تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

خدانگهدار..........

عرضم به حضور کلیه دوستان گرامی٬

اینجانب تا ۱ شنبه تشریف می برم مسافرت و متاسفانه در مسافرت امکانات وبلاگ نویسی موجود نمی باشد !

البته زیاد هم اشکالی ندارد اندکی مغزم استراحت می نماید !

اما...

هیچ جای نگرانی برای شما نیست !

می تونید این چند روزو با خوندن آرشیوم خودتونو سرگرم نمایید !

اگه زنده موندم و برگشتم که بازم براتون می نویسم !

اگرم مردم و برنگشتم سعی میکنم از اون دنیا یا بیام به خوابتون یا بیا تو اتاق خوابتون (یو ها ها ها ها !)...........

بالاخره قول می دم از عالم اموات یه جوری خبرا رو بهتون برسونم !

فعلا"

بای بای

 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

دانشگاه ما !

 

قسمت اول : ورود به خوابگاه !

دقیقا" پشت ساختمون اصلی دانشگاه ،خوابگاه دخترا بود و پسرا هم که اصلا" خوابگاه نداشتن !
یه ساختمون 4 طبقه بزرگ بود که پنجره های جنوبیش رو به باغ کوچیک پشت دانشگاه و یه مرداب بود که پر از وزغ و قورباغه بود و شب ها می شد از صداشون فیض برد.
هر طبقه یه راهروی دراز داشت که هر طرفش 5و6 تا اتاق بود،یه آشپزخونه فسقلی و سه تا دستشویی و دو تا حموم هم بود.
البته در هر طبقه دو تا فریزر و به ازای هر سه اتاق یه یخچال هم بود !
این بود امکانات خوابگاه ما !
آخرین پنجشنبه شهریور ماه بود و از شنبه کلاس هام شروع می شد. ترم اول.
بعد از ثبت نام خوابگاه با مامانم رفتیم خود خوابگاه ! با حدود یه عالمه بار و بندیل ! از قبیل تشک،لحاف،بالش،کاسه بشقاب و قابلمه و .....خوراکی موراکی !

 


مسئول خواب یه خانم خیلی ترکی بود با یه لهجه خیلی شدید ، خانم "حکمتی". مامان من اصالتا" اصفهانیه ولی بلده مثل بلبل ترکی حرف بزنه !
خلاصه کلی واسه این خانم حکمتی زبون ریخت(به ترکی)، خانم حکمتی بنده خدا هم باورش شد مامان ما همشهریشه،جوگیر شد و منو در آغوش کشید و لهید و گفت :

"فه کون اینم دوختر خودمه ! اصلا" نیگران نباش !"


اتاق آخری روبروی در ورودی خوابگاه رو به ما نشون داد و گفت همه بچه های این اتاق ورودی جدیدن. منم باید اونجا اقامت می گزیدم !
چند ساعت قبل از من یه دختر خوشگل مامانی که اسمش سارا.ح بود ،اونم ورودی جدید بود اونجا اقامت گزیده بود.
چشمتون روز بد نبینه ! اتاق نگو ،جهنم ! بازار شام !

من که خیلی تیتیش بلا تشریف داشتم و مامان هم از من وسواسی تر بود همچین کوپ کرده بودیم که لال شده بودیم و هیچی نمی گفتیم !

این سارا.ح خیلی وروجک بود. اتاق بغل دستی رو بازرسی کرده بود و با بچه های اون اتاق که یه سال از ما جلوتر بودن تریپ دوستی ریخته بود!
به من گفت :"ببین اون اتاق بغلیا خیلی تمیزن. بیا بریم اونجا اقامت بگزینیم !"
مامان من هم مجددا" اقدام به مخ زنی خانم حکمتی با زبان شیرین ترکی نمودو ما اقامتمان را برداشتیم و اتاق بغلی رو گزیدیم !

