تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه سی ام آذر 1387

یلدا...........



امشب شب یلداست. یکی از اون شبایی که عاشقشم و دلم می خواد تا سحر شب زنده داری کنم.

اما....

می دونم خیلیا امشب به خاطر اینکه بچه هاشون فردا مدرسه دارن یا اینکه صبح زود باید برن سرکار، از دور هم جمع شدن امشب صرفنظر می کنن.

کاش فردای شب یلدا هم ، مثل شبای قدر ، مدرسه ها و اداره ها 2 ساعت دیرتر شروع به کار می کردن تا مجبور نشیم تنهایی یلدا رو جشن بگیریم....

از مگه تو ایین و مراسم ملی امون چندتا از این شبا داریم ؟

 
 

شنبه سی ام آذر 1387

ضمیر ناخودآگاهی که مودب بود !

اولین بار به خاطر درد شدید بهش مورفین زده بودن و بعد از تزریق اون -به قول امروزی ها- رفته بود رو فضا !

شاهد عینی ماجرا تعریف کرد که اولش وصیت کرده و بعد تو یه حالتی بین هوشیاری و بیهوشی حدود 1.5 ساعت حرف زده بود.

با یه لحن عجیب ولی خیلی مودبانه. شاهد عینی که شوهر این خانم می باشد اظهار داشته که این خانم مرتب خطاب به آقای شوهر می گفته :"شما خیلی خوبینا !"

از دیگر جملات قصار این خانوم می توان به این جمله اشاره کرد :"من یه چیزی به شما می گم ،شما به هیچ کس نگو ! من خیلی خوشگلم !"

ویا اینکه :"من واسه آقای ... (مدیر عامل شرکتی که خانم توش کار می کنه!) یه نقاشی کشیدم بهم 20 داد و صد آفرین داد. شما هم بکش ببرم بهت نمره بده !"

خانم که به هوش اومد هیچ کدوم از این هذیونا یادش نبود اما آقای شوهر زرنگی کرده بود و صدای خانم رو ضبط کرده بود !

خانم وقتی اون صدا رو شنید کلی شاخ درآورد و حتی ترسید از اینکه خودش فکر می کرده تمام این مدت رو خواب بوده ولی در واقع یکبند مشغول سخنرانی بوده !


چند وقت بعد خانم عصر دو سه تا قرص (دکتر تجویز کرده بود) خورد و بعدشم به اتفاق آقای شوهر تشریف بردن مهمونی. مهمونی خودمونی بود و اندکی هم ...سرو شد. خانم شیطونی کرد و یه کمی میل نمود و یادش نبود که دارو خورده و دارو ها با ...تداخل می کنن....

چشمتون روز بد نبینه.

صبح روز بعد خیلی خوشحال و جینگول بلا از خواب بیدار شد و گفت :"به به ! چه روز خوبی !"

بعد از صرف صبحانه آقای شوهر رو به خانم کرد و گفت :"یادته ما دیشب کجا بودیم ؟"

خانم از اینکه این موضوع یادش رفته بود تعجب کرد و گفت :"آره.....خونه...اینا  ولی....من همش خواب بودم ! فقط تا اونجایی یادمه که رفتیم و من یه کم ...خوردم و بعدش گفتم خوابم میاد و خوابیدم ! دیگه هیچی یادم نیست !"

آقای شوهر خندید و گفت :"پس خوابیدی دیگه ؟!"

خانم :"آره ! یه عالمه هم خواب دیدم !"

آقای شوهر بعد از اینکه یه کم سر به سر خانم گذاشت جریان شب گذشته رو واسه خانم تعریف کرد که بازم کلی حرف زده بود.

اینبار هم خیلی مودبانه اما تماما" راجع به خدا !

تعریف کرد که خانم مرتب دعا می کرده و همه اش به دیگران می گفته که خدا دوستشون داره و اونا هم باید خدا رو دوست داشته باشن....خوشحال باشن و خوشحالی کنن !

حتی به بقیه مهمانها می گفته که اگه می خوان دعاشون مستجاب بشه ،خوشحال باشن و پاشن برقصن !


خانم با شنیدن این حرفا دلش گرفت. از اینکه برای بار دوم یه قسمت از زندگیشو از یاد برده و در شرایطی قرار گرفته که هیچ تسلطی به خودش نداشته،ناراحت بود.آقای شوهر با مهربانی و صبوری کم کم جزئیات اون شب رو واسه خانم تعریف کرد و خانم بیشتر و بیشتر حیرت می کرد.

