تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

خدا ؟!

دیروز آخر وقت ،دیگه کم کم داشتم وسایلمو جمع می کردم برم خونه که یکی از همکارام گفت بیا چند تا عکس باحال برام رسیده ببین.
موها ی تنم از دیدن عکس ها راست شده بود.حالم خراب شد.همه اش از جنایاتی بود که توی دنیای اطراف ما که خیلیم بزرگ نیست اتفاق افتاده بود،از یک طفل معصوم آفریقایی که لاشخور ها دورش جمع شده بودن تا جون بده و....تا تجاوز سربازای نمی دونم کجایی به یه دختر بچه 10و12 ساله.
خلاصه کم از این دنیا حالم بهم می خورد ،بدترم شدم.

عکس ها خیلی زیاد بودن و همه اشون از ظلم یه عده به عده دیگری بودن.

یاد این حدیث پیامبر افتادم :"خداوند آسمانها و زمین را بر پایه "عدل" آفرید ."

بعضی وقتا نمی فهمم این چه عدلی که هیچ کس ازش سر در نمیاره...
دلم می خواد "خدا" مهربون تر باشه...
شایدم نه،دلم می خواد "آدما" مهربون تر باشن...
و خدا ....
نمی دونم،اگه به قیامت و دنیای پس از مرگ معتقد نباشی هیچ جوابی نمیتونی واسه اینجور سوال ها پیدا کنی.
بماند که از اون دنیا هم چیز قانع کننده ای به آدم نمی گن.

خدایی که واسه ما متصور می کنن همش در حال انتقام جویی و حال بنده هاشو گرفتن،سیخ تو چشم این و اون کردن و زنده زنده پختن آدماست !

قرآن رو که می خونم آیه هایی که به آدما هشدار می ده زیادن،ولی اکثریت سوره ها به " خداوند بخشنده و مهربان است" یا " خداوند آمرزنده و مهربان است" و جملاتی شبیه به این ختم می شن.
اما تو مخ ما بر عکسشو فرو کردن.جوری که فکر می کنیم "این خدا بعضی وقتا می تونه مهربون هم باشه !"

من از خدا نمی ترسم.برعکس چیزایی که می گن که مثلا وقتی نماز می خونی باید 4 ستون بدنت بلرزه ! خوب آخه چرا ؟!
مگه دیو دو سر دیدم ؟!
چرا نباید وقتی نماز می خونم لبخند بزنم ،احساس امنیت کنم و با عشق روبروی خدای خودم بایستم ؟!
کدومش با عقل ،با خرد بیشتر جور در میاد؟

نه...نه..
"خدا"ی من اصلا اینطوری که اینا میگن نیست....
مطمئنم.
 

 
 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

دوباره ماه رمضون !!!!!

خودمم نمی دونم چرا گیر دادم به ماه رمضون ؟!

اما موضوع جالبیه٬به نظرم موضوعیه که می شه راجع بهش خیلی نوشت.

دیروز خیلی بهم سخت گذشت.نمی دونم به خاطر طولانی بودن روز بود٬یا به خاطر تحلیل رفتن قوای جسمانیم نسبت به سالهای گذشته ٬ یا هر چیز دیگه.

ولی خیلی سخت گذشت.

دو ٬سه ساعت به افطار مونده بود که دیگه احساس کردم دارم نفس های آخرو می کشم !

افتاده بودم روی کاناپه و نا نداشتم حتی دستمو تکون بدم!

خلاصه هر جوری بود تا افطار دووم آوردم !

وقتی شنیدم دارن اذان می گن نا خودآگاه با ذوق بلند گفتم : " خدایا ازت ممنونم که اذان گفتی !"

ولی واقعا نمی تونستم چیزی بخورم٬ دو تا لقمه نون و پنیر و چایی....

فکر می کردم افطار که کنم حالم خوب می شه ٬اما چشمتون روز بد نبینه!

بدنم که تا پیش از افطار تقریبا از شدت سرما منجمد شده بود حالا مثل کوره می سوخت !

احساس می کردم حجم سرم دو برابر شده !

سرم٬ چشم هام ٬پیشونیم درد می کردند و واقعا نا نداشتم از جام تکون بخورم !

