تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه سی ام دی 1387

رادیو ....موسیقی ...جوون ؟!

الف: طبق معمول باز خواب موندم و مجبور شدم با آژانس برم شرکت. تو راه رادیوی ماشین روشن می باشد !

برنامه با اسمی شبیه این " موسیقی ایرانی ..." خلاصه یه همچین چیزایی !

آموزش آواز از پشت رادیو !

یه آقایی با صدای خیلی خیلی جیغی می گوید : یاهاهاهاها ......هااااااااااااااااااااا !

و پشت سرش یک نوجوان نمایی با صدای جیر جیرکی می گوید : یاهاهاهاها ها ها ها ها هاااااااااااا !

چند بار اینو توی مغزتون تکرار کنید !

خلاصه بعد مجری محترم برنامه کلی واسه آقای خواننده سنتی که نمی دونم کیه هندونه قاچ می کنه و عزت تپانش می کنه !

حالا چند تا تماس تلفنی :

" سلام ! سلام ! سلام ! من ... هستن از فلان شهر می خواستم بگم یه یادیم از نگهبانهای شرکت نفت بکنید ! "

"سلام ایرانی ! سلام موسیقی ایرانی ! سلام ! سلام ! سلام ! "

"سلام...من ...هستم ازفلون شهر. می خواستم بگم دستتون درد نکنه با این برنامه جالبتون که لااقل شما این جوونا رو یاد اصلیتشون می ندازین و یه کم باعث می شه جوونا از این موسیقیای مبتذل و خراب ، مثل جاز و اینا دور بمونن !"


پی نوشت 1: چرا این ملت وقتی حرفی برای گفتن ندارن هی سلام می کنن ؟!!

پی نوشت 2: اگه اصالت من یاهاهاها ...هاها ..هااااااااااااا می باشد می خوام صد سال سیاه اصیل نباشم !

پی نوشت 3: چرا تو هر برنامه ای گیر می دن به این جوونای بدبخت که به راه راست هدایتشون کنن ؟!!!

پی نوشت 4: موسیقی مبتذل و خراب جاز و اینا ؟!!!!

پی نوشت 5: بدون شرح !

 
 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

بخشی از مکالمه یک زوج خوشبخت !

خانم صورتی و آقای آبی آسمانی....


9:30 شب-خارجی - مقابل ویترین مغازه


خانم با اشاره دست داخل مغازه را نشان می دهد و با هیجان می گوید : وای ! اونجا رو ببین ! از اون دمپایی حوله ای ها که می خواستیم !

چند دقیقه بعد خانم با یک جفت دمپایی سرمه ای . مبلغ مورد نظر را به صندوق می پردازد. مرد بیرون مغازه منتظر او ایستاده . مقابل هم قرار می گیرند و زن با ذوق دمپایی ها را به او نشان می دهد : بیا ! اینا مال شماست !

و مرد با شیطنت دستش را از پشت بیرون می آورد یک جفت دمپایی صورتی را نشان می دهد و می گوید : بفرمایید ! اینم مال شماست !

خانم صورتی می گوید : وای ! مرسی ! حیف که اینجا ایران است و نمی شود وسط خیابان شما را بوسید !!!!


روز -داخلی


آقای آبی آسمانی بلند می گوید : جوجو ! بدو بدو بیا ! ای ! ای ! ای !

خانم صورتی دستش را زیر پیراهن آقا می کند و با خنده می گوید : خوبه ؟!

مرد لبخند رضایت می زند : آخیش ! ببین بین دو تا کتفم ! دستم نمی رسید کلافه شده بودم ! از قدیم گفتن کس نخارد پشت من....


روز-محل کار خانم صورتی


صدای زنگ موبایل بلند می شود. خانم گوشی را جواب می دهد : سلام عزیزم !

آقای آبی آسمانی آنسوی خط : سلام عزیزم !

(هر دو روی "عزیزم" تاکید خاصی دارند )

-خوبی ؟

-مرسی . تو چی ؟ خوبی ؟ اوضاع اونجا خوبه ؟ ناهارتو خوردی ؟ میوه برای خودت بردی ؟

خانم صورتی می خندد : بعله !

چند ثانیه سکوت . و بعد صدای پر معنی خانم صورتی : دلم برات تنگ شده

-منم دلم تنگ شد که بهت زنگ زدم. یهو دلم هواتو کرد....


