زمان : چهارشنبه ساعت 6:15 بعد از ظهر

من و یه آقا پسری همزمان به تاکسی رسیدیم. آقا پسر جلو نشست و منم که هنوز دستم اذیتم می کنه با دلخوری رفتم عقب نشستم (پیاده و سوار شدن برام سخته) .
راننده که از اومدن مسافر دیگه ای نا امید شده بود راه افتاد.
چند دقیقه بعد یه آقای میانسالی دست تکون داد : "سربهار ! "
سوار شد.
نزدیک محل پیاده شدن اون آقا که رسیدیم دست کرد توی جیبش و 150 تومن درآورد و داد به راننده و گفت :"من قبل پل پیاده می شم "
راننده آروم گفت : " 200 تومن می شه "
مرد اصرار کرد که 150 تومن می شه .
خلاصه از راننده اصرار و از اون مرد انکار . کار کشید به بد و بیراه از سوی اون مرد که :
"مرتیکه یه قدم راهه ! 150 تومن می شه ! من هر روز میام این راهو ! پول زور می خوای بگیری ...."
راننده گفت :" اصلا" تقصیر منه که این مسیرو سوارت کردم !"
مرد با داد و بیداد گفت :"خفه شو ! کثافت ! من خودم 3 تا ماشین تو پارکینگ خونه ام خوابیده ! فکر کردی چی ؟! با این لگن قرازه ات ! مرتیکه آشغال !"
راننده عصبی به نظر می رسید بلند گفت :"برو از ماشین پایین ! برو خودتو واسه 50 تومن تیکه تیکه نکن !"
مرد دوباره با صدای بلند گفت :"نه ! بیا پولتو بگیر ! صدقه سرم ! از شیر سگ حروم ترت باشه !"
بعد یه 200 تومنی از جیبش درآورد و دور سرش چرخوند و پرت کرد سمت به راننده .
من و مسافر دیگه که لال شده بودیم و فقط تماشا می کردیم . راننده انگار داشت از عصبانیت منفجر می شد ولی نمی دونم چرا چیزی نگفت.
با سرعت راه افتاد. خیلی اعصابم از چرندیات اون مرد خورد بود. یهو دیدم که راننده داره به شدت میلرزه و کله اش به سمت عقب افتاده و کنترل ماشین از دستش خارج شده !
پسری که جلو نشسته بود خیلی سریع عکس العمل نشون داد و فرمونو دستش گرفت و نمی دونم چه جوری پاشو به پدال ها رسوند و خلاصه با هر بدبختی بود ماشین کنار بزرگراه متوقف کرد. !
بعد هر دو پیاده شدیم.
راننده رو از پشت صندلی بیرون کشیدیم .
بدنش عین سنگ سفت شده بود و می لرزید و از دهانش کف میومد.
روی زمین خوابوندیمش و پسر جوون سر اونو محکم تو بغلش گرفته بود تا در اثر حمله های شدید به زمین نخوره.
من گریه می کردم و اصلا" نمی تونم براتون تشریح کنم چه حالی داشتم. گفتم : ببریمش بیمارستان !
پسر جوون جواب داد : " نه، لازم نیست. تشنج کرده. احتمالا" صرع داره...چند دقیقه دیگه خوب می شه..."
همونطوری بالای سرش وایساده بودم و زانوهام می لرزید.
یکی دو تا ماشین کنار خیابون وایسادن ببینن چه خبره و می تونن کمک کنن یا نه.
چند دقیقه گذشت . حالش بهتر شد. ولی انگار اصلا" نمی دونست کجاست.
من که خودم حالم حسابی خراب شده بود سوار یه ماشین دیگه شدم و رفتم سمت خونه.
تمام راه به این فکر می کردم که اون آدم بی شعور که واقعا" آدم مردد می مونه که اسمشو "آدم " بذاره یا نه واقعا" به ذهنش خطور می کرد که اون رفتار زشتش فقط به خاطر 50 تومن چنین عاقبتی داشته باشه.
و خدا رو شکر کردم که من روی صندلی جلو ننشسته بودم چون اون موقع معلوم نبود چی پیش میاد...