یه دختر باریک ماریک ناز نازی با شلوارک قرمز که هیچ وقت یادم نمی ره،از ما استقبال کرد !
که اتفاقا" اسم اونم سارا بود. سارا.ج یعنی در واقع سارا.ج.ب. !

از همون لحظه اول مهرش افتاد به دلم !!!!!

اتاقشون شبیه آدمیزاد بود و می شد توش زندگانی کرد !۴
تا تخت یک طبقه بود و یک عدد تخت فلزی دو طبقه !
سارا.ح طبقه اول را برگزید و من طبقه دوم را.

شب اول ،هیچ وقت یادم نمی ره!
تازه وسایلمو با مامانم جا به جا کرده بودیم (البته سارا.ج.ب خیلی ما را راهنمایی نموده بود !و جا داره اینجا ازش تشکر نمایم !) و نشسته بودیم ،بقیه بچه های اتاق هم آمده بودند،از قبیل سمیه، زهرا از اتاق خودمون و دو تا سمانه و یه مینا و یه مریم از اتاق همسایه روبرویی !


واسه خودمان نشسته بودیم که یکهو یک عدد دختر خوشتیپ که بعدا" معلوم شد یک عدد غزل می باشد وارد اتاق شد و بی مقدمه گفت :"رفته بودیم دریا ٬یه پسره غرق شد ه بود ! دانشجو بود !"

من و مامانم نگاهی به هم انداختیم و یواشکی سکته کردیم !
همان موقع سارا.ج.ب جلو آمد و گفت:" این غزله ! تو گروه ...فلوت می زنه !"
و ما هنوز نفهمیده ایم که این سارا.ج.ب چرا در آن موقعیت با آن خوشحالی این را گفت !!!!

 

این داستان حالا حالا ها ادامه دارد.....


 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

خاطره...

از اونجاییکه هرچی فکر می کنم می بینم "بهترین " دوران زندگیم٬ دوران دانشجوییم بوده٬ روزی نیست که یاد اون دوران و دوستای خوب اون زمان نکنم٬تصمیم گرفتم خاطرات اون دوره رو به صورت سریالی براتون بنویسم.

 

سعی می کنم اولین قسمتشو امروز بنویسم !

منتظر باشید !

 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

ماجرای من و نون بربری !!!!


سلام علیکم !
عرض کنم به حضورتون که در ادامه ماجراهایی که تعریف کردم دیروز هم از رخداد اتفاقات با مزه بی نصیب نبودم،البته نیازی نیست که عناصر ذکور خاندانم مراقب برآمدن رگ غیرت خود باشند چون به حول و قوه الهی  هیچگونه بی ناموسی در این وقایع وجود ندارد !

1-دیروز دوباره افتخار حضور در صندلی جلو  پیکان مدل 42 آبی فیروزه ای را داشتم و کاملا" پذیرفتم که این بخشی از سرنوشت من است و هیچگونه شکایتی نداشتم ! جالب اینجاست که دیروز که فیروزه ای جیگر طلا بوی بنزین و ماهی گندیده نمیداد ،متوجه شدم که چقدر کبره و کر و کثیف می باشد ! به طوری که داشتم از سرما می مردم ولی به هیچ وجه دلم راضی نشد سویی شرت صورتی خوشگلمو که مخمل جونم برام خریده بپوشم و صورتی خوشگله ماشینی بشه !!!!!