فقط از این خوشحال بود که ضمیر ناخودآگاه مودبی داره و در بیهوشی هم موجب آبروریزی نمی شه !

                   **************************************************

این داستان کاملا" حقیقت داره.

نمی دونم راجع بهش چی فکر می کنین. اما دلم می خواد به این فکر کنین که اگه در چنین شرایطی قرار بگیرین و بدون اینکه عقل و منطق وجودتونو کنترل کنه ،یکی از لایه های درونی وجودتون لب به سخن باز کنه،ممکنه چه چیزایی بگین ؟ احساس می کنم این اتفاق یه بخشی از تعلقات خاطر آدم رو نمایان می کنه.هر چند یه کم ترسناکه !


کلمات کلیدی : هوشیاری و بی هوشی.  مورفین. ضمیر ناخودآگاه. حیرت . حقیقت

 
 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

یه سوال ؟


"  بهشت زیر پای مادران است  "
 
 




این جمله در مورد "آنجلینا جولی" هم  صدق می کنه  ؟

 
 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

برف...برف...برف....


وای خدا جون داره برف میاد !
اولین برف امسال...
خیلی خوشحالم
یاد اونروزا افتادم که بچه مدرسه ای بودم. سر شب یه برف آروم و پفکی میومد و من داداش کوچیکم تا صبح خواب به چشممون نمیومد ،هزار بار می رفتیم دم پنجره تا ببینیم برف اونقدری رو زمین نشسته که مدرسه ها تعطیل بشه یا نه......

 
 

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

همیشه از بدبختی نیست !

کنارم نشست. دود غلیظ و سفید سیگار از میان لب های برجسته و سرخابی حلقه می شد...
از بوی تند سیگار حالم بهم می خورد .
بی آنکه نگاهم کند پرسید : خبرنگاری ؟
گفتم : نه.
با بی تفاوتی پرسید : پس این چیزا رو واسه چی می خوای بدونی ؟ دانشجویی ؟
گفتم: درسم تموم شده. واسه خودم می خوام بدونم..
پوزخندی زد : سوژه از این جذاب تر پیدا نکردی ؟ نکنه تو هم می خوای ....؟!
چیزی نگفتم.
آخرین پک را زد ، لبخندی زد و ته سیگارش را از شیشه اتومبیل بیرون انداخت:
 چون قیافه ات همچین خنگ می زنه ازت خوشم اومده.حالا از کجاش می خوای بدونی ؟
-از اولش.

                           ***********************************************

دو تا خواهر بودیم و یه برادر. بابام کارمند ثبت احوال بود و مامانم معلم دوره ابتدایی. مامانم واسه تعویض شناسنامه اش، بعد انقلاب رفته بوده ثبت احوال که با بابا اشنا شد و عروسی کردن و زرتیم بچه دار شدن.
هیچ وقت از اون شکل زندگی خوشم نمیومد...واسه همه چی باید حساب کتاب می کردیم. مامانم سال به سال اول مهر یه مانتو گل و گشاد توسی یا قهوه ای می خرید و یه بارم وسط سال دکمه هاشو عوض می کرد...حالمو به هم می زد. صد جای جورابای پارزینشو با دقت می دوخت و 6 ماه یه جورابو می پوشید...
همه چی همینطوری بود. همه چی با حساب کتاب...
بدبخت نبودیم ولی همیشه مثل بدبختا زندگی می کردیم....
اه! همیشه تو خونمون بحث وام و قسط و اینجور چیزا بود...
خواهر بزرگم بعد از دیپلم شوهر کرد. شوهرش شرکت نفتیه. رفتن بوشهر.
تا اون بود گیرا به اون بود که مثلا با اتوبوس برو اینور انور. انقد الکی پول خرج نکن....
وقتی یادم میاد مامانم از وقتی اون رفت سوم راهنمایی هی تیکه تیکه آتا آشغال می خرید میوورد واسه جاهاز اون دلم بهم می خوره....
من دبیرستانی بودم که بالاخره موفق شدیم یه آپارتمان دو خوابه بخریم.100 متر بود
قسط وام مسکنم اضافه شد به موضوع گفتگوی خانواده...
من و سعید یه اتاق مشترک داشتیم. از بوی گند عرق پسرونه اش، از بوی گند لباس های فوتبالش که می نداخت رو تخت، از اینکه با اون تو یه اتاق بخوام متنفر بودم....
همش بهم می گفتن تو ناشکری تو نمی فهمی ، تو واسه پول درآوردن زحمت نکشیدی ! تو زیادی بلند پروازی، از هر چی خوشم میومد می گفتن نه، مناسب ما نیست ! و از هر گندی متنفر بودم مجبور بودم بپوشم و استفاده کنم چون مناسب خونواده عقب مونده ما بود....
همین جوریا بود دیگه....
یه روز فهمیدم دارم تو اون خونه و بین اون ادمایی که دلشون می خواد مثل موش کور زندگی کنن خفه می شم...
خودم تصمیم گرفتم.
از خونه زدم بیرون.

