دلم می خواست بیشتر از این کنارت می بودم
دلم می خواست بیشتر از این باهات حرف می زدم
دلم می خواست بیشتر از این نگاهت می کردم
دلم می خواست بیشتر از این بهت گوش می دادم
.....
دلم می خواست بیشتر از این کنارم می موندی
...
دلم خیلی چیزا می خواد که نتونستم....نشد....
فکر می کردم وقتی بیای شبانه روز پیشت می مونم
فکر می کردم باهم همه جا می ریم...
خیلی کارا رو که هر وقت می خواستم انجام بدم توی دلم می گفتم "کاش تو بودی"٬ با هم انجام می دادیم..
حتی کلی فکر کرده بودم وقتی اومدی خونه امون چه غذاهایی واست درست کنم...
چه جوری بگم ....دلم می خواست واست سنگ تموم بذارم...
اما همه چی یه جوری شد که وقتی بهش فکر می کنم فقط گریه ام می گیره...
درست وقتی اومدی که من روح و جسمم بیمار بود...
هیچ چیز زندگیم سر جاش نبود
همه اش خسته بودم
همه اش فکرم درگیر بود
همه اش بد اخلاق بودم
همه اش سر کار بودم
از سر کار م که بر می گشتم خونه دیگه نا نداشتم....
و یه عالمه مشکل که روی سرم ریخته و توی دلم تلمبار شده بود....
وقتی فکرشو می کنم باورم نمی شه داری می ری...داری بر می گردی....به همین زودی...
چقدر دلم می گیره وقتی بهش فکر می کنم..
چشمام خیس می شه و دلم میلرزه...
نمی تونم فکرشو بکنم که دست کم تا سال دیگه نمی بینمت....
دلم نمی خواد اینجوری باشه...
تنها چیزی که کمی آرومم می کنه اینه که تو اون سر دنیا زندگی خوبی داری و دیگه تنها نیستی...
ازت خواهش می کنم منو ببخش
منو ببخش که بد اخلاق بودم
منو ببخش که اینقدر غرق در مشکلات خودم بودم که نذاشتم تو باهام "حرف " بزنی....
منو ببخش که باهات مهربون نبودم...
من یه بدبختی بزرگ دارم..
اونم اینه که هیچ وقت نمی تونم اون اندازه که عزیزانمو دوست دارم ٬ عشقمو بهشون نشون بدم...
و همیشه خسته تر از حجم کارایی هستم که دلم می خواد انجام بدم...
منو می بخشی ؟
می شه منو ببخشی ؟
می شه همیشه خواهر نازنینم باقی بمونی....
می شه زود زود برگردی پیشم...