تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

مینیمال 150 کلمه ای

به دعوت دوست خوبم " امید یگانه " می نویسم :


با خودش فکر کرد : " عجب داستانی شده این مینیمال های 150 کلمه ای ها ! مگه می شه فقط با 150 کلمه داستان ساخت ؟! "

به دعوت یکی از دوستانش و تقریبا تو رودربایستی به این بازی دعوت شده بود ، تقریبا دو ساعتی می شد که صفحه "پست مطلب جدید " پیش روش باز بود و هیچی به ذهنش نمی رسید. دوباره پیش خودش غر زد  :

"اینام چیزایی از خودشون در میارنا !  فقط با 150 کلمه ؟! فکر کن زندگی خود من ! خودش یه رمانه !

سرش رو به صندلی تکیه داد ، ناخودآگاه به زندگی خودش فکر کرد :

" به دنیا اومدم. موقع تولد کم مونده بود مادرم بمیره. تا دو سال شبا ونگ زدم و روزا خوابیدم. با هوش بودم. بزرگتر شدم ، رفتم مدرسه. رفتم مدرسه. رفتم مدرسه. مثل خر درس خوندم. رفتم دانشگاه .رفتم سرکار. زن گرفتم . بچه دار شدم ، کار می کنم ....کار می کنم...کارمی کنم..."

ذهنش متوقف شد.کلمات رو شمرد. همه زندگیش شده بود 50 کلمه !



طبق رسم این بازی منم 5 نفر از دوستان خوبم رو به نوشتن یک مینیمال (داستانک 150 کلمه ای) دعوت می کنم.

                               دوست خوبم فرزاد حسنی

                                دوست مهربانم دختر حوا

                                  دوست نازنینم ویولت

                              دوست خوبم محسن سراجی

                              دوست عزیزم میس شانزلیزه


            

 
 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

آقای احمدی ما

آقای احمدی رو دوست دارم . از همون روز اول که اومدم دوسش داشتم. فکر کنم حدود 40 سالش باشه با قد متوسط و تپل .یه لهجه با مزه ای هم داره . یه چیزی بین ترکی و کردی . مهربونه و از هوش بهره زیادی نبرده. وقتایی که مهمون یا بازدید داریم -مخصوصا اگه مهمون از خارج از کشور داشته باشیم- آقای احمدی می شه یه گوله سرخ که با اضطراب هی اینور و اونور می ره و آخرشم درست و حسابی از پس کاراش بر نمیاد بالاخره یه سوتی میده  !

یه بار توی اتاق رئیس بودم و جلسه داشتیم. آقای احمدی با دو تا لیوان چایی اومد داخل و انگار با دیدن من یه جوری اعصابش ریخت به هم.

به آقای رئیس چای تعارف کرد و وقتی روبروی من وایساد یه جوری سینی رو گرفت که من با بدختی چای رو بردارم و هی با چشم و ابرو هم اشاره های عجیب و غریبی میومد که انگار می خواست یه چیزی حالیه من کنه ، که من نفهمیدم منظورش چیه !

جلسه تموم شد و چایی موند و یخ کرد. لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.

تا آقای احمدی منو با لیوان دست نخورده چایی دید گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت :

" خوب ! خدا رو شکر خانم...که نخوردید ! "

بعد لیوان رو گرفت و خالی کرد تو ظرفشویی و یکی دیگه ریخت !

من هاج و واج مونده بودم که حتما زهری سمی چیزی ریخته تو چایی که فقط می خواسته آقای رئیس بخوره !

با بهت گفتم : چرا ؟!

با لبخند گفت : اون کهنه دم بود ! به درد نمی خورد ! این تازه دمه ! همش خدا خدا می کردم اونو نخوری !


پی نوشت1 : ساعت 5 شده. کم کم داریم جمع و جور می کنیم بریم. تا نوشته ام تموم شد. آقای احمدی با یه لیوان چایی خوشرنگ اومد بالا سرم و با افتخار گفت : بفرمایید خانوم... ! تازه دمه تازه دمه ! اولیشو واسه شما ریختم !

پی نوشت 2 : برای هیچ کس دیگه چایی نریخته !!!!

پی نوشت 3 : من ازش چایی نخواسته بودم اصلا !