عصر -داخلی

صدای چرخاندن کلید در قفل در. خانم صورتی با یک دست کیف و کیسه خرید را نگه داشته و با دست دیگر در را باز می کند . صدای پای آقای آبی شنیده می شود که به سرعت خودش را پشت در می رساند.

سلام !

-سلام ! چرا دیر اومدی ؟

در نیمه باز رها می شود و بوسه عاشقانه با صدای کوبیدن در هم نمی شکند.

خانم صورتی دستش را داخل کیسه خرید می کند و با لحنی که انگار قصد ذوق زده کردن یک پسربچه 5 ساله را دارد می گوید :

ببین چی خریدم برات ! بیا ! ایناهاش ! بستنی و مغز تخمه مزمز !

آقای آبی آسمانی ابرو بالا می اندازد و ژست می گیرد و به آشپزخانه اشاره می کند : برو در مایکروویو رو باز کن !

خانم صورتی با خوشحالی یک دختر بچه ذوق می کند : آخ جون ! پیراشکی ....


شب-داخلی-اتاق خواب

نور مهتاب کمرنگ است اما هست. از میان حریر دانه اناری درون اتاق خواب نفوذ می کند . آبی آسمانی سرش را میان موهای نرم صورتی فرو برده و از پشت او را در آغوش گرفته است...مثل ساقه های دو گیاه در هم تنیده اند و از بالا که نگاه می کنی رنگی جز سپیدی نمی بینی....


 
 

شنبه بیست و هشتم دی 1387

آخرین خبر ! فوق العاده ! ماجرای درگیری گلادیاتور .... ! فوق العاده !

از این خبر فوق العاده تر می تونه باشه که من بهتون بگم که ....



واسه اونایی که مبارزه گلادیاتور با پیراهن خواب صورتی رو با 30 میلی گرم قرص دنبال می کردن :


واسه اونایی که منتظر بودن ببینم آخرش "ایمان" پیروز می شه یا "نا امیدی " :


واسه اونایی که دلشون می خواد "معجزه " ببیننن !


من   "خوب "  شدم !


خوب خوب خوب.....


و از این خوب شدن به اندازه تعداد ثانیه های عمرم شکر گزارم.....

 
 

جمعه بیست و هفتم دی 1387

اولین شب زندگی

 

" مادر !"

"خدایا !"

"یا خدا......."

صدای جیغ ....ناله ........و بعد صدای گریه نوزاد.....

چشمان درشتش از اشک خیس بود و تمام نیروی باقیمانده اش را جمع کرد و گفت :"بدیدش بغلم...."

چند ساعت پس از زایمان٬ او مانده بود و همسر و مادرش و همه کسانی که برای دیدن نوزاد تازه متولد شده آمده بودند ٬حالا رفته بودند.ساعت نزدیک ۱۰ شب بود. نوزاد را در آغوش گرفته بود و موهای نرم مشکی مخملی را نوازش می کرد در گوشش چیزی زمزمه می کرد که هیچ کس جز نوزاد نمی شنید.

پرستار سپید پوش با بی حوصلگی وارد اتاق شد :"خیلی خوب اگه شیرش دادی ببرمش بخوابه !"

زن انگار درست متوجه منظور او نشده بود :"چی ؟! چی کارش کنی ؟!"

پرستار دوباره بی حوصله تر گفت :"ببرمش بخوابه دیگه ! بدش من !"

زن آرام خودش را در جایش تکان داد و گفت :"نه. نمی دمش ! پیش خودم می خوابه !"

پرستار که حسابی کلافه شده بود برای گرفتن نوزاد جلو آمد :"نمی شه خانوم ! قانونه ! نوزادا باید تو اتاق نوزادان بخوابن !نمی شه که هرکی هر کاردلش می خواد بکنه ٬ اینجا قانون داره !"

زن برافروخته شد :"راجع به این موضوع شما صلاحیت نظر دادن ندارید ! رئیس شما کیه ؟"

                         **************************************

چند دقیقه بعد زن پس از کلنجار رفتن بسیار با مادر و همسرش حالا مقابل ایستگاه پرستاری در چشم در چشمان سوپروایزر بخش زایمان ایستاده بود .

