوتم و آدمایی که دوسشون دارم.

با رئیسم یه مشکلاتی دارم ،مشکلاتی که خیلی علنی نیست. اختلاف توی  طرزتفکرمونه ! اختلاف نظر تو شیوه پیش بردن کارها !
من دلم می خواد با روش خودم پیش برم اما اون دلش می خواد "همه" با روش هایی که اون از خودش ابداع می کنه جلو برن.
نمی دونم آدم خوبیه یا نه.
اگه می دونستم اوضاعم بهتر بود.
چون تکلیفم باهاش روشن بود.
اما...نمی تونم بشناسمش. به هر حال خیلی حرصم می ده.
این موضوع باعث شد یه فکرایی بکنم

وقتی بیشتر عمرت سر کارت بگذره،خیلی تاسف آوره که از اون کار لذت نبری ...
شاید برای اولین بار با خودم جدی فکر کردم که چه کاری هست که اگه بیشتر روزم،بیشتر عمرم به اون اختصاص داشته باشه واقعا ازش لذت می برم ؟

باورتون نمی شه ولی واقعا 2و3 روزی فکرم مشغول بود

می دونین به چه نتیجه ای رسیدم ؟

اگه می تونستم یه کارای مثل "کشاورزی" ،"پرورش اسب" ، کارایی که با طبیعت یا حیوونا در ارتباط باشه انجام بدم واقعا راضی تر از حالا می بودم
در درجه بعد ترجیح می دادم گل فروشی داشته باشم
در درجه آخرم بدم نمی آومد یه کافی شاپ دنج داشته باشم و نوع ارتباطم با مردم از این نوع باشه.

هه هه !

ولی الان یه مهندس صنایعم که کارش هیچ ربطی به روحیه اش نداره !

شاید اصلا از اول نباید ریاضی می خوندم و بعدشم نباید مهندسی می خوندم !


راستی چی شد که من با اون همه علاقه و استعدادی که نسبت به هنر داشتم این از آب در اومدم ؟!!

مدرسه لعنتی ام !

مدرسه لعنتی که تو مخمون کرده بود هرکی "ریاضی فیزیک " نخونه "آدم" نیست !

به خدا حقیقت داره.....
توی مملکت ما اینطوریه که تو وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدی و احیانا شانس آوردی و رفتی سر کار ،تازه اون موقع شروع می کنی ،راجع به رشته تحصیلیت تحقیق کردن !
و احتمال زیاد مثل امروز من به نتیجه می رسی که " چه حماقتی کردم " !

و چون توی ایران زندگی می کنی ، راه برگشتی نداری،و همون مسیری رو که تا حالا اومدی باید بگیری و تا تهش بری.....


چقدر دلم واسه خودم سوخت ،وقتی فهمیدم عوضی اومدم.....

 
 

شنبه دوازدهم مرداد 1387

بی خوابی

 

 

 

 

سرم را گذاشتم روی بالش

خیلی خسته بودم ولی خوابم نمی برد

تنها صدایی که به گوش می رسید صدای وز وز باد در کانال کولر بود

به صدای عبور ماشین ها از خیابان مجاور عادت کرده ام ٬دیگر صدای آنها را نمی شنوم

از این پهلو به آن پهلو می شدم اما هیچ فایده ای نداشت٬ از خواب خبری نبود

مثل همه وقتهایی که خوابم نمی برد "فکر" به سراغم آمد....

ناخودآگاه آه عمیقی کشیدم و گفتم "خدایا ! به داده و نداده ات شکر...."

جمله ام که تمام شد٬ فکر کردم چه چیز در زندگی کم دارم که اینگونه شکر خدا را می گویم ؟

خیلی فکر کردم٬چیزی ته دلم خندید....احساس سبکی می کردم٬ چشم هایم را بستم .

"خدای خوبم....خدای نازنینم....همه چیز دارم...به خاطر همه چیز هایی که به من بخشیده ای از تو ممنونم....چقدر دوستتت دارم..."

پیش از اینکه بفهمم٬خوابم برده بود.

 
 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

دلم برات تنگ می شه

 

 

 

دیشب موقع خواب یه حال عجیبی داشتم٬ یه جوری گیج و منگ بودم. اشکام یواشکی روی گونه ام لیز می خوردند.و قلبم آروم آروم می تپید....