 
 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

معجزه

 مادر لیوان آب رو با دقت و احتیاط جلوش گذاشت و گفت :"بیا ! نیت کن بخور ! آب زمزم ٍ خودم آوردم از مکه! هر حاجتی داشته باشی می گیری از خدا !"

" او "دستش را دور لیوان سرد بلوری حلقه کرد و گفت :"فرقش با آبهای دیگه چیه ؟!"

مادر اخم کرد و پاسخ داد :"این آب به اذن الهی زیر پای حضرت اسماعیل  وسط بیابون از زمین جوشیده !"

او لبخند زد و گفت :"مگه " آب " های دیگه به اذن کی از زمین جوشیدن ؟"




پی نوشت  1:.دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر .....
آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.

پی نوشت 2: همه هستی من یک معجزه بزرگه !

پی نوشت 3: برای همه لحظاتت نیت کن ! حتما مستجاب می شه .




 
 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

دوستت دارم



به خاطر گلهای سرخ پشت صندلی ....

به خاطر شکلات و اسمارتیس....                                    

به خاطر اینکه "هستی" ....

ممنونم

 
 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

همسر جانباز


چادر مشکی از روی سرش لیز خورد و روی شانه ها افتاد. روسری مشکی سرش بود و تار مویی هم پیدا نبود.

روبرویش نشستم. چشمان خسته اش سرخ بودند . دنبال حرفش را گرفت و رو به خانم منشی ادامه داد :

"خسته شدم دیگه ، خسته.....ولی جرات ندارم بگم. نمی تونم بگم....اگه یه وقت صدام در بیاد اول از همه پدر و مادر خودم لعن و نفرینم می کنن و هزار حرف ناجور بهم نسبت می دن....هیچی از جوونیم نفهمیدم. هیچی...."

خانم منشی که در عین کنجکاوی زن مهربانی هم هست ، عینکش را روی بینی اش بالا داد و پرسید :

"از کی قطع نخاع شد ؟ "

زن با گوشه روسری چشمان خیسش را پاک کرد و پاسخ داد :

" سال 60. الان 27 ساله. همه اش 2 سال بود ازدواج کرده بودیم ....یه پسر 9 ماهه داشتم و خودمم سه ماهه حامله بودم. اون موقع 17 سالم بود....کله ام داغ بود ...فکر می کردم دارم کار بزرگی انجام می دم. اونوقتا هم از این حرفا و شعارا زیاد بود تو جامعه ، که نمی دونم زن ها سربازان پشت جبهه هستن و جهاد ما زن ها ارزشمند تر از جهاد مردها ست و این حرفا دیگه....چاره دیگه ایم نداشتم. یه بچه تو شیکمم یکی تو بغلم...چی کار می خواستم بکنم. دو تا برادر خودمم شهید شده بودن. به فاصله 6 ماه از هم و خانواده ام اصلا اجازه اینو نمی دادن که من به زندگی دیگه ای فکر کنم.

یه بار تو همون سالای جنگ ، 5و6 سال بعد مجروح شدنش پیش مادرم یه کم درد دل کردم ، از نداری از سختیای زندگی...مادرم بهم پرید که تو داری با این حرفت خون برادراتو پایمال می کنی و کم مونده بود منو از خونه اش بندازه بیرون  ....حالا دیگه شما خودت حساب کن دیگه....

بهت بگم قبل قطع نخاع شدنش کلا 20 روز هم با هم زندگی نکرده بودیم باورت می شه ؟ همه اش عملیات بود....فردای عروسیمون رفتیم مشهد. هنوز دو ساعت نبود رسیده بودیم که خبر دار شد باید برگرده . برگشتیم. ....بیست و هفت سال تر و خشکش کردم...دو تا بچه اشو بزرگ کردم....اولا که خوب اینطوری نبود هنوز بدنش تحلیل نرفته بود ....درشت هیکل و سنگین بود من تنهایی بلندش می کردم ، می بردمش حموم ، لباساشو عوض می کردم ...پسرم هم که بزرگ شد می گفت باز من خودم ببرمش حموم ، می گفت نمی خوام یاسر ببرتم. انگار خجالت می کشید...حالا می بینی به این روز افتادم تمام بدنم داغونه ماله همیناست...حالا دیگه خودشم خسته شده.مرتب بهونه می گیره ، اذیتم می کنه...می گه تو آرزوی مرگ منو داری !"