2-در ایستگاه تاکسی بعدی که در ابتدای خیابان خودمان واقع می باشد شاهد درگیری چند انسان نما (تو مایه های همون تماشاگر نما) بودم،
منتظر پر شدن تاکسی بودیم که راه بیفتیم که یکهو یه عدد اتومبیل بسیار مدل بالا(انقدر مدلش بالا بود که ما نفهمیدیم چی بود ؟!!!!) وسط خیابان ،قییییییییژ ترمز ناجوری کرد و دو فروند دختر خانوم ژیگول بلای مکش مرگ من از آن پریدند بیرون و یکیشون یک عدد فحش خیلی ناجور از خود در بکرد و دویدند در پیاده رو و یک فروند پسر ریقونه مو سیخ سیخی را به قصد کشت کتک زندند و همه اش هم فحش های حاوی کلمه "مادر " از خودشان در می کردند !!!!
و جالب اینجا بود که جوانک مو سیخ سیخی نمی توانست از دست آنها در برود و هیچی هم نمی گفت و فقط کتک می خورد،تا اینکه آقای راننده تاکسی ما (همونی که پاشو کوبید زمین و گفت پدر سگا! اون بچه های آزار دهنده کفتر فرار کردند !) با شجاعت رفت جلو ولی حریف دو تا خانمی که هیکلشون مثل باربی بود و قیافه اشون بسیار فشنی (منظورم اصلا" اوشن فشن نیستا ! ) نشد و کم مانده بود خودش هم کتک بخورد !
چند عدد آقای دیگر اضافه شدند ولی مگر می توانستند خانوم های ژیگول بلا را از جان پسرک ریقونه بیچاره جدا کنند !
آخرش نفهمیدیم چی شد چون تاکسی پر شده بود و ما لاجرم باید می رفتیم ! اما تا جاییکه انعطاف پذیری گردنمان اجازه می داد ماجرا را دنبال کردیم !!!!

3-در یک حرکت جوگیرانه تصمیم گرفتیم یک عدد نان بربری بخریم و مخمل جان را به صرف نون و پنیر و خیار و گوجه دعوت کنیم !
به سمت نون وایی که می رفتیم از یک خرابه گذر کردیم و همون لحظه یاد خاطره ای در کودکی افتادیم که در راه مدرسه ،با یک عدد سگ زرد دوست شده بودیم!
نانوایی بسیار غلغله بود،بالاخره نوبت ما شد.
آقای شاتر گفت :"چی می خوای؟"
ما هم جواب دادیم:"نون !"
آقای شاتر خیلی با مزه خندید :"هه هه هه ! اونو که می دونم ساده یا خاش خاشی ؟"
ما گفتیم :"خشخاشی !"
وآقای شاتر دوباره خندید :"هه هه هه ...."
دفعه اول فهمیدیم چرا خندید ولی دفعه دوم ،نه !

نان بربری به دست به سمت خانه می شدیم که دقیقا" در همان محلی که یاد دوران کودکی  و آن سگ زرد کرده بودیم دو فروند سگ دقیقا" زرد دیدم که در حال ترکاندن لاو به سمت خرابه می رفتند ! و ما نیشمان تا بنا گوشمان باز شد !

خداییش نمی دانیم چرا این چند روزه به هر چیزی که فکر می کنیم جلوی چشممان ظاهر می شود !

 
 

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

آژیر قرمز !


در پی رخداد اتفاقات بامزه در یکی دو روز گذشته بر آن شدم تا خاطرات این روزها را مکتوب نمایم !

اما !
پیشاپیش از کلیه عناصر ذکور خاندانم که احتمالا" این مطلب را خواهند خواند استدعا دارم بر اعصاب خود مسلط باشند و از غیرتی شدن جدا" بپرهیزند !

چون بنده به لطف خدا و از صدقه سر کلاس های "دفاع شخصی" که در محضر استاد "فریاد" دیده ام ،بلد شده ام گلیم خود را از آب بیرون بکشم و جای هیچگونه نگرانی نیست !

