تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

بهار خانوم

سلام

سلام کردن رو دوست دارم. چون خوشحالم می کنه. پس دوباره "سلام !"

با وجود اینکه پاییز و زمستون فصل های مورد علاقه من هستند ، و یه جورایی از بهار و تابستون فراریم ، اما "نوروز " رو دوست دارم.

با وجود اینکه مرگ زمستون و شروع فصل گرم تابستونه ، اما دوستش دارم.

چون ناخودآگاه حس یه شروع دوباره رو بهم میده. در واقع من بیشتر از اینکه در روز تولدم احساس کنم بزرگ شدم و فکر کنم یه سال جدید در پیش رو دارم ، با نوروز این حس رو پیدا می کنم.

احساس می کنم می شه همه اتفاقات ناخوشایند رو سپرد به خاک سالی که داره می گذره و چشم دوخت به آینده ای که صدای پاش داره نزدیک و نزدیک تر می شه...

لحظه تحویل سال هم که همیشه تاثیرات عجیب و غریب و ماورائی ای روم داشته و معمولا بی اراده اشک می ریزم.

اشکی که تا حالا کشف نکردم از ترسه ، از شوق ، از اضطراب و یا از هیجان. از هر چی که هست عجیبه و فقط هم سالی یکبار تجربه می شه . لحظه هلول سال نو.

برای همه دوستای خوبم ،چه تو این دنیا چه تو اون دنیا (منظورم اینترنت و اون ترنته ! نترسین !) آرزوی یه سال خوب و پر بار دارم.

برای همه اتون آرزو می کنم که در سلامت و شادی و در کنار عزیزانتون ، کامروا باشید.

بهار خانم خوش اومدی....

بیا قدمت رو چشم...

بیا....




پی نوشت : خداوندا ! از اونجاییکه که ما در سرزمینی زندگی می کنیم که مجبوریم روسری و مانتو بپوشیم از صمیم قلب ازت تمنا دارم ،یعنی در حقیقت بهت التماس می کنم، که بهار و تابستون گرمی رو برامون رقم نزنی ! به خودت قسم گناه داریم ! تو که خودت از همه چی باخبری ! پارسال یادت نیست چه بلایی سرمون آوردن با اون بی برقی و بی آبی ؟! اگه تو به ما رحم نکنی ، پس کی رحم کنه ؟

لطفا هوای مارود اشته باش. دمت گرم !

 
 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

Secret

آخرین باری که secret رو دیدم از بعضی از جمله هاش برای خودم نت برداری کردم . نت ها رو تایپ کردم و زدم زیر شیشه میزم تو شرکت تا گاهی نگاهم بهشون بیفته و یادآوری باشه.

حدود دو هفته ای هست که این کا رو کردم. چهارشنبه گذشته بود ، این آقای  احمدی ما (خدمتگزار شرکت) چند بار از جلوم رد شد و با حالتی که انگار می خواست چیزی بگه ولی نمی تونست نگاهم کرد تا اینکه بالاخره زبان باز کرد و با همون لهجه عجیب خاص خودش گفت :

"خانم ... ببخشید ، اون نوشته ای که زدید زیر میز ..."

بعد شروع کرد خرت و پرتای منو کنار زدن تا برگه نوشته معلوم شه و ادامه داد : "اینا ها ! این ! می شه به منم بدینش لطفا ؟"

خیلی تعجب کردم . فایلشو داشتم ، یه پرینت گرفتم و بهش دادم. آخر وقت رفتم تو آشپزخونه تا لیوانمو بشورم که دیدم کاغذ رو جلوش گذاشته و داره با دقت می خونه.

خیلی برام جالب بود . اول اینکه بین اینهمه آدم که اینجان ، این آدم (که خیلی وقت ها حتی به نظر ما کم هوش هم به نظر میاد) اینقدر متوجه اطرافش هست و احتمالا موقع تمیز کردن میز چشمش به این نوشته افتاده و حوصله کرده و خوندتش.

دوم اینکه براش جالب بوده و حالا یه کپی ازش می خواد.

امروز دوباره رفتم تو آشپزخونه و آقای احمدی رو دوباره در حالتی دیدم که می خواد یه چیزی بگه و نمی تونه !

