تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه سی ام آبان 1387

اگه قرار باشه بمیرم ؟

 

نمی دونم چرا ولی چند روزه دارم فکر می کنم اگه یه روزی (دور از جونم دور از جونم ! روم به دیوار ! هفت تا قرآن درمیون )یه مریضی نا علاجی بگیرم ٬ چه می دونم مثلا" سرطان چی کار میکنم ؟

البته ظرف ایکی ثانیه به جواب رسیدم !

اول اینکه عمرا" شیمی درمانی اینا نمی کنم چون دوست دارم خوشگل بمیرم ٬بعدشم بدآموزی نداشته باشه ولی کلا" به این جور درمان ها خوشبین نیستم !

بعدش تکلیف مال و اموالمو ! روشن می کنم !!!! احتمالا" همشو می دم به آدمای مستحق و فقط یه مقداری واسه برنامه های آینده ام نگه می دارم !(حالا هرکی ندونه فکر می کنه من رو گنج دراز کشیدم !!!!)

بعدش یه مهمونی مفصل حسابی بزن برقص (از اون بترکون ها !) ترتیب می دم و  همه اونایی که دوسشون دارم و دلم براشون تنگ می شه رو دعوت می کنم خلاصه حسابی دور هم صفا می کنیم !(دوپس ! دوپس ! ....)

آهان بقیه کتابم رو هم می سپارم به داداشم که به حول وقوه الهی بالاخره یکی تمومش کنه !

امما !

از همه مهمتر یه اسب و یک عدد سگ جیگر طلا می خرم (با اون پولی که میخوام حروم دوا درمون کنم !)  می رم یه جای باصفا هرچی از عمرم مونده رو صفا می کنم !!!!

هر کیم دلش برام تنگ شد ٬ قدمش رو چشمم !فقط پخت و پز به عهده خودش !

ای ول ! ای ول ! آبجی جینا رو ای ول !

خداییش آدم اینطوری بمیره بهتره یا رو تخت بیمارستان ؟

 
 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

مقابل آینه....


مقابل آینه می ایستم
در چشم های خویش خیره می شوم...
چقدر خوشحالم که چشم دارم...
نگاه می کنم...
چقدر "خویش" را دوست می دارم...
 چشم هایم،نگاهم،گونه هایم،لب هایم، پوستم،موهایم....تماشا می کنم و "تو" را می بینم !

سلیقه تو را میبینم که به سادگی  اما به "زیبایی" "من" را نقاشی کرده...

از اینکه "دست خط" توام به خود می بالم و همه زیبایی های عالم را در "خود" جمع می بینم...

از اینکه "تو" مرا اینگونه دوست می داشتی و اینگونه ترسیم کرده ای ، سرمست می شوم و قهقه می زنم...

چقدر "خودم" را دوست می دارم....
چقدر احساس زیبایی می کنم وقتی به "تو" فکر می کنم !
نگاهم می درخشد ....

به یاد می آورم که روزی نگاه تو هم درخشید و در گوشم زمزمه کردی :

                         "فتبارک الله احسن الخالقین!"

به تو که می اندیشم ،سرمست می شوم...

 
 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

یک تراژدی واقعی....


مرد : اشکاتو پاک کن....

زن: نمی تونم...دلیل اشکامو پاک کن...
مرد: چه جوری ؟
زن : نمی دونم....

فید بک: شب گذشته.

زن ،خسته. خسته . خسته. با پیراهن گشاد که دوستش ندارد و فقط به خاطر راحتی اش آنرا می پوشد روی تختخواب دراز کشیده است. نگاهی به ساعت موبایل می اندازد. ساعت مثل همیشه روی 6:30 صبح تنظیم شده است.
بدنش کوفته است. شب را دوست دارد و شب بیداری را بیشتر ...اما نمی تواند بیش از این در برابر خستگی بایستد. چشم هایش را می بندد.
مرد آرام کنارش دراز می کشد.
آهسته می پرسد : خوابیدی ؟
زن سرش را تکان می دهد.
مرد گونه زن را می بوسد. و زن چیزی احساس نمی کند.
"شب به خیر"