:"من نمی دونم شما به چه چیزایی اعتقاد درید و اگر اعتقاد دارید چقدر به خاطر اعتقاداتتون حاضر بجنگید ! من اعتقاد دارم امشب شب مهمی در زندگی پسرمه ! و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم امشب اونو از خودم جدا کنم !"

سوپروایزر لبخند تمسخر آمیزی زد و به کنایه گفت :"حالا نمی شه از فردا شب که تشریف می برید منزل خودتون واسه اعتقاداتتون بجنگید و پسرتونو از خودتون جدا نکنید ؟!"

زن یک قدم جلوتر آمد با لحن بسیار محکمی گفت  :

"خانوم محترم ! بدونید این یه بحث کاملا جدیه وگرنه ۵ ساعت پس از زایمانم الان اینجا ٬ سرپا جلوی شما واینستاده بودم ! نمی دونم می فهمید یا نه ! ولی یه لحظه خودتونو بذارید جای روحی که تا چند ساعت پیش در آغوش امن خداوند و در بهشت بوده ٬بعد از یه زجر دردآور به زحمت از اونجا گذشته و به این دنیا پا گذاشته ! اولین تجربه اش در این دنیا این بوده که سر و ته نگهش دارن و محکم بزنن پشتش تا گریه کنه! تنها امید این روح یه آغوش امن دیگه است که در بهشت بهش وعده دادن ! و آغوش من ٬مادرش٬ اون وعده بهشتیه ! حالا شما اگه جای این روح توی این دنیای نا شناخته و از همون لحظات اول نا دوست داشتنی ٬بودید دلتون می خواست توی مکعب مستطیل های سرد و بی روح و میون یه عالمه مثل خودتون اولین شب "زندگی " تونو بگذرونید یا توی بغل تنها کسی که حاضر به خاطر شما از همه چیزش بگذره ؟"

چند لحظه ای در سکوت گذشت.

سوپروایزر سرمه ای پوش بی آنکه سرش را تکان بدهد با اشاره دست به پرستار سپید پوش بی حوصله که حالا هاج و واج نگاه می کرد گفت :"پسر این خانوم می تونه امشب توی اتاق مادرش بخوابه...."

سرش را پایین انداخت٬گویی می خواست نگاهش را از زن پنهان کند و ادامه داد :

"به همه مادرا بگو٬اگه می خوان می تونن امشب نوزادشونو پیش خودشون بخوابونن...."

 
 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

خدا - من - 30میلی گرم قرص....

حالش بدترشده بود. تصمیم گرفت به ملاقات دکترش بره.
اما هنوزم ته قلبش مطمئن بود کاری از کسی جز خودش ساخته نیست. ناراحت نبود،غمگین نبود و احساس نا امیدی نمی کرد.
احساس یه گلادیاتور رو داشت وسط میدون نبرد.   "یا کشته می شی و یا می کشی !"
جایی که همه دارن تماشات می کنن...
و تنها سلاح تو  "ایمان" توست ...و این از هر چیز دیگری اهمیت بیشتری داره...

علی رغم تصورش دکتر مهربان او را به دلیل خودسری که راجع به قطع داروها به خرج داده بود با لگد از مطب بیرون نینداخت.و نه تنها مثل یک پزشک دلسوز بلکه مانند یک برادر مهربان او را پذیرفت.

حمله هایش را برای دکتر شرح داد و بعد معاینه بالینی و بعد هم گپ و گفت.

توافق کردند بر ادامه ندادن داروها و احترام گذاشتن به تصمیمی که "او" گرفته بود.هنگام خداحافظی او در چشمان دکتر نگرانی را می دید. اما تصمیم داشت اینبار نه تنها خودش را خوشحال کند بلکه همه را از این نگرانی بیرون آورد.
دو روز بد حالش رو به وخامت گذاشت.
از صبح تا نزدیک ظهر چند بار با فاصله های کمتر حمله های شدیدتر ...
حالت تهوع...حالت سقوط..حالت خالی شدن جسم از روح...
به شدت پریشان شده بود و اینبار خودش هم ترسیده بود. اما نگران کمرنگ شدن "لبخند گل های قالی " بود.
تا جایی که می شد گریه کرد...داد زد..فریاد کشید...
انگار می خواست با همه وجودش همه آثار ناخواسته دارو را از تنش به بیرون پرتاب کند....
فریاد می کشید و امیدواربود میان یکی از این نعره ها او از وجودش کنده شود و مثل یک دود در هوا حل شود....
خسته شد.
دوباره او بود و اتاق تنهایی و پیراهن خواب صورتی و گل های ابریشمی قالی...
نشست و سرش را به دیوار تکیه داد.
قطره های درشت اشک روی گونه ای که خیلی لاغر تر به نظر می رسیدند سر می خوردند.