یه مدت کوتاهی تو پارک و زیر پل و اینور اونور خوابیدم. نا راضی نبودم چون واسه هدفم حاضر بودم این کارا رو بکنم...
چند وقتی طول کشید ولی از دخترای دیگه یاد گرفتم. تو میدونای اصلی جاهای مشخصی بود که وامیستادیم

اون موقع یه کم سخت بود.اما حالا خیلی راحتم.ظرف چند سال همه چی دارم.
یه خونه اجاره کردم تو گاندی. یه سری مشتری خاص دارم...کارم تلفنی شده. خوب تو کار ما هم مثل کارای دیگه اگه مشتری راضی باشه ، میره و تورو به چند نفر دیگه معرفی می کنه....منم خوب حواسم جمع بوده. همیشه خودمو رو  فرم نگه داشتم...سخت نیست.اینم کاره دیگه. واسه من درامدش که باعث میشه راحت زندگی کنم و هر چی دلم می خواد بخرم و هر جا دلم می خواد بگردم از همه چی مهم تره.
اونوره آبم می رم. مثلا یه سفر رفتم دبی، برگشتم این ماشینو خریدم !

سیگار دیگری اتش زد و اولین پک را بلعید .
پرسیدم : نوع کارت واست مهم نیست ؟ یعنی واقعا مشکلی با این کار نداری ؟ خوب همه جور ادمی ممکنه سراغ تو بیان ....اذیت نمی شی ؟ ببین مثلا من فکر می کنم س.ک.س بدون احساس مثل شکنجه می مونه ....

ابروی راست را بالا انداخت نگاه دقیقی به من انداخت. انگار تازه متوجه زیباییش شده بودم.
پوست شفاف و براق. بینی کشیده و صاف. چشم های درشت و خمار با آن مژه های مخملی....

-من به مشتریام فکر نمی کنم ! می فهمی ؟ هیچ تاثیری رو ذهن من ندارن. وقتی باهاشون هستم فقط فیزیکم اونجاس ! و تنها چیزی که واسم مهمه اینه که مثلا چقد دیگه لازم دارم تا اپارتمانی که توشمو بخرم ! گور پدر شون !
یه چند سال دیگه ام که اوضاعم بهتر شد مشتریامو گزینش می کنم !

قهقه ای زد که باعث شد نفهمم جمله آخر رو جدی گفت یا فقط یه شوخی بود.

سیگار دوم بین دو انگشت دست چپ دود می شد. نفس عمیقی کشید و با صدای مبهمی گفت :

هه.....بابام همیشه می گفت تو باید مهندس بشی. مامانم می گفت نه، دکتر می شه !

صدای قهقه اش در سرم پیچید....

 
 

شنبه بیست و سوم آذر 1387

ای ! دستم !

 

سلام

این گریه واقعی است ! از چشم هایی که از بس به در و دیوار خیره شدن دارن کور می شن...

دلم واسه نوشتن لک زده. منظورم نوشتن روی کاغذ و با قلمه....

حتی دلم واسه نوشتن حساب و کتاب هام توی دفترچه کوچیکم تنگ شده ٬ حساب و کتاب هایی که هر بار آخرش میبینم خیلی بیشتر از درامدم خرج کردم ونمی فهمم چه جوری ؟!

حوصله ام بدجوری سر رفته... هرچند توی این مدت دوستای خوبم  تی تی و مریم گلی و داداشی کوچیکم و آقای مخمل حسابی سنگ تموم گذاشتن و همش مراقبم بودن ولی انگار افسردگی دوره نقاهت گرفتم....

خیلی جالبه٬ توی زندگی ادم یه چیزای خیلی ساده و معمولی وجود دارند که جزو روند زندگین و ادم تا وقتی از دست ندادتشون متوجه اهمیتشون نمی شه...