خانم منشی اخم کرده بود ، گفت :"بهش بگو آره دارم ! خوب اگه راست می گی بمیر !"

چشمان خیسش را پاک کرد :

"ای خانوم ! 27 سال کشیدم و صدام در نیومد ، جوونی و عمر و سلامتمو گذاشتم پای خودش و بچه هاش ....دیگه چی بگم الان...درد من از اینه که نه تنها پیش خودش ، هیچ جای دیگه ام نمی تونم صدام در بیاد. چرا ؟ چون "همسر جانبازم " و اگه خسته بشم و ناله کنم مساوی با کفر گفتنه....تو همه این سالا حالا کی به  داد من و بچه هام رسیده ،(آهی کشید ) تو موشک بارون چی جوری دو تا بچه و یه شوهر علیل رو به دندون می کشیدم و می بردم  تو زیر زمین خونه و قایمشون می کردم  ....هیچ کس به دادم نرسید...هیچ کس...سالی یه بار واسه همایشی چیزی دعوتمون می کنن و چار تا هندونه می ذارن زیر بغلمون و.... ای بابا ! گاهی وقتا دلم می خواست  ...."

ادامه حرفش را قورت داد.

خانم دکتر از اتاق مجاور بیرون اومد و رو به او گفت : " شما برای کدوم قسمتا فیزیوتراپی دارین ، تجویز پزشکتونو ببینم لطفا ؟"

و زن زمزمه کرد :" دست ها ، زانوها ، گردن...کمر..."

فقط نگاهش می کردم و این جمله در ذهنم تاب می خورد:

          "گاهی وقتا دلم می خواست به جای همسر جانباز، همسر شهید بودم ...."

 
 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387

اسمون بیمار...

حال و هوای این روزها یه جورایی عجیب و غریبه.

یهو بارون می گیره ، شدید، طوفان می شه ، انگار داره سقف آسمون رو سرمون خراب می شه. یا برف می گیره جوری که با خودت فکر می کنی  " آخ جون ! از اون برفاست که می شینه و مدرسه ها تعطیل می شه !" بعد به فاصله نیم ساعت خورشید خانم بالا میاد و آسمون آفتابی می شه و یه جوری خالی از ابر می شه که انگار هرگز ابری در کار نبوده.

حال و هوای آسمون شهرمون هم شده عین خودمون ! دم دمی مزاج و غیر قابل پیش بینی. انگار آسمونمون هم مثل 70% درصد مردم شهرمون به یه جور بیماری روحی مبتلا شده .                        


                           حیوونکی انگار "نوسان خلق" داره !


درست مثل خودمون...

 
 

شنبه نوزدهم بهمن 1387

برخورد پفک و خماری و ترد میل !

 

مطب دکتر مثل همیشه شلوغه. کنار خانم مسنی می نشینم. چند دقیقه بعد یه خانم جوون با یه پسر بچه 3و4 ساله وارد می شه و با نگاهش از من می خواد تا جمع تر بشینم و اونا هم بتونن کنارما خودشونو جا بدن.پالتوش بوی دود می ده.بوی دود اتوبوس...

پسر بچه روی پای مادرش می شینه. با ولع پفک می خوره. سر انگشتا و دور لبهاش نارنجی شده . گرده های پفک روی لباس و شال گردنش ریخته.

خانم مسن چپ چپ نگاه می کنه و زیر لب غر می زنه. کمی بعد با صدای بلند رو به خانم جوون می گه :

" این آتا آشغالا چیه می دی بچه بخوره ؟!! به جای اینا پسته بده بهش ، بادوم هندی  بده ! اینا چیه ؟!! همه اش آشغاله و رنگ !"

خانم جوون با لبخند تلخی جواب می ده : "پسته ، بادوم هندی کیلو 14000 تومنه ! صد گرمش می شه 1400 تومن ، این 100 گرمش 250 تومنه !"

سرمو پایین می ندازم و ترجیح می دم کفش هامو نگاه کنم.


خیلی عجله دارم . اولین ماشینی که جلوی پام می ایسته سوار می شم. پراید دودی. راننده یه مرد 32و33 ساله است. از آینه نگاهم می کنه. یه نگاه کوتاه. یه نفر دیگه سوار می شه و جلو می شینه. ترافیکه.