صبح با  صدای زنگ موبایل انگار غم دنیا روی سر زن آوار می شود، بعد از حدود 7 ساعت خواب هنوز احساس خستگی می کند.
مرد : بیدار شو ! دیرت می شه.
زن با کرختی همیشگی از جا بر می خیزد.از نگاه کردن به  موهای پریشان و صورت ورم کرده در آینه پرهیز می کند.
10 دقیقه بعد در ایستگاه تاکسی ایستاده و انگار هنوز احساس خواب آلودگی می کند.
ساعت 8 صبح کارت میزند. بعد اثر انگشت. یعنی " من امروز هم هستم "
عقربه ها می چرخند و می چرخند و ساعت می شود 5:30 بعد از ظهر.
فکر می کند " امروز هم تمام شد"
سوار سرویس می شود و تمام راه فکر می کند. از فکر کردن به اینکه "امشب شام چی درست کنم ؟ " شروع می شود و معمولا" به یک دنیا "دلتنگی" ختم می شود.
مردم را تماشا می کند.
از سرویس پیاده می شود و سوار تاکسی می شود....
نزدیک 7 دم در آپارتمان است.
قبل از اینکه کلید را در قفل بچرخاند از  تاریکی چشمی در ورودی می فهمد که زودتر از مرد به خانه رسیده است.دلش می گیرد.
درآوردن لباس ها،دوش گرفتن و بعضی وقت ها زیر دوش زمزمه کردن.
بعد یکراست به آشپزخانه می رود.
نزدیک ساعت 8 مرد خسته تر از دیروز با لبخندی که انگار فقط محض رضای دل زن بر لب دارد وارد می شود.
زن حوله به سر پیچیده و هنوز وقت نکرده موهایش را خشک کند.
لبخند هایشان به هم گره می خورد.
ساعت 9 شام آماده است.
تا 9:30 صرف شام و جمع کردن میز و شستن ظرف هاو....
ساعت 9:30 تا 10:30
کنار هم روی کاناپه نشسته اند و کانال تلویزیون را عوض می کنند.
هر دو ساکت. گاهی چیزی از اتفاقاتی که در محل کارشان رخ داده برای هم می گویند.
10:30 می شود. زن از فرط خستگی در آستانه بیهوش شدن است.اما دلش نمی آید بخوابد.
مرد را نگاه می کند.
گریه اش می گیرد...
دلش مچاله می شود....
فکر می کند " سهم من و تو از زندگی چند ساعت در هفته است؟"
بغضش را قورت می دهد.مرد را نگاه می کند ،آه عمیقی می کشد و فکر می کند " دلم برایت تنگ شده است...با اینکه هر روز می بینمت ولی دلم برایت تنگ شده ...."
مرد انگار متوجه نگاه زن شده است با تعجب می پرسد :
چی شده ؟!
زن اشک می ریزد.
مرد : چرا گریه می کنی؟!
زن : این روزا رو...ئدوست ندارم....اینجوری زندگی کردن رو.....
مردآهی می کشد...و سکوت می کند.
زن اشک می ریزد.

مرد: اشکاتو پاک کن.
زن :نمی تونم...دلیل اشکامو پاک کن...
مرد: چه جوری ؟
زن : نمی دونم....

 
 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

یادی از کودکی هامون !