1-دیروز با بدختی دنبال یکی از این اتوبوس های 125 تومانی دویدم و چنان دویدم که راننده را قانع کردم وسط 4 راه بایستد و موفق شدم روی پله سوار شوم !
موقع پیاده شدن یک عدد 200تومنی تقدیم آقای راننده نمودم و ایشان سرم فریاد کشیدند اینو عوضش کن به درد عمه ات می خوره !
و بنده بی آنکه عصبانی شوم در دلم گفتم "سر من داد می زنی ؟! دارم برات !"
و با وجود پول های خرد فراوان که همراه داشتم یک عدد 5000 تومانی نو به ایشان دادم تا ایشان 4875 تومان به من بقیه بدهند و حالشان جا بیاید !
در میان یه عالمه پولی که بقیه گرفتم یک عدد 500 تومانی وجود داشت که کهنگی اش دقیقا" مثل 200 تومانی من بود !
بنده هم 500 تومانی را به جناب راننده پس دادم و فرمایش نمودم "جسارتا" به درد عمه اتان می خورد !"

کلیه مسافرین کم مانده بود برایم دست بزنند !
و من کلی افسوس خوردم که چرا چک پول 50000 تومانی همراه نداشتم !!!!!

2-خوب عرض کنم به حضور انورتان (درست نوشتم دیگه ؟!) که پریروز خسته و کوفته و متلاشی پس از تلاشی 9.5 ساعته برای کسب یک لقمه حلال ،در صف ایستگاه تاکسی ایستاده بودم که یکهو یک عدد پیکان مدل 42 آبی فیروزه ای !!!! جلویمان (قییییییییژ!) ترمز کرد و یک عدد پیرمرد کچل از آن پیاده شد و فریاد زد:
"اوریا شهر !" (منظورش همان آریا شهر بود )
مسافرین گرامی به سمت پیکان فیروزه ای حمله ور شدند و در این جدال نابرابر تنها یکنفر موفق به کسب صندلی کنار راننده شد و کلی از این بابت به خودش مفتخر بود !

بنده هم آن وسط،میان یک عدد پیرمرد خیلی پیر خوشبوی خیلی صاف و اتو کشیده و یک عدد جوانک ریقوی "ام-پی-3-پلیر" به گوش بنشستم !
چشمتان روز بعد (نه،منظورم بد است ! روز بعد نبیند که می شود یکجور نفرین !شرمنده ام )
همان،چشمتان روز بد نبیند ! مشاممان که چه عرض کنم ،کل وجودمان پر شده بود از بوی خوشایند بنزین !
گلاب به رویتان حالمان در حال تهوع بود ! سعی می کردم دماغم را به آن آقای خیلی پیر خوش بو نزدیک کنم شاید افاقه کند ،اما فایده ای نداشت !
وسطای راه به گمانم جوانک ریقو داشت می مرد که از ماشین پیاده شد و من از کسب مقام "آخ جون! کنار پنجره " خوشنود !
گفتم شیشه را پایین می دهم و وضع بهتر می شود اما اگر شما دستگیره دیدید،من هم دیدیم !

خلاصه از ماشین که پیاده شدم احساس کردم اگر الان جرقه بزند من آتش می گیرم !


3-از قضا دیروز هم در همان ایستگاه صف طویلی از مسافران سرگردان بود و ما نیز همچون دیروزش خسته و کوفته که به نا گه همان فیروزه ای جیگر طلا جلوی پایمان گفت :"قییییییییییییژ!"
و بنده این بار با یک حرکت توانستم خودم را روی صندلی جلوکه شیشه داشت و شیشه اش دستگیره داشت، بنشانم !

اینبار پیکان مدل 42 به همراه راننده محترم،بوی ماهی گندیده می دادند !
و تمام راه کله مبارک اینجانب برای استنشاق اندکی هوای بی بو از پنجره بیرون بود !

در این میان یک نفر آقای بسیار پرچونه که پشت راننده نشسته بود سعی داشت با سخنرانی هایش مراتب علم و دانشش را در همه زمینه های علوم از جمله: سیاست،پزشکی،تاریخ،روانشناسی،علوم طبیعی،جغرافیا،تنظیم خانواده،نجوم و......
به رخمان بکشد و تمام راه حرف زد و حرف زد و حرف زد و تمام راه راننده کچل گفت :"بله...درسته آقا !"