رو به قبله...

سلام !
چطوری ؟
این گلادایاتور وسط میدون نمایش چطوریه ؟
قشنگ می رقصم ؟!
از صدای نعره هام لذت می بری ؟ نعره هایی که سر این ناخواسته ها می کشم !
می بینی به زور روی پاهایم می ایستم و برای شوهرم شام درست می کنم که به همه ثابت کنم من هنوز "هستم " !
منو می بینی ...
می دونم که می بینی...
اما...
یه چیزو می دونی ، من اینبار نمی خوام از هیچ کس غیر از تو کمک بگیرم !
اینو جدی بگیر و کمکم کن !
نگاهش افتاد به سطل زباله کنار اتاق و یک ورق قرص... . همان قرصی که نبودنش او را مثل دیوانه ها کرده بود ....
قرص را از میان کاغذ های مچاله شده بیرون آورد و مقابلش روی زمین گذاشت...

خندید و گفت :

خدایا ! به نظرت زور من و تو با هم ، بیشتره یا زور این ؟!
خنده اش گرفت...
حتما" زور ما !

قرص را روبروی چشمانش گرفت. ورق آبی رنگ مقابل چشمانش می درخشید و حتی وسوسه اش می کرد که :
"حالا اینبارو بی خیال ! بیا سراغم ! حالا واسه رها کردن من زوده ! ممکنه به خاطر این نبرد کارتو از دست بدی ! کاری که خیلی هم دوسش داری ! می بینی که نمی تونی سر کار بری ! می بینی که بدون من مثل دیونه ها شد ی! مگه من با تو بد بودم ؟ اینهمه روزهای بی فکر و خیالو با هم گذروندیم ...ممکن اگه من نباشم خیلی چیزا رو از دست بدی ! نمی ترسی ؟!"

یاد اولین فحش انگلیسی افتاد که در 14سالگی یاد گرفته بود !
ورق آبی را مقابل چشمانش گرفت و به آرومی گفت :
"Fuck you "

شک ندارم. نه به خودم و نه به اونی که می پرستمش !
دم هردومون گرم !
برام مثل روز روشنه که در پایان این نبرد منم که سربلند بیرون میام و نعش تو که مثل روغن توی زمین فرو می ره !
امشب چه خوابی خواهم کرد....

شب تا صبح مثل آرامش یک جوجه زیر بال نرم مادرش ،خوابیده بود. صبح که بیدار شد یادش افتاد که بچگی هایش "بابا" به او می گفت "خوش خواب"...

نبرد ادامه دارد...
جنگجوی داستان ما هنوز لباس نبرد به تن دارد...." پیراهن خواب صورتی "
و گل های قالی تنها مشوق لحظه های درگیری...

 
 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

یه سوال واقعی....

این یه سوال کاملا" جدیه و امیدوارم پاسخ های جدی از شما خوانندگان و دوستان عزیزم دریافت کنم.

اگر یه روزی از یه طریقی مطمئن شید که همسرتون یا عشقتون بهتون خیانت کرده چه کار خواهید کرد ؟


خواهش می کنم جواب واقعی بدید. حتی اگر پاسخ دادن براتون سخته باID دیگه ای جواب بدید.
ممنون.

 
 

جمعه بیستم دی 1387

روی پای خودم خواهم ایستاد

سرش گیج می رفت...زیاد....
تلو تلو می خورد وراه  رفتن در روی یک خط مستقیم تقریبا" برایش امکان پذیر نبود.
پیش  از این  برای درمان کابوس های  شبانه که یادگار  کودکی  در جنگ  گذشته  و  بی شرمی  مردمی  بود که از ترساندن دختر بچه بی گناهی در خیابان ابا نداشتند٬ به  دارو  پناه  برده  بود  ...  پناه  که نه  ، کمک گرفته بود....
اما حالا فکر می کرد می تواند به خودش و داشته هایش  ٬توانایی هاش تکیه کند...پس به تدریج و اندک اندک دست از خوردن داروها کشید....