خودم پیش قدم شدم و پرسیدم : "چیزی می خواین بگین آقای احمدی ؟"

خندید و گفت :"بله ! اون نوشته که بهم دادین ! من فکر می کنم همه اش راسته ! "

گفتم :"خوب بله، منم همین فکرو می کنم "

با هیجان گفت :"از روش کپی کردیم و زدیم به دیوار خونه ! من فکر می کنم می شه !"

وقتی اینو گفت چشماش برق زد و هیجانش به منم منتقل شد. کلی خوشحال شدم و گفتم :

"چرا که نه ؟ فقط ادم باید بهش ایمان داشته باشه ...."

می دونستم که لازم نیست اینو بگم. چون آقای احمدی ایمان داشت. اینو از چشماش خوندم.شاید حقش بود اون این جمله رو به من بگه .


پی نوشت : محتویات اون برگه رو در ادامه مطلب ببینید.

پی نوشت تر : خونه تکونی تموم شد به سلامتی ! خونه امون مثل گل شده و همه جاش بوی نوروز می ده ! خودم از شدت کدبانو گری خودم در حیرتم ! (آیکون یه بانوی خود شیفته !)

پی نوشت تر تر : چرا سرماخوردگی من خوب نمی شه ؟!!


/**//* /*]]-->*/


ادامه مطلب...

 
 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387

اعترافات سینت جینا

داستان از روزی شروع شد که ماشین جدید رو تحویل گرفتیم. مخمل خان وسواس عجیب و غریبی در مورد نو موندن ماشین داشت ! چون خودش تو رانندگی خیلی با دقته و خدا رو شکر حادثه رانندگی نداشته سر اینکه من ماشین رو بردارم یا نه یه کم تفاهم نداشتیم ! (یعنی به زبان ساده خسیس بازی در میاورد ! ) به طور مثال یه روز که من ماشین رو بردم سرکار تا شب که برسم خونه فکر کنم 4و5 کیلو لاغر شد و با وجود اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود دچار یه تیک عصبی شده بود و هر 5 دقیقه یکبار می گفت :"باید بیشتر تمرین کنی !!!"


خلاصه ، اون شب بود که ته دلم یه چیزی حس کردم ! دلم میخواست یه جوری این ماشین از نویی در بیاد و دلم خنک شه ! اما از طرفی نگران بودم که نکنه برای خود مخمل خدای نکرده اتفاقی بیفته ؟!

خلاصه هم دلم می خواست یه بلایی سر ماشین بیاد هم مخمل طوریش نشه ! (باور کنید این حس واقعی من بود !)

تا اینکه همون هفته 5 شنبه مخمل خان از شرکت تشریف آوردن خونه و رفتن واسه خودشون رو تخت دراز کشیدن . دو ساعت بعدش قرار بود بریم مهمونی.

طفلکی تازه چشماش گرم شده بود که یهویی دیدیم یکی داره محکم در می زنه . دختر سرایدارمون بود. خیلی هول بود فقط گفت : "خانم...ماشین شما جلوی پارکینگه ؟ " ورفت !

من رفتم مخمل رو بیدار کردم و پرسیدم ماشینو کجا گذاشتی ؟

گفت نذاشتم تو پارکینگ. ولی جاش بد نیست . چطور ؟

گفتم برو پایین فکر کنم یه بلایی سرش اومده !

خلاصه چشمتون روز بد نبینه !

ماشین تو خیابون اصلی پارک شده بود و پشت ماشین ما هم یه پژو پارک کرده بود. که یه پراید از خیابون مجاور پیچیده بود و اول زده بود به پژو و بعد جوری زده بود به ماشین ما که سپرش از وسط نصف شده بود و خودشم رفته بود وسط خیابون !


ولی من اصلا ناراحت نشدم !


اتفاق بعدی دو هفته پیش بود. قرار بود به اتفاق همه خانواده 13 نفری بریم مشهد . چون تا اونروز برنامه امون معلوم نبود خیلی دیر برای بلیط اقدام کردیم.