باورم نمی شد با همون دو لقمه نون و پنیر این بلا سرم اومده باشه !

خلاصه حالم بهتر که نشد بدترم شدم !!!!

یه جوری از خودم بدم میومد! حس می کردم همه روزم به بطالت گذشته٬تا قبل از افطار که همه اش می نالیدم که دارم می میرم !

بعدشم که اینجوری !

هیچ کاری نکردم٬بر عکس همه روزای دیگه که از وقتی از سر کار می رسیدم خونه تا موقع خواب کلی کار انجام می دادم و همیشه همه چیز مرتب بود٬دیشب رمق نداشتم مسواک بزنم !

خلاصه خیلی حرصم دراومد!

اول از دست خودم که اینقدر لا جون و فزرتی هستم !

دوم اینکه چرا ماه رمضونو مطابق زندگیای الان "به روز رسانی" نمی کنن ؟!

مثلا اجازه بدن آدم بزرگای ریقویی مثل من هم ٬روزه کله گنجشکی بگیرن٬از سحر تا اذان ظهر هیچی نخورن،بعد مثلا اجازه داشته باشن موقع اذان ظهر دو تا خرما بخورن و دوباره هیچی نخورن تا افطار !

یا مثلا به جای ۳۰ روز پشت سر هم٬بکننش ۳ تا ۱۰ روز ! یا حتی ۱۰ تا ۳ روز!

یا مثلا بگن هر ماه از سال ۳ روز ٬روزه بگیرید !

چه بدونم٬یه کاری کنن که اینطوری یه ماه همه چیز تعطیل نشه دیگه !

خداییش فقط من نیستم که اینطوری می شم٬یا زندگیم تحت تاثیر قرار می گیره٬ بیشتر مردم واقعا نمی تونن درست و حسابی کار کنن٬انگار همه چیز نیمه تعطیله٬بعد از افطار که بیشتر مردم٬می چسبن به تلویزیون و از کانال ۳ می رن ۲ ٬از ۲ می رن۱ ٬ از یک میرن ۵ و از ۵ می رن تو رختخواب !

می دونم الان دلتون می خواد بگین :

" خوب تو روزه نگیر ! چرا اینقدر غر می زنی !"

 
 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

ماه رمضان !

امروز اولین روز ماه رمضان است !

سحر که بیدار شدم احساس کردم هیچ فرقی با روزای دیگه نداره٬ انگار دیگه اون حال و هوای سال های گذشته وجود نداشت.مخصوصا حس و حال ماه رمضون های بچگی هام که به زور بیدار می شدم  اصرار می کردم که " من می خوام روزه بگیرم !" و روزه کله گنجشکی می گرفتم.

همه چیز زندگیمون کم کم داره بی رنگ و بو و بی خاصیت می شه ٬نمی دونم این فقط حس منه٬ یا کس دیگه ای هم چنین حسی پیدا کرده؟ و اگر یه حس مشترک بی ما آدم هاست علت به وجود اومدنش چیه ؟

نمی دونم...

انگار زندگیامون افتاده توی سیکل روزمره گی...

تکرار...

اونم نه تکرار اتفاقاتی که انتخابشون کردیم٬تکرار چیزایی که از بیشترشون بیزاریم!

ولی اینجوری که نمی شه زندگی کرد ؟ می شه ؟! خودمون باید دست به کار بشیم و حال و هوای زندگیمونو عوض کنیم ٬اما متاسفانه بیشتر ما آدمها ٬به خصوص ما ایرانی ها منتظر "دستی از غیب " هستیم که یه روزی ٬یهو بیاد و معجزه کنه !

منتظر یه نجات دهنده از عالم بیرون٬در صورتی که فکر می کنم هرچی هست٬در وجود خود ماست ٬ اگه قرار شفا بگیریم٬متحول شیم٬خوشبختی بهمون روی بیاره یا نجات پیدا کنیم٬هر چی هست درون خود ماست !

حرفام خیلی تکراریه٬خودم می دونم...

سرزنشم نکنید٬اینم یکی از اون تکرار های نا دوست داشتنیه!