مثل همین نوشتن...

مثل شونه کردن موها و بستن اونا که الان یکی از مشکلات بزرگه منه !

مثل خیلی کارای معمولی دیگه که وقتی واسه انجام دادنشون ناتوان میشی تازه متوجه اشون می شی...

از فردا می رم سر کار٬ فقط واقعا نمی دونم اونجا چی کار باید بکنم ؟!

۹.۵ ساعت باید بشینم پشت میز و با سرعت لاک پشت کارامو انجام بدم..

ولی ادمیزاد خیلی پوست کلفته٬ اینو جدی می گم هر قدرم سخت باشه بالاخره با شرایط سازگار میشه.

یه عکس از نازنین دست شکسته واستون می ذارم. فقط باید از اقای مخمل کمک بگیرم تا ازش عکس بگیره! خیلی خوشگله خداییش !

راستی یه چیزی :

تمام خانواده بهم می گن دیگه نباید برم سواری ولی من یکی از انگیزه هام واسه خوب شدن اینه که دوباره برم باشگاه و دوباره سوار همون کله خر بشم ! چون حالا قلقش اومده دستم !

به نظرتون حق با من نیست؟

وقتی ادم عاشق چیزیه باید با یه اتفاق زود جا بزنه ؟

من که از این خیالا ندارم ! من سرتق تر از این حرفام !

 
 

شنبه شانزدهم آذر 1387

یه خبر !

سلام به همه دوستان نازینم !

من یه خبر جدید دارم

۵شنبه بعداز ۴و۵ سال ٬ رفتم بهترین باشگاه سوارکاری تهران....

بیشتر از یه ساعت سواری کردم و انگار رو ابرا بودم....

جای همگی خالی...

اما کمتر از ۰.۵ کیلومتر مونده بود به اصطبل که چشمتون روز بد نبینه !

اسبم شروع کرد به بدقلقی...سه چهار بار جفتک انداخت و رو پاهاش بلند شد ولی کنترلش کردم..می خواست بره دنبال یه مادیان من نذاشتم حسابی حرصش در اومد واسه همین در یک سراشیبی و در یک فرصت مغتنم تا جایی که میتونست گردنشو پایین کشید و منم که دست جلو (همون ا فسار) رو محکم گرفته بود از پشتش بلند شدم سوت شدم رو زمین !

ما حصل این قضیه این بود که ارنجم و استخوون متصل به مفصل ارنج دست راستم شکست !

 

خلاصه...

انرا نوشتم که غیبتمو نذرید به حساب بی معرفتیم

به همه دوستایی که راجع به تبادل لینک پرسده بودن : با کمال میل

من توی این مدت که دستم توی گچه اصلا نباید تکونش بدم چون خیلی جای حساسیه. واسه همین سعی میکنم وبلاگ همه اونو بخونم ولی واقعا نمی تونم کامنت بذارم . شرمنده

برام دعا کنید زود خوب شم من اگه قرار باشه یه جا بند شم دق می کنم ...

یه چیز بامزه :

وقتی دکتر داشت دستمو می یچوندتا تو زیشن درست قرار بگیره و گچ بگیره من همینطوری اشک می ریختم..از دکتر رسیدم : دکتر کی می تونم برم سواری ؟

دکتر مسخره ام کرد و گفت : فردا !

من خنگم باور کردم وسط گریه یهو نیشم باز شد و گفتم : آخ جون۱

دکتر زد پسه کله امو گفت : تو ادم نمی شی بچه؟!

 
 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

عذر خواهی نامه !

سلام !
از اینکه دوباره قالب وبلاگمو عوض کردم معذرت می خوام! می دونم تازه چشمتون به اون عادت کرده بود!
شرمنده !
قول می دم دیگه عوضش نکن !
آخه اون قالب توی وبلاگا خیلی زیاد شده بود! من هی هر جا می رفتم می دیدمش با خودم عوضی می گرفتمش !
شرمنده دیگه !
حالا این خوبه ؟!

 
 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

"یوسف پیامبر ...تصویری مخدوش ..."


خیلی وقت است که می خواهم راجع به این فاجعه چیزی بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت...شاید کم کم دارم نسبت به اینجور وقایع حالت خنثی پیدا می کنم !
نمی دانم از کجا شروع کنم ؟
از شعور اجتماعیمان که هر روز به بازی گرفته می شود ؟
از اعتقادات قلبیمان که هر روز نادیده  گرفته می شود ؟
از رو به هردمبیل رفتن صنعت سینما ؟
از رسالت نا معلوم رسانه ملی ؟!
درست فهمیدید می خواهم از "یوسف پیامبر" بگویم !