احساس خستگی می کردم٬بدنم کرخت شده بود.

نمی دونستم چی کار باید بکنم٬از دلتنگی خسته شدم. از دوری....

دلم خیلی گرفته بود ولی یه جور عجیبی بی حال بودم.

تا حالا اینطوری نشده بودم. مثل این بود که از شدت ناراحتی بی حس بشی.

مثل سوختگی درجه ۳ که خیلی شدید و به همه بافت هات آسیب می زنه ولی درد نداره ٬چون اعصابتم می سوزه.

آره ٬یه همچین چیزی بود٬می دونستم چقدر حالم بده ولی مثل جنازه افتاده بودم روی تخت...

از دلتنگی خسته شدم.

چی می شد  اگه....

نمی دونم...

صبح اول صبحی دارم چرت پرت می گم...

خودمم می دونم٬ اما نوشتن همیشه مطمئن ترین راه برای آروم شدنم بوده...

وقتی می نویسم همه احساسم از درونی ترین قسمت های وجودم بیرون میاد.خودمو می بینم که چه شکلیم و چه حالی دارم..

کار دیگه ای بلد نیستم انجام بدم....

 

 
 

یکشنبه ششم مرداد 1387

منو ببخش

 

 

 

دلم می خواست بیشتر از این کنارت می بودم

دلم می خواست بیشتر از این باهات حرف می زدم

دلم می خواست بیشتر از این نگاهت می کردم

دلم می خواست بیشتر از این بهت گوش می دادم

.....

دلم می خواست بیشتر از این کنارم می موندی

...

دلم خیلی چیزا می خواد که نتونستم....نشد....

فکر می کردم وقتی بیای شبانه روز پیشت می مونم

فکر می کردم باهم همه جا می ریم...

خیلی کارا رو که هر وقت می خواستم انجام بدم توی دلم می گفتم "کاش تو بودی"٬ با هم انجام می دادیم..

حتی کلی فکر کرده بودم وقتی اومدی خونه امون چه غذاهایی واست درست کنم...

چه جوری بگم ....دلم می خواست واست سنگ تموم بذارم...

اما همه چی یه جوری شد که وقتی بهش فکر می کنم فقط گریه ام می گیره...

درست وقتی اومدی که من روح و جسمم بیمار بود...

هیچ چیز زندگیم سر جاش نبود

همه اش خسته بودم

همه اش فکرم درگیر بود

همه اش بد اخلاق بودم

همه اش سر کار بودم

از سر کار م که بر می گشتم خونه دیگه نا نداشتم....

و یه عالمه مشکل که روی سرم ریخته و توی دلم تلمبار شده بود....

وقتی فکرشو می کنم باورم نمی شه داری می ری...داری بر می گردی....به همین زودی...

چقدر دلم می گیره وقتی بهش فکر می کنم..

چشمام خیس می شه و دلم میلرزه...

نمی تونم فکرشو بکنم که دست کم تا سال دیگه نمی بینمت....

دلم نمی خواد اینجوری باشه...

تنها چیزی که کمی آرومم می کنه اینه که تو اون سر دنیا زندگی خوبی داری و دیگه تنها نیستی...

ازت خواهش می کنم منو ببخش

منو ببخش که بد اخلاق بودم

منو ببخش که اینقدر غرق در مشکلات خودم بودم که نذاشتم تو باهام "حرف " بزنی....

منو ببخش که باهات مهربون نبودم...

من یه بدبختی بزرگ دارم..

اونم اینه که هیچ وقت نمی تونم اون اندازه که عزیزانمو دوست دارم ٬ عشقمو بهشون نشون بدم...

و همیشه خسته تر از حجم کارایی هستم که دلم می خواد انجام بدم...

منو می بخشی ؟

می شه منو ببخشی ؟

می شه همیشه خواهر نازنینم باقی بمونی....

می شه زود زود برگردی پیشم...