راننده خیلی کلافه است. از آینه نگاهش می کنم. چشم های کشیده و قشنگ. سیاه. موهای براق و کمی حالت دار. چهره جذابی داره. مرتب بینی اش رو می خارونه و موج رادیو رو عوض می کنه. از آینه می بینم که چشمهاش هر 30 ثانیه یه بار روی هم می  افته و حتی فرمون ماشین از دستش در می ره...... چرت می زنه. خماره خماره.......خماره خمار....

توی فیزیوتراپی ، تو کابین 1 پشت پرده ای که بود و نبودش فرقی نداره نشستم. و دستم با جریان برق نبض پیدا کرده و واسه خودش می پره.

یه خانوم 70 ساله همراه پسره با کلاس 40 ساله اش وارد می شن. خانوم مسن به سختی قدم از قدم بر می داره.

برای گردن و کمر و هر دو زانو فیزیوتراپی داره.

آقای با کلاس با کت و شلوار دودی و کیف سامسونت روبه خانوم دکتر می گه :

" برای مادر من رفت  وآمد این مسیر خیلی سخته ! می شه شما تشریف بیارین منزل ؟"

خانم دکتر جواب می ده :"نه. چون ایشون به دستگاه های خاصی نیاز دارن..."

مرد وسط حرف خانوم دکتر می پره :

"اشکالی نداره ! دستگاه ها رو می خریم ! اصلا مهم نیست ! چی لازمه شما بگید ؟"

خانم دکتر می گه :

"آقای محترم این دستگاهها خیلی گرونن و در ضمن مادرشما فقط 10 جلسه فیزیوتراپی دار ن !"

مرد بادی به قپ قپ می ندازه :

"من مشکل مالی ندارم ! شما فقط بگید چه جوری باید تهیه کنیم ؟ و از کجا !"

خانوم دکتر بدون اینکه جواب بده می ره توی اتاق ورزش.

آقای با کلاس با خانم منشی تنها شده. یک ابرو رو بالا می ده و می پرسه  :

"شما اطلاع دارید این دستگاه های ترد میل بهترین نوعشون چیه ؟ (لبخند مضحکی می زنه ) برای مادر می خوام تهیه کنم توی خونه سرشون گرم شه !"


خنده ام گرفته....خیلی....

نه، گریه ام گرفته....خیلی

 
 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

زندگی...لذت....رفتن

در راستای پست دعوت از "مرگ" مهربان !

دلم می خواد یه چیزایی رو بنویسم که حتی نوشتنشون آرومم می کنه و قبل از اینکه بفهمم لبخند روی لبهام می نشونه.

من زندگی رو دوست دارم.

خود مفهوم "زندگی" رو و نه این صرفا "زنده بودن " مرسوم این روزگار  رو!

اگه امکانشو داشتم همین الان بار و بندیلمو جمع کنم برم توی یه دهی وسط جنگل یا تو دل کوهستان  که راه ماشین رو هم نداره و دنج و امن و ارومه ، دلم می خواست 200 سال "زندگی " کنم. چرا که نه ؟

من زندگی ماشینی رو دوست ندارم. کلا ماشینم دوست ندارم.هر چیزی که توی بیست سال گذشته به زندگی بشر اضافه شده و "زندگی " رو از ما گرفته دوست ندارم.

دوست ندارم .

وقتی دور برمو نگاه می کنم می بینم این تکنولوژی نیست که در خدمت بشره ، بلکه این ماییم که برده و اسیر تکنولوژی شدیم و "لذت زندگی "رو  با آوردن "تکنولوژی " به خونه هامون تاخت زدیم !

بدون تلویزیون LCD و یخچال ساید بای ساید سایز XL (که می تونی همه دنیا رو بریزی توش و از لذت خریدن کردن خودتو محروم کنی ) ، بدون  ماشین لوکس مدل بالا و سیستم صوتی خفن و آخرین و جدیدترین تکنولوژی گوشی های موبایل و..... می شه زندگ کرد اما بدون "لذت" نه !

از صبح تا شب در حال دویدنیم تا "برسیم " !  کجا ؟ نمی دونم. کِی داشته هامون واسه لذت بردن از زندگی کافی می شه ، نمی دونم؟

انقدر می دویم و می دویم که وقتی به همدیگه می رسیم ، چون دیگه نایی برامون نمونده ، خودمونو قایم می کنیم تا شناخته نشیم و مبادا مجبور شیم "سلامی" خرج کنیم .