این سرگیجه ها و بی قراری ها هم یکی از عوارض دست کشیدن از داروها بود...

اما تحمل این حالاتی که بیشتر شبیه بدمستی یک دائم الخمر بودند برایش دشوار شده بود...

فکر کرد...

میان دو شمع که بوی رز و یاس می دادند نشست. رو به قبله.

باپیراهن خواب صورتی که همه اندامش را نمی پوشاند ...

گریه کرد. گریه کرد ٬گریه کرد....تا جایی که اشکی نداشت و رمقی برای نشستن و به تن تکیه دادن....

روی زمین میان همان دوشمع که تنها روشنایی بخش اتاق کوچکش بودند دراز کشید...

مطمئن بود که او می شنود.

مطمئن بود که او می داند.

مطمئن بود که گوش می کند.

اشک هایش قطره قطره روی سرخی گل های قالی می چکیدند....

یادش آمد که روزی خداوند ش گفته بود :

"هرگاه از من چیزی خواستی بدان پیش از خواستن تو اجابت کرده ام"

لبخند زد. گل های قالی هم خندیدند ...

چشم هایش را بست و زیر لب زمزمه کرد :

"من خوب شدم "

مثل همیشه "خداوندش" شنیده بود.

 

 
 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

"مامان"

مامان !

خیلی خدا رو شکر می کنم که کسی رو دارم که "مامان" صداش کنم...

"مامان" یعنی مجموعه همه حس های خوشایند دنیا...

وقتی می گم "مامان"

یعنی "بغلم کن و توی بغلت قایمم کن .."

یعنی "همیشه بهت احتیاج دارم..."

یعنی "دوستت دارم ولی هرگز نمی تونم بهت بفهمونم این دوست داشتن چقدر زیاده..."

یعنی "حتی اگه پیشم باشی دلم برات تنگه..."

یعنی "همیشه بزرگترین ترسم تجسم روزیه که تو نباشی..."

یعنی "آرزو دارم همیشه سالم باشی...مثل روزایی که من بچه بودم و تو جوون..."

یعنی "می ترسم که بزرگ شم،می ترسم من بزرگ شم و تو پیر ...."

یعنی "تورو خدا هیچ وقت تنهام نذار !"

یعنی "همیشه شرمنده ام...خیلی اذیتت کردم..."

یعنی "خدایا شکرت...."

یعنی "هیچ کس جای تورو برام نمی گیره،هیچ وقت..."

وقتی می گم "مامان " یعنی :

یعنی "مامان !"


دوستت دارم مامان.....

 
 

شنبه چهاردهم دی 1387

اندر مزایای زن بودن !!!!

دیروز با آقای مخمل رفتیم پارک ساعی . دیدن گربه هامون !

دو تاشون بودن. برفی و فندق ! (در اولین فرصت عکس هردوشون رو براتون می ذارم )

باورتون نمی شه به محض اینکه صداشون کردم جفتشون از بالای یه درخت میو میو کنان پریدن تو بغل من و آقای مخمل !

دو ساعتی پیششون بودم. براشون غذا برده بودیم و حسابی باهاشون بازی کردیم. فندق یه گربه ماده خیلی خوشگله !

نشسته بودیم بازی می کردیم که یهو یه گربه نر گردن کلفت با یه قیافه زمخت و بد ترکیب اومد و با وقاحت تمام جلوی چشم ما پرید به فندق  !

فندق فرار کرد و اونم دنبالش !

خلاصه....

آخرش حیوون طفلکی از ترسش رفت بالای درخت،  اون بالا یه جوری میو میو می کرد که جیگرت کباب می شد ، انگار داشت گریه می کرد !

دو ساعت من و آقای مخمل زیر درخت صداش می کردیم اما حیوونکی انقدر ترسیده بود که نمیومد پایین. اون گربه بی شعور هم با پررویی اونجا رژه می داد ! منم نا مردی نکردم یه سنگ حواله اش کردم !

اما از رو نرفت. فندق هم از ترس اون از نوک درخت تکون نمی خورد !