پیش از شروع این سریال شنیده بودم که همچین پروژه ای در راه است ، تنم لرزید که اینبار چه آش شله قلمکاری در راه است !
خوشبختانه و یا متاسفانه با دیدن اولین قسمت ها مطمئن شدم که تن لرزه ام بی جا نبوده است !
بماند ...

در پایان سریال یک لیست بلند بالا می بینیم از کتاب ها و منابع و مراجعی که نویسنده و کارگردان محترم در مصاحبه تلویزیونی هم ادعا دارد که همه آنها را مطالعه کرده است و با استفاده از همه این منابع و 3 سال تحقیق فیلمنامه را نوشته است !

وقتی سریال را می بینی یاد داستانهای مادربزرگ های بی سواد و عامی میافتی که دهن به دهن چیزهایی از داستان های تاریخی و مذهبی شنیده اند !

در جایی از کارگردان محترم می پرسند که درست است شما بابن ساخت این سریال دقیقه ای 3 میلیون تومان از صدا و سیما گرفته اید ؟
و کارگردان محترم پاسخ می دهد :" کمی کمتر از این مقدار بوده است !"

وقتی دکور و نورپردازی و طراحی و دوخت لباس و گریم و لوکیشن ها را می بینی یاد نمایش های جشن 22 بهمن  دوران مدرسه ات می افتی که هر کسی هر چه در خانه داشت می آورد و با همان وسایل و لباس های شنبه و یکشنبه ، تئاتر برگذار می شد !

از ظروف گلی که رویشان با بی سلیقگی رنگ طلایی زده شده (تا فلزی جلوه کنند) ، تا چرخ های گاری که رده های لاستیک سیاه از روبرو به وضوح دیده می شوند و رویشان یک تخته چوب میخ کردند تا چوبی به نظر بیایند و موهای کاموایی هنر پیشگان که تو را به یاد داستان عروسکی "هادی و هدی " می اندازد و کرم پودر ماسیده روی صورت بازیگران و خط چشم تا به تای زلیخای بی نوا که انگار یک بچه 3 ساله که ذوق استفاده از لوازم آرایش دارد ، آنرا کشیده است و تاج هایی که آنقدر سبک و مضحکند که نه تنها ابهت یک پادشاه و فرمانروا را به یادت نمی اندازند بلکه احساس می کنی وسط یک بازی کودکانه برادر کوچک آنرا با یونولیت درست کرده است، خلاصه از تصویر حاشیه رود نیل با عرض کمتر از 1 (بهتر است از این پس بگوییم جوی نیل !)، بگیر تا انتخاب بازیگران و روند کند و کشنده و کشدار داستان (که اگر به دقیقه ای چیزی کمتر از 3 میلیون تومان فکر کنی ،توجیه می شوی !!!) و هزار یک چیز ناجور دیگر که دلت را به هم می زند...

همه اینها به کنار....

نویسنده محترم حتی به خود زحمت مطالعه تاریخ مصر را نداده و بی آنکه چیزی از خدایان آن دوره تاریخی و جایگاه آنها در بین مردم و نوع فرهنگ رایج آن زمانه بداند ، به بدوی ترین روش ممکن دست به ساخت یک مجموعه تاریخی ، مذهبی زده است . چیزی که هم تاریخ را درگیر می کند و هم باور های مذهبی مردم را .

از همه اینها که بگذریم انتخاب "یوسف پیامبر" دیگر شاهکار این افتضاحات پی در پی بوده است ! چه در کودکی و چه حالا که زلیخا دلبسته او شده است !
کودکی اش که نه تنها یک کودک معصوم و بی گناه و پیامبر زاده را تداعی نمی کرد بلکه یک بچه تن پرور تپل و مپل و  راحت و طلب  و تا اندازه ای لوس را مجسم می کرد که باعث می شد اقدام برادرانش برای انداختن او در چاه توجیه پذیر باشد !

وای از فرشته وحی ! که اگر دهان فرو بندم و قضاوت را بر عهده خودتان بگذارم بهتر است !

وای از سکانس یوسف و چاه و مرد هزاران ساله !