قرار شد اونایی که ماشین دارن با ماشین بیان و همه تلاشمونو بکنیم تا برای بی ماشینا بلیط قطار پیدا کنیم.

همه در ناامیدی به سر می بردیم که اینجانب فرمودم :"چرا که نه ؟! من مطمئنم بلیط پیدا می شه !"

 برادرم در جواب گفت :"عمرا اگه اینهمه بلیط گیر بیاد ! فوقش بتونیم یه کوپه 4 نفره بگیریم ! اونم خیلی بعیده !"

و من مجددا گفتم :"من که مطمئنم پیدا می شه !"

وای ! چشمتون روز بد نبینه دوباره همون حس توی دلم پیدا شد و یواشکی تو دلم گفتم :

"هه هه ! چه حالی می ده مثلا ما 13 نفریم ، 12 تا بلیط گیر بیاد !!! ها ها ها ها !"


فردا صبحش برادرم زنگ زد و گفت :"12 تا بلیط جور شده !!!!"



اما آخریش :

اول هفته ، تو راه برگشت به خونه ، یهو همون حس شیطونه تو دلم گفت :"وای چه کیفی داره ، وقتی ادم سرما می خوره ، بعدش قرص سرماخوردگی می خوری و می ری زیر پتو وچشمات داغ می شه ! تو اون حال خوابیدن خیلی می چسبه ! خداییش خیلی کیف می ده !"


پریشب تب کردم. نزدیک 40 درجه ! 3 تا آمپول زدم ! صدام در نمی آد ! آبریزش بینی و چشمم بند نمی آد ! دارم خفه می شم ! می خوام خودمو اعدام کنم !


پی نوشت : می خوام رو فرکانس افکارم بیشتر کار کنم و از این راه اخاذی کنم !

پی نوشت تر : قالب وبلاگم بهم ریخته ، نه ؟ چی کارش کنم ؟!



 
 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

ریدر ....اسکار ....علامت سؤال

دیروز باید می رفتم جواب اسکن رو می گرفتم. تو راه برگشت ، تو یکی از میدان های اصلی شهر دیدم یه آقا پسر خوش تیپی یه کارتن CD و DVD گذاشته و دور و برش هم حسابی شلوغه. خوب از اونجایی که خدا رو شکر تلویزیون خودمون هیچ چیز سرگرم کننده ای نداره و ماهواره هم دست تلویزیون خودمون رو از پشت بسته فکر کردم برم دو سه تا فیلم بخرم ،بد نیست.

پرسیدم:  آقا چه فیلمایی داری ؟

گفت : همه چی ! همه جدیدا رو دارم ....ریدر ، میلیونر زاغه نشین و بنجامین باتن و...

من کلی مشعوف شدم که به به این فیلم ها هنوز تو کشورای دیگه اکران نشده DVD شون به ایران رسیده اونم با زیرنویس فارسی ! واقعا دستمریزا د !

گفتم ریدر و میلیونر زاغه نشین رو بده .

تا جمله ام تموم شد یه خانم مسنی (حدود 57و58 ساله) با لحن خاصی گفت : " ریدر رو نگیر ! خوب نیست ! خیلی بده ! بی ادبیه !"

بعد یه جوری که انگار از ارشاد من خیلی خوشحال بود ، ژست گرفت.

منم تو دلم گفتم "ا ! خیلی زرنگی ! خودت دیدی حالا که به ما رسید بَده ! "

بعدشم عین این بچه پررو ها گفتم آقا ریدر رو بده !

خانمه یه چشم غره رفت و ناراحتیشو نشون داد.

خلاصه اومدم خونه و شام رو درست کردم و با مخمل خان نشستیم که ببینیم این فیلم بَدَ رو !

 20دقیقه اول فیلم که هیچ _هی اون پسره از مدرسه می دویید میومد خونه اون زنه و خیلی با عجله مشغول .... می شدن _ ما بقی فیلم هم همه اش در تردید های کسل کننده اون پسره گذشت در مقاطع مختلف سنی .از 23 سالگی تا 54 سالگی !

کلا اصلا از فیلم خوشم نیومد. نه از فیلمنامه ، نه از موضوع و نه از روند فیلم. و خیلی چیزها رو هم نفهمیدم .