روی نیمکت پارک نشستم و برفی رو بغل کردم. برفی تو بغلم مثل یه بچه خوابش برد و من به این فکر می کردم که  " گربه هم باشی و زن باشی ،  بدبختی ! "

 
 

شنبه چهاردهم دی 1387

به خاطر 50 تومن !

زمان : چهارشنبه ساعت 6:15 بعد از ظهر

من و یه آقا پسری همزمان به تاکسی رسیدیم. آقا پسر جلو نشست و منم که هنوز دستم اذیتم می کنه با دلخوری رفتم عقب نشستم (پیاده و سوار شدن برام سخته) .

راننده که از اومدن مسافر دیگه ای نا امید شده بود راه افتاد.

چند دقیقه بعد یه آقای میانسالی دست تکون داد :  "سربهار ! "

سوار شد.

نزدیک محل پیاده شدن اون آقا که رسیدیم دست کرد توی جیبش و 150 تومن درآورد و داد به راننده و گفت :"من قبل پل پیاده می شم "

راننده آروم گفت : " 200 تومن می شه "

مرد اصرار کرد که 150 تومن می شه .

خلاصه از راننده اصرار و از اون مرد انکار . کار کشید به بد و بیراه از سوی اون مرد که :

"مرتیکه یه قدم راهه ! 150 تومن می شه ! من هر روز میام این راهو ! پول زور می خوای بگیری ...."

راننده گفت :" اصلا" تقصیر منه که این مسیرو سوارت کردم !"

مرد با داد و بیداد گفت :"خفه شو ! کثافت  ! من خودم 3 تا ماشین تو پارکینگ خونه ام خوابیده ! فکر کردی چی ؟! با این لگن قرازه ات ! مرتیکه آشغال !"

راننده عصبی به نظر می رسید بلند گفت :"برو از ماشین پایین ! برو خودتو واسه 50 تومن تیکه تیکه نکن !"

مرد دوباره با صدای بلند گفت :"نه ! بیا پولتو بگیر ! صدقه سرم ! از شیر سگ حروم ترت باشه !" 

بعد  یه 200 تومنی از جیبش درآورد  و دور سرش چرخوند و پرت کرد سمت به راننده .

من و مسافر دیگه که لال شده بودیم و فقط تماشا می کردیم . راننده انگار داشت از عصبانیت منفجر می شد ولی نمی دونم چرا چیزی نگفت.

با سرعت راه افتاد. خیلی اعصابم از چرندیات اون مرد خورد بود. یهو دیدم که راننده داره به شدت میلرزه و کله اش به سمت عقب افتاده و کنترل ماشین از دستش خارج شده !

پسری که جلو نشسته بود خیلی سریع عکس العمل نشون داد و فرمونو دستش گرفت و نمی دونم چه جوری پاشو به پدال ها رسوند و خلاصه با هر بدبختی بود ماشین کنار بزرگراه متوقف کرد. !

بعد هر دو پیاده شدیم.

راننده رو از پشت صندلی بیرون کشیدیم .

بدنش عین سنگ سفت شده بود و  می لرزید و از دهانش کف میومد.

روی زمین خوابوندیمش و پسر جوون سر اونو محکم تو بغلش گرفته بود تا در اثر حمله های شدید به زمین نخوره.

من گریه می کردم و اصلا" نمی تونم براتون تشریح کنم چه حالی داشتم. گفتم : ببریمش بیمارستان !

پسر جوون جواب داد : " نه، لازم نیست. تشنج کرده. احتمالا" صرع داره...چند دقیقه دیگه خوب می شه..."

همونطوری بالای سرش وایساده بودم و زانوهام می لرزید.

یکی دو تا ماشین کنار خیابون وایسادن ببینن چه خبره و می تونن کمک کنن یا نه.

چند دقیقه گذشت . حالش بهتر شد. ولی انگار اصلا" نمی دونست کجاست.

من که خودم حالم حسابی خراب شده بود سوار یه ماشین دیگه شدم و رفتم سمت خونه.

تمام راه به این فکر می کردم که اون آدم بی شعور که واقعا" آدم مردد می مونه که اسمشو "آدم " بذاره یا نه واقعا" به ذهنش خطور می کرد که اون رفتار زشتش فقط به خاطر 50 تومن چنین عاقبتی داشته باشه.

و خدا رو شکر کردم که من روی صندلی جلو ننشسته بودم چون اون موقع معلوم نبود چی پیش میاد...