وقتی می رسیم خونه . خیلی دیره. خیلی !

ما هنوز کار داریم.

ااو ! او ! باید تلویزیون ببینیم ! باید روزنامه بخونیم ! گاهی هم باید پشت کامپیوتر بشینیم...حتی گاهی یادمون می ره عزیزانمونو ببوسیم...

گاهی یادمون می ره توی آینه خودمونو تماشا کنیم...

با خودمون یه حال و احوالی کنیم....


من یه خونه کوچولو می خوام همونجا که گفتم . با یه اسب و یه سگ یه گاو و یه گوسفند و یه عالمه مرغ و خروس  !

یه اسمون که شبا توش ستاره ها معلوم باشه !

هوایی که نترسی عمیق تنفسش کنی و با خیال راحت ریه هاتو از "زندگی" پر کنی 

صبح به صبح از لونه مرغ هات تخم مرغ تازه برداری و توی ماهی تابه روحی ، وسط کره محلی داغ  بشکونی ! عاشق صدای جیلیزشم !


جایی که موج رادیو پیام رو نگیره و واسه تو مهم نباشه که "همت شرق به غرب بسته است !" "مدرس شمال به جون ترافیک خیلی سنگینه " !  گور پدر همه خیابونا ! می خوان باز باشن یا بسته !

جایی که یه دنیا "تماشا " داشته باشه...

درخت و بوی چمن مرطوب  و چوب....

خداییش این هوس انگیز تر نیست ؟

اونجا واسه خودم بخونم و بنویسم و کیف کنم و هر وقتم دلم تنگ شد یه سری به شهر بزنم. و خانواده ام رو ببینم.


من با این رویا وسط این شهر شلوغ چه غلطی می کنم ؟!

یه روزی می رم...همونجایی که تصورش می کنم...همونجاییکه ....

فقط باید تدارک ببینم...

 
 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

آینه

آینه را دوست دارم...

هرقدر در آن نگاه می کنم سیر نمی شوم...

دوستش دارم چون تنها موجودی است که فاصله اش تا من به اندازه یک ورق جیوه است....

خوب نشانم می دهد...

خشم و مهربانیم را

اندوه و پریشانیم را

زشتی و زیباییم را

سرمستی و شادیم را......

دیشب روبرویش ایستادم....

با موهای خیس و لپ های گل انداخته و چشمانی از خستگی سرخ...

لبخند زد و گفت :

                "دوستم داری؟"

خندیدم و گفتم :

"البته ! تو منی ! خود خود من ! خود من ! هر جور که باشم ! می شناسمت پس دوستت دارم..."

ابروها را بالا داد و گفت :

             "تا وقتی مرا دوست داری و به من احترام می گذاری شایسته عشق ورزیدن به دیگرانی....دوستم داشته باش تا دوست داشته شوی !"


موهای خیس را از روی پیشانی پس زدم و گفتم :

                                                             "این روزها زیبا تر شده ای "

پاسخم داد :

     "زیبایی در چشمان توست ....در نگاه تو...هر وقت ،هر طور اراده کنی ، مرا خواهی دید ....زشت یا زیبا"






 
 

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387

بیا....دلم برات تنگ شده بیا !

 چقدر دلم برات تنگه. چقدر منتظر دیدنت هستم. چقدر دلم  هواتو کرده....می دونی دیگه تحمل دوریت برام خیلی سخته.... خیلی.

دیر کردی ، خیلی...

چقدر دیگه باید منتظر بمونم.

چقدر دیگه باید صبر کنم و بهونه ات رو نگیرم ؟

کاش زودتر بیای...خیلی خیلی زودتر...دلم برات تنگه.....تنگ....

بیا....

نمی دونم وقتی میای لبخند خواهی زد و یا عصبانی هستی ؟

نمی دونم وقتی بیای پذیرای لطف و محبتت خواهم بود یا خشم و شماتت....هر جوری که هستی بیا.

فقط بیا.

بیا.

من توی چشمات نگاه نمی کنم و با چشمای بسته می پرم توی بغلت.....

توی بغلت...

خودمو قایم می کنم از هرچیزی که نمی خوام منو ببینه ...

دیگه حرف نمی زنم...

فقط می چسبم به سینه فراخ تو و بعد...

بعدش دیگه با توست ....

بیا...

فقط بیا...


"مرگ" مهربان من !

بیا !