و من اصلا" نفهمیدم که کی منفجر شدم و بی اراده گفتم :"سرم ترکید !"
آقای پرفسور لال شد و از تعجب شاخ درآورد!
تا به خودش آمد و خواست اعتراض کند ،خانم تپلی که کنارش نشسته بود با صدای جیغ جیغو گفت :
"خوب راست می گه دیگه آقا !سرمون ترکید ! از وقتی راه افتادیم شما یه بند دارید حرف می زنید ! مردم خسته اند ....."
حالا یکی باید میومد خانم تپله رو ساکت می کرد که من خوشبختانه پیاده شدم !


3-از انجاییکه صبح طبق معمول از سرویس جا موندم با یک عدد آژانس تشریف آوردم شرکت !
از قضا این آقای آژانس تا حالا 10 باری در رکاب من خدمت کرده بود !
در این مدت سوالات عجیب و غریب هم پرسیده بود ،مثلا" اینکه :"خانم شما رئیس این شرکتید ؟"
بنده خدا تقصیر نداشت از بس که من ساعت 9 (مدل مدیر عاملی) رفتم سرکار،پیش خودش این فکرو کرده !
اما امروز دیگه شاهکار بود.
این آقای آژانس احتمالا" 7و8 سالی از بنده کوچکتر می باشد اما از آنجا که من 10000 ماشاءالله خیلی خوب مانده ام و به قول فرنگستونیا (بیبی فیس !) هستم ،عمرا" اگر باور شود جای فرزند نداشته من باشد !!!!
از لحظه ای که راه افتادیم 200 تا آهنگ دلبرنامه برایمان گذاشت و انقدر این آهنگ ها رو عقب و جلو کرد که بسیار تابلو شد که دنبال آهنگ خاصی می گردد !
حتی یکبار بی هوا گفت :"نه،این نیست !"

پشت چراغ قرمز 3.5 دقیقه ای ایستادو با یک اشاره خیلی جنتلمنانه به روز نامه فروش امر کرد که بیاید !
سپس یک عدد همشهری خرید و سمت من داد و گفت :"بفرمایید ! مطالعه کنید !"
من متحیر ماندم :"بله ؟!!!"
دوباره گفت :"بفرمایید،برای شما خریدم !"
و من روده هایم از دورن منفجر شدند از بس توی دلم به این گوشت کوب خندیدم که مثلا" خواسته توجه منو جلب کنه ! اونم با روزنامه همشهری !

دم در شرکت دیدم کرایه نمی گیرد !
کلی دعوایش کردم و گفتم :"آقای محترم من دیرم شده !کرایه اتونو بگیرید !"
همه اش تعارف می کرد که دیگر بار من منفجر شدم و جیغ بنفش کشیدم :"زنگ میزنم آژانس از دستتون شکایت می کنم !"
که نفهمیدم کی پولو گرفت و غیب شد !


خداییش خنده دار نبود !
خوب بخندین دیگه! مگه چی می شه ؟!

 
 

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

افسوس...


در ادامه نقد سریال های ماه رمضان....


دیشب در خبر ها دیدم که رئیس محترم سازمان صدا و سیما از کلیه دست اندرکاران سریال های
"فاخر" ماه مبارک رمضان (روز حسرت و مثل هیچ کس) ، تقدیر به عمل آوردن و بهشون جایزه هم دادند !

خوب شد نمردیم و معنیی "فاخر" رو هم فهمیدیم !

راست می گن که " از ماست، که بر ماست"

حالا اگه "ماست " اولی "ما" نباشیم ، دومیش که حتما" هستیم !!!!!

 
 

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

"شکرگذاری"

چند سال پیش به یه تعریف جالبی از "شکرگذاری" رسیدم.
خیلی به این موضوع فکر می کردم که چطور می شه "شکرگذارخدا" بود.
تا اینکه یه روز به این نتیجه رسیدم که که از "داشته "هات بهترین استفاده رو بکنی ،عین "شکرگذاریه".