یادش به خیر...
یاد دوران کودکی افتادم..
این روزا خیلی حال و هوای زمان بچگی ها میاد سراغم...
با چه چیزای قشنگی سرگرم می شدیم. چه راحت آسون خوشحال می شدیم و چه ساده احساس خوشبختی می کردیم.
دوران دبستان همیشه تو جیب روپوش مدرسه ام یه کش دراز بود واسه کش بازی ! از کش های سرمه ای و سفید (به قول مامان بزرگا کش تومبون !) . زنگ تفریح عشق کش بازی و لی لی داشتیم.
یه جامدادی صورتی داشتم که فکر می کردم با ارزش ترین چیز دنیا ست ! از اونایی که مکعب مستطیل بودند و دو طرفشون در داشت. در پشتیش همیشه خط کشمو می ذاشتم و اون طرف دیگه ردیف مداد ها و خودکار های رنگ و وارنگ !
یه جای جدا هم واسه پاک کن داشت. بغلشم یه دکمه داشت که فشارش می دادی یه کشوی کوچولو میومد بیرون ! جا مخفیش بود !
یکی دیگه از چیزایی که خیلی باهاش کیف کردم یه کاپشن بلند بود که اونروزا تازه مد شده بود.
بلند بود ،شبیه بارونی. آبی کمرنگ بود و دور کلاهش خز سفید داشت ! وقتی اونو با جوراب های تور دار سفید که تورش روی کفشم بر می گشت می پوشیدم احساس می کردم الان خود سیندرلام !
کلاس دوم بودم که مامانم واسم یه جا مدادی خرید که روش یه کیبورد کوچیک داشت ،اون موقع ها ما می گفتیم جامدادی پیانو دار !!!
تابستونا هم که صفا می کردیم ! با داداشم و دو تا از دوستامون که درست هم سن ما بودند آتیش می سوزوندیم...
لی لی ، دوچرخه سواری،استپ هوایی و از همه باحال تر اینکه زنگ مردم رو می زدیم و فرار می کردیم !
اون موقع ها دورترین مکان توی ذهنمون از خونه ،کوچه پشتی بود که مامان نمی ذاشت ما تا اونجا بریم ولی ما می رفتیم !
توی حیاطمون هم که اون موقع به نظرمون خیلی بزرگ میومد آب بازی می کردیم !
بعضی وقتها هم مامان توی تراس واسمون قالی می نداخت و با حصیر سایبون درست می کرد و ما خاله بازی می کردیم !
و من بدجنس واسه اینکه داداشم با عروسکام بازی نکنه همش می گفتم : " تو بابایی ! برو سرکار !"
بعد اون طفلی هی تو حیاط دور خودش می چرخید و می گفت :"خسته شدم ! بیام !"
منم م یگفتم :"نه ! بابا ها ساعت 4 از سرکار میان !"
خداییش الان عذاب وجدان دارم !
یکی دیگه از شیطنتای دخترون امون این بود که بستنی یخی شاتوتی رو یه جوری بخوریم که بعدش لبامون قرمز بشه انگار ماتیک زدیم !
یه بقالی نزدیک خونه امون بود که اسم آقاهه "جعفر بیگلو" بود و ما بهش م یگفتیم "بیگلی بیگلی " !
هر موقع به بابا می گفتیم پول بده بریم خوراکی بخریم می گفت برید هرچی دوست دارید از "بیگلی" بگیرید من دارم می رم بیرون ،می رم حساب می کنم !
ما هم که بی جنبه ! نصفه مغازه رو بار می کردیم میاوردیم ! کم مونده بود دیگه نخود لوبیا هم بگیریم ازش !
خلاصه....
بچگیا خیلی خوش گذشت ....
ولی خیلی زود گذشت....
 
 

 
 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

یه مسلمونی دلنشین .....


پریشب روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو شده بودم. درد داشتم و فقط ولو بودم تلویزیون رو تماشا نمی کردم. توی فکر بودم. یهو یه صدای خیلی با مزه ای توجهم رو جلب کرد. صدای یه پسر جوون که فارسی رو با لهجه انگلیسی خیلی با نمکی صحبت می کرد!

صرفا" نگاهش کردم. لبخند بزرگی روی صورتش بود و لباس احرام تنش بود.
نا خودآگاه از لبخند اون منم لبخند زدم.
نفهمیدم چه جوری شد که تا آخر برنامه رو دیدم. یه مستند بود راجع به حج که از کانال 4 پخش شد.
مستند ساز به سراغ ایرانی های مقیم آمریکا که به حج اومده بودند رفته بود. و همین باعث جذابیت برنامه شده بود.
خیلی جالب بود.
این پسره اسمش "پیمان " بود ،25 سالش بود و از 5 سالگی مقیم امریکا. یکی دیگه بود اسمش "کوشیار" بود و اصلا" لوس آنجلس به دنیا اومده بود.
مدل مسلمونی اونها خیلی دلنشین بود.
اول اینکه اصلا" و ابدا" اهل شعار دادن و منم منم (برخلاف خیلی از ما) نبودن !
دوم اینکه در جواب سوال های گزارش گر آسمون و ریسمون به هم نمی بافتن و "راستش " رو می گفتند.
سوم اینکه با وجود اینکه خیلی به دین پایبند بودن ولی هم خیلی تر و تمیز بودن و هم خیلی خوش تیپ ! (برخلاف خیلیا که فکر می کنن هرچی هپلی تر باشن ،مومن ترن !)
چهارم اینکه خیلی خیلی خوش رو بودن ! یعنی خنده از لب هیچکدوم نمی رفت و نا خودآگاه بیننده از دیدن روی گشاده اونها به وجد میومد !
پنجم اینکه خیلی از دین می دونستن ! و دانششون واقعا" تحسین برانگیز بود . مثلا" چیزهایی از حضرت علی می گفتن یا استناد هایی به قرآن می کردن و یا مثال هایی می زدند که فوق العاده ساده و کاربردی بودند !