 
 

سه شنبه یکم مرداد 1387

تاکسی

 

سوار تاکسی شدم،از سر کار بر می گشتم.خیلی خسته بودم ولی توی دلم واسه این 4و5 روز تعطیلی عروسی بود.
خوشحال بودم و خسته ! یه کم عجیب بود.
توی ذهنم داشتم واسه تعطیلات یه جور خوش خوشانی نقشه می کشیدم که تاکسی کنار خیابون ایستاد و دو تا پسر جوون سوار شدنو کنارم نشستند.
خودمو جمع و جور کردم_طبق عادت_،بی اختیار چشمم افتاد به ساک ورزشی درب و داغونی که روی پای یکیشون بود.آبی بود. زیپ جیب بیرونیش خراب بود و می شد برس تر و تمیز ولی کهنه ای که توش بود رو دید.
بعد چشمم افتاد به دست هایی که علی رغم عمرشون بد جوری پینه بسته بودن،پوست دستشش سفیدک زده بود. معلوم کارگر ساختمانیه. زیر ناخن هایی که از ته ولی با دقت گرفته شده بودن گچ سفید دیده می شد.
سرمو کج کردم،وقتی نگاهم به صورتش افتاد دلم یه جوری مچاله شد.
خیلی سن داشت 16 ساله بود !
موهاشو مرتب به یک طرف شونه زده بود و چشماش خیلی زلال و قشنگ بودن،با مژه های فر و برگشته که نگاهشو مظلوم تر می کردن.
و نجابتی که می شد از طرز نشستنش فهمید،همچین خودشو جمع کرده بود که بین من و اون دو نفر دیگه می تونستن بشینن
نمی دونم چرا ولی می خواستم گریه کنم،میخواستم اون ،اونجا،توی اون شرایط نباشه!
یه حال عجیب و غریبی داشتم،اینقدر حالم دگرگون شده بود که دلم می خواست توی همون لحظه اون یه کاری بکنه که من بفهمم خیلی آدم بدیه و اینقدر جیگرم براش کباب نشه !
یه حس عجیب! یعنی انقدر مستاصل شده بودم که دلم می خواست خلاف برداشت های من ثابت شه تا من از این عذاب نا خود آگاه خلاص شم !!!!
ولی اون اینقدر نازنین بود که .....
کمی بعد در حالی که یه 500 تومنی توی مشتش بود،آروم گفت: "آقا من ما بعد از چراغ پیاده می شیم"
لهجه نداشت.
راننده انگار متوجه نشده بود ،چهار راه رو رد و کرد همینطور به راهش ادامه داد.
بهش گفتم:"فکر کنم نشنید"
دوباره بلند تر گفت :"پیاده می شیم !"
راننده بی تفاوت گفت:"خیلی خوب ! شنیدم !"
ولی بازم واینستاد.
پسره یه کم صبر کرد. اینبار اون یکی گفت:"آقا پیاده میشیم !"
راننده یهو زد رو ترمز و داد زد :"چته ؟! نمی تونم وسط خیابون وایسم که ! مگه کوری !"
پسره با مظلومی گفت :"ما که خیلی وقته گفتیم می خوایم پیاده شیم،خوب حالا خیلی دور شدیم"
راننده دوباره داد زد :"مگه نمی خواستی پیاده شی ؟! هری ! عمله ها هم واسه ما آدم شدن!!"


اون دو تا هیچ نگفتن،کرایه اشونو دادن و پیاده شدن.
دلم می خواست راننده رو خفه کنم !
دلم می خواست لهش کنم !
ولی بیشتر از همه دلم می خواست گریه کنم.
واسه دستایی که پیر تر از چشمای صاحبشون بودن
واسه جیبی که به جای زیپ با یه سنجاق قفلی بسته شده بود
واسه چشم هایی که زیادی پاک بودن
واسه آدمی که نمی فهمید دل یه بچه 16و17 ساله که نه پشت داره ،نه مشت رو شکوندن چه عاقبتی داره.....
خدایا...
از همه این نا برابری ها به تو پناه می برم

 

 
 

سه شنبه یکم مرداد 1387

یه سلام گرم بعد از یه کمای طولانی به همه ی دوستای نازنینم....

خودم می دونم خیلی وقته که ننوشتم.

از وقتی میرم سرکار (هفت صبح از خونه بیرون میرم و هفت شب می رسم خونه !) شب که میام خونه دیگه نا ندارم برم سراغ ایتنترنت.

نازه یه چیز بامزه دیگه !  اسم این وبلاگ جدید یادم رفته بود ! نمی تونستم وارد بشم !

خلاصه،همه اینا رو گفتم که فکر نکنین خیلی بی معرفتم ! فقط یه ذره بی معرفتم !