با یه مثال خیلی ساده توضیح بدم،مثلا" مسواک زدن و مراقبت از دندون ها یعنی اینکه :
"خدایا من می فهمم تو چه نعمتی به من دادی ازش به خوبی مراقبت می کنم"

یا یه مثال ملموس دیگه اینکه از چشم هامون محافظت کنیم،هم مراقبت فیزیکی ،هم معنوی. یعنی سعی کنیم بهترین ها رو ببینیم و چشم هامون دریچه ای باشن برای آموختن.

حالا این موضوع رو به همه وجود انسان تسری بدین،در نهایت می رسیم به اینکه از وجودمون "بهترین" بهره رو ببریم.

این نوع از شکر گذاری ساده به نظر میاد ،اما شاید در عمل برای خیلی از ما سخت باشه. چون یه مراقبت همیشگی از "وجود" مون می شه.
ولی خیلی قشنگه. معنی همه ادعیه و نیایش ها وذکر هاو... هم در نهایت ختم می شه به اینکه :

"خدایا ما رو به راه راست هدایت کن".


و این راه راست چیزی نیست جز اون "راهی" که تو به خاطرش به "دنیا" اومدی.

باید بگردیم و "راه" خودمونو پیدا کنیم.یه راهش اینه که به "خودمون" رجوع کنیم و ببینیم به طور ذاتی چه استعداد هایی در وجود ما نهفته است.این می تونه یه کمک بزرگ بهون بکنه تا راهمونو پیدا کنیم.

مثلا" خود من واسه پیدا کردن "معنی" به دنیا اومدنم خیلی به خودم فکر کردم.به استعداد ها و علائقم....

نتیجه اش سه مورد بود:

 1-نوشتن     2-سوارکاری        3-مادر بودن.....

فکر می کنم اگه به همین سه استعداد توجه کنم و برای تعالیشون تلاش کنم،حداقلش اینه که تو مسیر خودم قرار گرفتم.
دوست دارم شما هم بهش فکر کنین و اگه دوست داشتین جوابشو برام بنویسین.

در ادامه این مطلب و با اشاره به پست "به کجا چنین شتابان" دلم می خواد اضافه کنم که :
"به خودمون،به گوش هامون،به فهممون احترام بذاریم....هر ترانه ای ارزش گوش دادن رو نداره. این مایییم که باید دیده ها و شنیده هامونو انتخاب کنیم ،نه اونها."


چشم هامو می بندم و خودمو تصور می کنم، کجا...چه جوری ....به "من" شبیه ترم.....

 
 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

زیر بارون...آروم آروم.....


فاصله "دلتنگی " میاره
"دلتنگی " جای تورو توی قلبم به یادم میاره


جای تو در قلبم یه نقطه دردناکه.
جای تو توی قلبم یه جایی که با اومدن "تو" کشفش کردم....
پیش از تو نبود...

پیش از "تو" اون قسمتی از وجودم که "زن" بود،نبود...
خیلی آروم اومدی....
زیر بارون.....

نگاهت توی اون سردی مرطوب هوا "شفاف" بود...

دلم لرزید وقتی از کنار دلت گذشتم...

و تو فهمیدی که بین "ما" یه چیزی رد و بدل شد....

خوشحالم که رد دلمو تا "من" گرفتی...

زیر بارون ،قطره های سبک و معلق در هوای مرطوب ،کنار اون کاج بلند که هر بار می بینمش یاد اونروز می افتم،منتظرم ایستاده بودی....

خواستی تا همدیگرو بشناسیم.

اول کتاب "موتزارت و ترانه باران" نوشتم :

  "آری آغاز دوست داشتن است،گرچه پایان راه ناپیداست"

و تو در اولین برگ آن کتاب پراز تصاویر مینیاتور نوشتی :

"از اینکه اجازه دادی تا به تو فکر کنم،ممنوم"

از این زلال تر آغازی دیده ای ؟



و جرقه بین ما کم کم جون گرفت. آتش شد.....