خلاصه حظ کردم از دیدن این آدما. مخصوصا" پیمان که واقعا" نازنین بود.
اینکه می گم دروغ نمی گفتن رو می تونم با دو تا مثال براتون بگم:
مثلا" گزارشگر از کوشیار راجع به دین سوال کرد و اون خیلی راحت جواب داد که  :"مسلمونی من مدل خودمه. یعنی نه صددرصد مدل مسلمونی ایرانی هاست و نه مدل مسلمونی غربی ها. من یه چیزایی رو که شما قبول دارید قبول ندارم."
یا مثلا" وقتی از پیمان پرسید که چرا همسرت رو نیاوردی ؟
جواب داد:"هزینه سفر زیاد گرون بود پول ما کم بود. حالا انشالله پولامونو جمع می کنیم اینبار دو تایی می آییم !"
همه این چیزا باعث شد به این فکر کنم که چرا بیشتر ما ایرانی ها یه جورایی به دروغ گفتن و ریا کاری عادت کردیم. انقدر عادت کردیم که وقتی چنین چیز هایی رو می بینیم حیرت می کنیم و ذوق زده می شیم !
واقعا" چرا ؟!
این برنامه قسمت دوم هم داره که امیدوارم موفق بشم ببینم.


 
 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387


در مورد پست آخرم :
گفته بودید که اینو قبلا" یکی سوال کرده. بله منم می دونم. اگه به لینکی که آنی داده برید توی کامنت ها ،همین جمله ای که توی وبلاگ خودم گذاشتم رو می بینید.
اگر راجع به این موضوع نوشتم به این دلیل بود که توی اون لینک بیشتر کامنت ها "عشق" رو جوری توصیف کرده بودند که فقط می تونستی به یه انسان ربطش بدی.
ومن که به این موضوع اعتقاد ندارم کنجکاو شدم که ببینم خوانندگان وبلاگ خودم چی فکر می کنند.
گذشته از این حرف من نمی تونم همه وبلاگها رو چک کنم که مبادا مطلبم تکراری نباشه !


 
 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

به عشق بین آدم ها اعتقاد دارین ؟

 

به عشق بین آدم ها اعتقاد دارین ؟

من ندارم.

من فکر می کنم آدم ها فقط می تونن مرتبه بسیار بالایی از "دوست داشتن " رو روی زمین تجربه کنن.

و "عشق" یک اتفاق ماوراء الطبیعه است که بین "تو" و "خدا"ی تو امکان پذیره.

"عشق ریسمانی است که "خدا" از میان ابرها به سمت زمین رها کرده تا هروقت تونستی از دنیا بگذری و پاهات دیگه روی زمین بند نمی شد٬ اونو محکم بگیری تا بکشدت بالا ....."

 
 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

تصمیم کبری !


به به ! دو تا تابلوی آبرنگ، گل های رنگارنگ ! به به ! یه تابلو "الله" هم اونوره !

به به 1 یک عدد آبسرد کن جینگیل مستون با یک عدد لیوان شیشه ای عهد بوق ! دریغ از یک عدد لیوان یکبار مصرف !
یه عالمه آدم خسته 1 بعضیا با درد ،بعضیا بی درد !
انقدر اینجا منتظر می شینی و می شینی که به هزار تا چیز فکر می کنی !
مثلا"وقتی یه نی نی چند ماهه که خیلی خیلی لاغره رو می بینی که توی نوبت مطب بغلی ، تو بغل مامانش ، منتظر تعیین وقت عمل جراحی قلب کوچولوشه ، خجالت می کشی که بگی حالت بده !
یا مثلا" به این فکر می کنی که اگه تو جای این آقای دکتر بودی و در روز بیشتر از یک میلیون درآمد داشتی ،چند تا از مریضای مستحق و مستمندتو  رایگان ویزیت می کردی ؟
 کم کم گرسنه ات می شه و دیس های باقلا پلو با گوشت که روش روغن کرمونشاهی و دارچین دادن جلوی چشمت رژه می رن !
خلاصه به هر دری می زنی تا نفهمی که از ساعت 5:30 تا 9 شب اینجا نشستی تا نوبتت بشه !
مثلا" واسه مخمل بیچاره که کم کم داره خوابش می بره چیستان طرح می کنی !


"اون چیه که بعضی بیشتره وقتا رو زمینه ؟"
مخمل هنگ می کنه و تو می زنی زیر خنده !
"خوب ! پا ست دیگه !"
یا
"اون چیه که من دوست ندارم ؟!"
مخمل چپ چپ نگاه می کنه و تو باز می زنی زیر خنده :
"خوب ! تخم مرغه دیگه !"


در همین حین خانم منشی خیلی بد اخلاق از پشت میزش پا می شه و می ره تو اتاق دکتر !