نمی دانم دیالوگ های آن سکانس را به یاد دارید یا نه ؟

یوسف از پیر مرد که نمادی از وحی خدا بود پرسید به من راهی نشان بده برای همه زندگیم ؟
پیرمرد اشاره به دست های او کرد و پرسید : هر دست تو چند انگشت دارد ؟
-5 تا !
-آفرین ؟
-هر دستت چند بند انگشت دارد ؟
-14 تا !
-آفرین ! رمز همه هستی در این دو عدد نهفته است ! به این دو عدد توکل کن و از آنها توسل بجو !

و اینجا هر آدم کودنی می توانست بفهمد که منظور نویسنده محترم ، 5 تن و 14 معصوم میباشد !

حالا این آقای فرج الله سلحشور آنزمان ته چاه حضور داشتند و دیدند که به پیغمبر خدا گفته اند به 5 تن و 14 معصوم توسل کن ، الله اعلم !

برویم سراغ جوانی یوسف !

خلاصه می کنم . "زیبایی" یک حس است، در وجود هر کسی یک تعریف خاص دارد مطابق با روحیه و حس آن فرد. زیبایی از نظر من و شما ممکن است تعریف واحدی نداشته باشد.
و اما "یوسف" که نماد جمال خداوندی بوده است در ذهن و دل هر یک از ما یک تصویر مقدس است که به این سادگی ها قابل به تصویر شیدن نیست....چه بسا وقتی بخواهیم به احساساتمان صورت ببخشیم ، همه آن حس را مخدوش کرده ایم...

چرا ؟
آقای فرج الله خان سلحشور !
شما که نه نویسنده خوبی هستی ، نه پژوهش گر خوب و نه کارگردان خوب و نه حتی خیال پرداز خوب ، چرا با احساسات و باور های مردم بازی کردید؟
چرا با اینهمه ناتوانی تصویر زیبای "زیبایی جمال پروردگار" را در ذهن مردم مخدوش کردید ؟

البته به شما تبریک می گویم که اگر چه نتوانستید  معصومیت و زیبایی که در ذهن ها از "یوسف" وجود
داشت به تصویر بکشید ولی موفق شدید "جناب بوتیفار" را در حد یک پیامبر صاحب فکر و اندیشه و یکتا پرست ، بی هیچ ارتباط مستقیمی با وحی ،که زیباییش هم هیچ نقشی در جذب مردم ندارد ، نشان دهید !
چرا ؟


پی نوشت :

مردم محترم ! شما چرا هرچه به خوردتان می دهند تماشا می کنید و دم نمی زنید ؟
جناب آقای ضرغامی ! شما چرا از چنین پروژه ای با اینهمه نقص مشهود تقدیر کردید ؟
.....



 
 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

دنیای بی رحم....


در وبلاگ آقای دکتر مهاجرانی (مکتوب) پستی خواندم راجع به حادثه اخیر هتل "تاج محل" تحت عنوان "ویران سازی خاطره ".

چه دنیای بی رحمی است...
گاهی فکر می کردم کاش 300 یا   400 سال پیش به دنیا آمده بودم. آن زمان که همه چیز سر جای خودش بود...
زن ها "زن" بودند و مردها "مرد" ....
کاش زمانی به دنیا آمده بودم که از همه آنچه اکنون می دانم بی خبر بودم و فقط "زندگی" می کردم...
آن زمان که شعر ها "شعر " بودند عطر و طعم حقیقت داشتند و فقط قطاری از کلمات با ربط و بی ربط در کنار یکدیگر نبودند، مثل چیز هایی که اینروزها می شنویم..

آنزمان که از "عشق و می و حقیقت و زندگی " گفتن نامش کهنگی نبود...

در همین افکار بودم که انگار تاریخ از مقابل دیدگانم با همه بی رحمی همیشگی اش گذشت...

مردمی که لا به لای سنگ ها و زیر  گل و لای  احرام مصر له می شدند و در تار و پود بنا جان می سپردند...

هویت هایی که در آتش خشم آدمهایی مانند اسکندر سوختند ...

و فرهنگ هایی که زیر هجوم سم اسبان بی مهار مغولان له شدند...

تنم لرزید...
تنم از اینهمه بی رحمی همیشگی تاریخ لرزید...

یاد نگاه هایبل افتادم آنگاه که برادر بر او دشنه می کشید ..

بیشتر تنم لرزید و باور کردم که ما رانده شدگان از بهشتیم...

باور کردم که اینجا "زمین " است و آسمان تاریخ همواره همینرنگ بوده است.....