اول اینکه اساسا چرا شخصیت زن داستان که مثلا 36 سال داشت با یه پسر 15 ساله اون رابطه رو برقرار کرد ، یعنی تقریبا بهش تجاوز کرد ؟!

دوم اینکه چرا باید حدود 20 دقیقه از فیلم به صحنه های  س. ک .س ایندو اختصاص می یافت ؟

سوم اینکه چرا با ربط و بی ربط بیننده باید شاهد هیکل سوسکی ب. ر.ه.ن.ه پسره و دست و پای بلوری شخصیت زن داستان (هانا) می بود ؟!

چهارم اینکه : هانا که کار و زندگی داشت چه مرگیش بود که به اس اس ملحق شد ؟

پنجم اینکه : اصلا فیلمساز چه چیزی رو می خواست به بیننده برسونه ؟

ششم اینکه : کیت وینسلت برای چی اسکار گرفت ؟ یک سوم فیلم که به ... گذشت ، یکی دو بارم با پسره دعواش شد ، بعدشم که افتاد زندان و کلا فکر کنم تا آخر فیلم 5 تا جمله هم دیالوگ نداشت !

هفتم اینکه : کلا خوب که چی ؟!

در کل می تونم بگم که بعد دیدن فیلم به این نتیجه رسیدم که خداییش بعضی از فیلمسازهای ما با وجود اینهمه محدودیت کارشون خیلی بهتر از این فیلمسازای هالیوودیه . ما از شدت محدودیت ها از این طرف بوم افتادیم و اونها از فرط آزادی از طرف دیگه.


هشتم اینکه بعد تموم شدن فیلم همه اش قیافه اون خانم مسن تو ذهنم بود.

 
 

شنبه هفدهم اسفند 1387

فیش حقوقی

فیش حقوقیم رو گرفتم. الان کاملا فهیمدم که ممکنه هیچ وقت به اندازه ای که کار می کنی حقوق نگیری ولی حتما به اندازه ای که کار نکنی حقوق نمی گیری !


پی نوشت ۱: در سه ماه گذشته به اندازه 20 روز کاری مرخصی بدون حقوق گرفتم. به خاطر شکستگی دستم و مسمومیت دارویی و..... نمی خوام

پی نوشت ۲: با دقت میزان کسری حقوقم رو حساب کردم ویه چیز دیگه ام فهمیدم. اگه روزایی که کار می کنی مثلا ساعتی ۲۰۰۰ تومان برات حساب کنن وقتی می خوان ازت کم کنن ساعتی ۴۰۰۰ تومان حساب می کنن !

پی نوشت ۳ : چرا پول انقدر مهمه ؟

 
 

شنبه هفدهم اسفند 1387

اسفند جان تموم نشو من هنوز کلی کار دارم

این روزهای پایان سال هم برای خودش حکایتی داره . من که همه اش در حال بدو بدو هستم !

هم تو شرکت کلی دارم  _ باید یک گزارش مفصل در زمینه عملکرد یک ساله و بررسی کلیه پروژه های انجام شده و نشده در سال 87 برای هیات مدیره تهیه کنم _ هم بیرون از شرکت  یه سری کار هست که Dead Line اونا تا 26 اسفنده ! یعنی نمی شه یه نصفه روز هم عقب بیفتن.

تازه یه گزارش مهم هم هست که باید برای جینا خانوم تهیه کنم !

" گزارش عملکرد شخصی در سال 87"  بعلاوه  Business Plan  سال آینده !

خلاصه حسابی سرم شلوغه . 

خورد خورد گزارش عملکرد خودمو در سال 87 می نویسم. بعد حتما براتون به عنوان یه پست می ذارم . فکر کنم خیلی عبرت آموز باشه !!!


 
 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

خودم با خودم حرف می زنم

به عنوان یه خواننده اینجا رو باز کردم . خودم مطالب خودمو خوندم. آخرش دیدم قیافه ام کج و کوله شد!

بعد خودم از خودم انتقاد کردم که  " خوب حالا مگه مجبورت کردن تمامی واقعیت های زندگی رو بدی به خورد ملت ؟! خوب یه کم کمتر واقعی بنویس ! جون مادرت ! همه اش شد دردهای اجتماعی و فرهنگی که !"