یهو می بینی یه خانمی شیرجه می زنه تا به پسرش که سه تا صندلی اونور تر نشسته بگه که :"دیدی منشیش چقدر قدش کوتا هه ؟!"
یا صدای مکالمه دو تا خانومو می شنوی که یکیشون داره از داماد ارمنیش تعریف می کنه که قبل از ازدواج مجبورش کردن در سن 33 سالگی ختنه کنه !
کم کم خودتم حوصله ات سر می ره و تصمیم می گیر کلا" دیگه مریض نشی. چون دیگه حوصله هیچ مطبی رو نداری.
این یه تصمیم کبری بود که توسط جینا گرفته شد !

 
 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

درباره مرگ تدریجی یک رویا....

 

تقریبا تنها سریالی بود که از تلویزیون دنبال می کردم.

داستانش به نظرم تازه و جالب بود و از یکی دو قسمت اول به بعد مشتاق شدم تا جریان رو دنبال کنم.

از اینکه نویسنده به یک موضوعی پرداخته بود که در جامعه به وفور دیده می شه ولی تاکنون کسی به اون نپرداخته تقریبا" به وجد اومده بودم.

تا اونروز همه ایرانی های سریال های تلویزیون یا سفید بودند و یا سیاه و آدم خاکستری که جنبه واقعی تری داره تقریبا" دیده نمی شد.

همیشه اینکه عده ای در جامعه هستند که خلاف جهت شاید اکثریت حرکت می کنند و نظام حاکم بر جامعه رو نپذیرفتند و با وجود همه محدودیت ها هنوز به سبک خودشون زندگی می کنند٬نادیده گرفته می شد.(منظورم خانواده عظیمی است)

و این نخستین بار بود که فیلمساز از به تصویر کشیدن این قبیل آم ها ابایی نداشت و این واقعا" تحسین برانگیز بود.

روند سریال هم منطقی بود و بعضی وقتها (علی رغم بیشتر داستانهای ایرانی ) غیر قابل پیش بینی.

ولی تا پایان سریال از این می ترسیدم که نکنه این روند جذاب و واقعی مثل همیشه به یک ملودرام هندی ختم بشه ٬ که متاسفانه همینطور هم شد.

نمی دونم چرا فیلمساز  به این توجه نکرده بود که اگر یکهو آراز مشرقی مثل شزم سر برسه و حامد رو نجات بده و توی کشتی ای که همه مسموم شدن فقط مارال عظیمی زنده بمونه و بعد حامد هم مثل یه قهرمان افسانه ای دیگه شیرجه بزنه تو دریای مواج و زن و بچه اش رو همزمان نجات بده و دست آخر توی بیمارستان با یه سکانس هندی تر معلوم بشه که هردوشون صحیح و سلامتن ٬ و مارال عظیمی فراموشی بگیره و تنها چیزی که یادش میاد خاله مومن و با دین و ایمونشه و  ( مثلا" نماز خوندن خاله اش ) که این مفهوم رو می رسوند که دست آخر مارال هم به راه راست هدایت شد٬آب بسته به پایان داستانی که به این زیبایی تا اون لحظه پرورانده شده.

فقط می تونم بگم حیف !

 

 
 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

دیوارهای نازک !

سه شنبه که از شرکت می رفتم خونه ٬ توی راه توجهم جلب شد به یه ساختمون نیمه کاره . دیدیم آجرهای دیوارهاش به جای اینکه از اینور روی هم چیده شن ٬ از اونوری چیده شدن ! (فهمیدین منظورم چیه ؟!)

فکر کردم به خاطر همینه که وقتی نصفه شب پیرمرد همسایه آروم می گه :" خانوم ! پاشو بیا سر جات بخواب !"

من صداشو می شنوم و به مخمل می گم :"هه هه هه ! دوباره با هم قهر کردن !"

**********************************************************

قابل توجه اونایی که متوجه نشدن آجر ها جه جوری چیده شدن :

ببینید دوستان آجر یک مکعب مستطیل می باشد. که دو تا قاعده اش بزرگ و دو تای دیگر کوچک هستند. درسته ؟

خوب اگر آجر را از مقطع بزرگتر روی هم بچینیم دیوارهایی قطور تر خواهیم داشت ،اما بالا آمدن دیوار بیشتر طول خواهد کشید و به تعداد آجر بیشتری نیاز خواهیم داشت !

اما ! اگر از مقطع کوچکتر روی هم بچینیم هم دیوار سریع تر بالا می آید و هم قطر دیوار کمتر خواهد شد !

(توضیحاتم خیلی علمی بود،نه ؟! )