اولین بار به خاطر درد شدید بهش مورفین زده بودن و بعد از تزریق اون -به قول امروزی ها- رفته بود رو فضا !شاهد عینی ماجرا تعریف کرد که اولش وصیت کرده و بعد تو یه حالتی بین هوشیاری و بیهوشی حدود 1.5 ساعت حرف زده بود.
با یه لحن عجیب ولی خیلی مودبانه. شاهد عینی که شوهر این خانم می باشد اظهار داشته که این خانم مرتب خطاب به آقای شوهر می گفته :"شما خیلی خوبینا !"
از دیگر جملات قصار این خانوم می توان به این جمله اشاره کرد :"من یه چیزی به شما می گم ،شما به هیچ کس نگو ! من خیلی خوشگلم !"
ویا اینکه :"من واسه آقای ... (مدیر عامل شرکتی که خانم توش کار می کنه!) یه نقاشی کشیدم بهم 20 داد و صد آفرین داد. شما هم بکش ببرم بهت نمره بده !"
خانم که به هوش اومد هیچ کدوم از این هذیونا یادش نبود اما آقای شوهر زرنگی کرده بود و صدای خانم رو ضبط کرده بود !
خانم وقتی اون صدا رو شنید کلی شاخ درآورد و حتی ترسید از اینکه خودش فکر می کرده تمام این مدت رو خواب بوده ولی در واقع یکبند مشغول سخنرانی بوده !
چند وقت بعد خانم عصر دو سه تا قرص (دکتر تجویز کرده بود) خورد و بعدشم به اتفاق آقای شوهر تشریف بردن مهمونی. مهمونی خودمونی بود و اندکی هم ...سرو شد. خانم شیطونی کرد و یه کمی میل نمود و یادش نبود که دارو خورده و دارو ها با ...تداخل می کنن....
چشمتون روز بد نبینه.
صبح روز بعد خیلی خوشحال و جینگول بلا از خواب بیدار شد و گفت :"به به ! چه روز خوبی !"
بعد از صرف صبحانه آقای شوهر رو به خانم کرد و گفت :"یادته ما دیشب کجا بودیم ؟"
خانم از اینکه این موضوع یادش رفته بود تعجب کرد و گفت :"آره.....خونه...اینا ولی....من همش خواب بودم ! فقط تا اونجایی یادمه که رفتیم و من یه کم ...خوردم و بعدش گفتم خوابم میاد و خوابیدم ! دیگه هیچی یادم نیست !"
آقای شوهر خندید و گفت :"پس خوابیدی دیگه ؟!"
خانم :"آره ! یه عالمه هم خواب دیدم !"
آقای شوهر بعد از اینکه یه کم سر به سر خانم گذاشت جریان شب گذشته رو واسه خانم تعریف کرد که بازم کلی حرف زده بود.
اینبار هم خیلی مودبانه اما تماما" راجع به خدا !
تعریف کرد که خانم مرتب دعا می کرده و همه اش به دیگران می گفته که خدا دوستشون داره و اونا هم باید خدا رو دوست داشته باشن....خوشحال باشن و خوشحالی کنن !
حتی به بقیه مهمانها می گفته که اگه می خوان دعاشون مستجاب بشه ،خوشحال باشن و پاشن برقصن !
خانم با شنیدن این حرفا دلش گرفت. از اینکه برای بار دوم یه قسمت از زندگیشو از یاد برده و در شرایطی قرار گرفته که هیچ تسلطی به خودش نداشته،ناراحت بود.آقای شوهر با مهربانی و صبوری کم کم جزئیات اون شب رو واسه خانم تعریف کرد و خانم بیشتر و بیشتر حیرت می کرد.
فقط از این خوشحال بود که ضمیر ناخودآگاه مودبی داره و در بیهوشی هم موجب آبروریزی نمی شه !
**************************************************
این داستان کاملا" حقیقت داره.
نمی دونم راجع بهش چی فکر می کنین. اما دلم می خواد به این فکر کنین که اگه در چنین شرایطی قرار بگیرین و بدون اینکه عقل و منطق وجودتونو کنترل کنه ،یکی از لایه های درونی وجودتون لب به سخن باز کنه،ممکنه چه چیزایی بگین ؟ احساس می کنم این اتفاق یه بخشی از تعلقات خاطر آدم رو نمایان می کنه.هر چند یه کم ترسناکه !
کلمات کلیدی : هوشیاری و بی هوشی. مورفین. ضمیر ناخودآگاه. حیرت . حقیقت