بعد با خودم فکر کردم که ای بابا خودم راست می گما ! تازگی ها بدجوری زدم به جاده خاکی !

یه خواهر زاده عسل مربا دارم که 5 سالشه و خیلی بلاست . هر وقت که براش کادو می خری یا یه چیزی واسش تعریف می کنی ، قضاوتش راجع به خوب یا بد بودن اون چیز به این ربط داره که اون چیز  "خوش حال کننده" هست یا نه !

مثلا وقتی من با کلی ذوق و شوق برای کادوی تولدش یه کاپشن قرمز (به نظر خودم خیلی خوشگل! ) خریده بودم ، کادو رو که باز کرد با خونسردی گفت :

" اینکه اصلا خوش حال کننده نیس ! آخه برای بچه این کادو رو می خرن ؟! آخه کاپشن بچه رو خوشحال می کنه ؟!"

بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه (از دیکته اش مطمئن نیستم) انداخت و زیر لب گفت :"یه عروسکی ، چیزی می خریدی !"


به نظرم قضاوتش درسته.

به این ترتیب و با استفاده از این روش قضاوت من به مطالب اخیر وبلاگ خودم از 10 امتیاز به زور 1 امتیاز می دم !

اینجا هیچ چیز "خوش حال کننده ای" نیست !


 

 
 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

شیرین

سرشو به سر اون نزدیک می کنه و گوشی موبایلشو نشونش می ده. احتمالا باید چیز خنده داری باشه. چون دو تایی از خنده ریسه می رن. صورت سفید اون که به زردی می زنه سرخ شده.

"اون روزایی که نبودی ...اینجا انگار خاک مرده پاشیده بودن ! اصلا حس و حال درست و حسابی نداشتم...

چقدر خوبه که الان پیشمی..."

ابروشو بالا می ندازه و با غرور و ناز می گه :"پس اون موقع که من اصلا نبودم چی کار می کردی ؟"

منتظره تا جوابی بشنوه که دلش غنج بره.

" اون موقع نمی دونستم چی ندارم ! حالا که می دونم !"

دختر اخم می کنه و شونه هاشو بالا می ندازه و انگار می خواد خودشو لوس کنه می گه :"دروغ می گی ! وگرنه الان واسه یه هفته منو تنها نمی ذاشتی !"

مرد بیشتر خودشو بهش نزدیک می کنه و با حالت التماس می گه :"مجبورم ! می تونم نرم ؟! بعدشم یه هفته نیست ، 3 روزه !"

دختر جوابی نمی ده. نگاهشو از اون بر می گیره.

مرد بیشتر نزدیک می شه و می گه :"می دونی که دختره. می خوام اسمشو بذارم شیرین ...نمی دونم چه شکلیه. اونش مهم نیست...ولی می خوام مثل تو شیرین باشه ... هروقت صداش کنم یاد تو می افتم...یاد چشم های عسلی تو ..."

دختر لبخند می زنه. چشم هاشو خمار می کنه و می گه :"مامانش چه اسمی براش انتخاب کرده ؟"

مرد لبهاشو جمع می کنه  و جواب می ده :"نمی دونم ، یادم نیست ...حورا ! فکر کنم. ولی مهم نیست . من اسمشو می ذارم شیرین ...به یاد تو..."

دختر نفس بلندی می کشه و آروم می گه :"خیله خوب ، پاشو برو سر جات بشین ! الان همه عالم می فهمن...اینا رو که دیدی چقدر فضولن !"

نگاهی به دور و اطرافش می ندازه. سالن مهندسی تقریبا خالیه. همه برای ناهار رفتن.

مرد با بی میلی بلند می شه  و صندلیشو می کشه و می بره پشت میز خودش ، سر جاش می ذاره .

بعد آهسته غر می زنه :"چه می دونن اونا ما چی می گیم ! فکر می کنن داریم کار می کنیم ! تو خیلی سخت می گیری..."



هفته بعد :

آبدارچی جعبه شیرینی رو باز می کنه و به همه کارمندا تعارف می کنه.