چند سال گذشت ؟
......
اکنون که برای تو می نویسم ،می بینم که ناخودآگاه همه صورتم "لبخند" شده است....

این "لبخند" را از من نگیر.....

 
 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

ادامه مطلب

به کجا چنین شتابان ......


به خوبی به یاد می آورم که در سنین 14و 15 سالگی ولع یاد گرفتن داشتم و به هر کسی که می رسیدم از او سراغ کتابی تازه را می گرفتم.زیاد می خواندم و در حد سن خودم زیاد می نوشتم.

خیلی خوب یادم می آید که در دوره دبیرستان همراه 4 تا دوست دیگرم که هرکدام به نوبه خود صاحب تفکر و ایده ئولوژی بودند، از کوچکترین فرصت ها استفاده می کردیم و راجع به همه چیز بحث می کردیم.

همان بحث ها و همان حس رقابتی که بین ما بود وادارمان می کرد بیشتر بخوانیم و بیشتر یاد بگیریم.علاوه بر آن در خانواده هم مشوق بسیار داشتیم.خود من از هر تجربه تازه و هر کتاب جدید که می خواندم صد گوش برای شنیدن داشتم که مرا به سمت بیشتر دانستن،هل می دادند.

وارد دانشگاه که شدم حسابی توی ذوقم خورد،چون کمتر می دیدم که بچه ها اهل مطالعه باشند ،جز یکی دونفری که بعدها همان ها برای ترقیبم به خواندن کافی بودند.

چندین بار کتاب هایی که فکر می کردم می توانند جرقه میل به یادگرفتن را روشن کنند به بچه ها دادم ،شاید باورتان نشود که بعضی از این کتاب ها هنوز بهم بر نگشتند و تاکنون خوانده نشده اند !

اما باز هم در میان بچه های دانشگاه،حتی همان هایی که زیاد اهل مطالعه نبودند ، یک تفکر، یک دیدگاه وجود داشت.

بین ما یک ریشه مشترک بود که "خوب " و "بد " را برایمان تعریف می کرد.

اما.....

در نسل امروز،چنین چیزی را نمی بینم....

رقابت بچه بر سر مدل گوشی موبایل و مارک لباس و کتونی و شهریه مدرسه و امکانات پدر و مادر و ....است.

دغدغه چه های امروز "یادگرفتن" نیست. خیلی که هنر کنند می خواهند "شاگرد اول کنکور " شوند یا در فلان دانشگاه رتبه بیاورند...

فکر می کنم،ما که نوجوانی و آستانه جوانیمان آنطور گذشت ،اکنون میان شش و بش زندگی با دهان باز وامانده ایم و بیشتر اوقات برای در امان ماندن از کج رفتن ها خودمان را به "خدا" واگذار می کنیم.

وای به حال این نسل "خالی از فکر " !

نمی دانم مقصر کیست. هرچه هست ضمیر پاک این بچه ها نیست.

نمی دانم...

اما این روزها احساس می کنم،"خوب " من "خوب " جامعه من نیست و "بد" من "بد " جامعه من نیست.

انگار جای همه چیز عوض شده است. قبح بسیاری از ناهنجاری ها از بین رفته است.

این "آزادی " نیست. "آزادی" "آزادگی می آورد" .اما....

گاهی دلم می خواهد در مقابل این سیل بایستم رو به همه بچه هایی که "پاره تن میهنم" هستند فریاد بزنم :

"به کجا چنین شتابان......"

 


 
 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

به کجا چنین شتابان ؟!!!

چند سال پیش وقتی برای بار اول ترانه "خیالی نیست" شادمهر عقیلی رو شنیدم ،برعکس خیلیا که اون زمان این ترانه براشون تازگی داشت و باهاش کیف می کردن،دلم گرفت.

همون موقع یه مقاله نوشتم با این مضمون که "چی شد که ما از  "بردی از یادم...با یادت شادم..."   میرسیم به "رفتی با یکی دیگه دوست شدی،خیالی نیست !"

مقاله ام روی برد یکی از گروه های فرهنگی دانشگاه نصب شد و نمی دونم چند نفر خوندنش و چند نفر بهش فکر کردن.

اون زمان نمی دونستم که این سرآغاز ایجاد یک موج جدید در "موسیقی" ما خواهد بود.

اون موقع از لحن اون ترانه که احساس می کردم سنخیتی با فرهنگ ما نداره خوشم نمیومد،فکر می کردم واقعا" بی انصافیه که اینهمه شعر و ترانه با مفهوم و ناب رو رها کنیم و این هجویات رو آهنگ کنیم.

بعد از گذشت نمی دونم چند سال و روبه رو شدن با سیل ترانه های بی مفهوم و نامفهوم که گاهی از شنیدن اونها خجالت می کشم(چون متاسفانه صاحبان این اثرها هیچ ابایی از به کار بردن واژه ها و اصطلاحات زشت و حتی غیر اخلاقی ندارند)،به این نتیجه رسیده ام که مدتهاست داد از پاسبانی از فرهنگی می زنیم که شاید دیگر متعلق به ما نباشد.

می بینم خیل عظیمی ازجوان ها و نوجوان هایی که بی آنکه به چیزی که زمزمه می کنند بیندیشند ، این ترانه ها لق لقه زبانشان شده است . و چه عجیب است که هیچ عکس العملی از پدر و مادر ها نمی بینم.

چند وقت پیش یکی از همین ترانه های صد من یه غاز را از یکی از کانال های ماهواره دیدم،با چنین مضمونی "با من برقص و خودتو به من بچسبون..." حالم دگرگون شدو با اینکه تنها بودم خیلی خجالت کشیدم.

راجع به چیزی که شنیده بودم با چند نفری صحبت کردم و در کمال شگفتی چنین جملاتی را در پاسخ خود دریافت کردم :

"باحاله که ؟!" "خیلی توپه ! تو هم شنیدی !" .....

حالم بیشتر بد شد نفهمیدم کجای این اثر "توپ" بود و این توپ کی در شد که من نفهمیدم ؟!

چند شب پیش در یک مراسم عروسی این اثر بعلاوه چند ترانه بدتر از آن توسط خواننده محترم اجرا شد و نبودید که ببینید  ملت چه حظی می بردن وقتی خواننده محترم می گفت ".......تکون بده" !


نمی دونم جز تاسف چه چیز دیگه ای میتونم به زبون بیارم. من آدم تک بعدی و خشکی نیستم و معتقدم ما هم باید با زمانه پیش برویم و می دانم که نمی شود در مراسم عروسی مثلا با      "با تو وفا کردم ..." رقصید ، خیلی هم به طراوت و شادابی و شعر عاشقانه و...علاقه مندم و از ماتم سرایی و نوحه سرایی بیزارم و به موسیقی سنتی احترام می گذارم و در کنار آن به نوگرایی و استفاده از ابزار و تکنولوژی جدید و بروز، در صنعت موسیقی معتقدم،

حرف من این است ،نمی شود با شعر خوب ترانه باب دل امروزی ها ساخت ؟

پیش از آنکه پاسخی دریافت کنم،چیزی ته دلم گفت

"کجای کاری ؟ خوب این سلیقه امروز ما ایرانی هاست ."

شاید واقعا" چنین باشد و جلز و ولز من برای چیزی باشد که دیگر "موضوعیت" ندارد!

من مال 10 نسل پیش نیستم.

اما اختلاف دیدگاه و سلیقه ای که بین خودم و نوجوان هایی که شاید حداکثر 10 سال از من کوچکتر باشند احساس می کنم،فاصله بین چندین نسل است.