روبروی دختر می رسه. دختر مطابق عادت همیشگی قبل از حرف زدن ابرو رو بالا می ده و می گه :
"شیرینی به چه مناسبته ؟"

آبدارچی می خنده و می گه :"شیرینیه بابا شدن آقای اعتمادیه! اتفاقا اسم دخترشم گذاشته شیرین !"

دختر لبخند می زنه :" اِ ! مبارک باشه !"





پی نوشت : از اون چشم های روشن بی رنگ بدم میاد...خیانت توی ذهنم همچین رنگی داره...از اون حرکات مرموز و لحنی که "س" اش می زنه بدم میاد...

از اینهمه وانمود کردن بدم میاد...

ادای دختر بچه های چشم و گوش بسته آفتاب و مهتاب ندیده

و ادعای پایبندی به اصو ل و بزرگ شدن در یک خانواده قانون مدار..

از اینهمه پررویی بدم میاد!

 
 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

خیالت راحت ! حواسم هست

چیزهایی رو که شنیدم عینا نقل قول  می کنم. بنابراین اگر با کلمات خلاف اخلاق روبرو شدید پیشاپیش عذرخواهی می کنم.

صف تاکسی. من بودم و سه تا دختر بچه که 15و16 ساله به نظر می رسیدند.

یکیشون تپل و درشت بود ، با پوست گندمی ، یکی که بعدا فهمیدم اسمش نفیسه است لاغر بود و سفید. و دیگری خیلی معمولی . قد متوسط ،هیکل متوسط... وجه اشتراک هر سه انها موهایی بود که به صورت کله قندی بالای سرشان درست کرده بودند و تار موها یی که شلخته وار از مقنعه اشان بیرون زده بود. به علاوه اینکه هرسه به طرز ماهرانه ای که هیچ تناسبی با سن و سالشان نداشت آرایش کرده بودند.

دختر تپل دست کرد و از جیب کیفش آینه کوچکی به همراه رژ لب و مداد لب بیرون کشید و با مهارت با یک دست آینه را گرفت و با دست دیگر با دقت مداد لب را دور لب های گوشتالود کشید و بعد هم رژ لب ...

تلفن نفیسه خانم زنگ زد. گوشی موبایل را از جیب سویی شرتش بیرون کشید و تا چشمش به صفحه گوشی افتاد گفت : " اه ! "

با بی میلی تلفن رو جواب داد : " هان ؟ چی می خوای ؟ چقد زنگ می زنی ! دارم می رم دیگه ! (بعد مکث کوتاهی) هر غلطی دلت می خواد بکن ! "

بعد گوشی رو قطع کرد و محکم گفت : "زنیکه گه ! ول کن نیس ! "

دختر تپل گفت : "مامانت بود ؟ سر همون جریان دیروز گیر داده ؟"

نفیسه گفت : " اره بابا ، تقصیر اون رضایی گُه دیگه ! زنیکه ج... زنگ زده خونمون گفته دخترتون این ترم هیچ کدوم از کلاساشو نیومده و از این زرت و پرتا ! حالا از دیروز نه نه هه دهن مارو سرویس کرده که اگه کلاستو نری به بابات می گم ! منم گفتم هر غلطی می خوای بکن ! منو از باباهه می ترسونه !"

دختر دیگر که تا آن لحظه ساکت بود گفت : "بابات بفهمه مگه چی کار می کنه ؟"

نفیسه پوزخندی زد و گفت : "هه ! هیچی ! اولش می گه دیگه من پول کلاستو نمی دم ، بعدِ یه هفته خودش به غلط کردن می افته و نه نه هه رو می فرسته جلو که باشه برو به این شرط و به اون شرط !"

دختر تپل گفت :"نفیسه آخه توام دیگه خیلی تابلو کردی ! کلاسا رو پیچوندی تا دسته ! (من نفهمیدم یعنی چی ) بابا برو یه خودتو نشون بده وسطاش جیم بزن ! تو با مامانت اینا بد تا می کنی ! عزیزِ من پدر و مادرو باید خر کرد ! باید هرچی گفتن مصلحتی بگی چشم و جلو چششون اونجوری که اونا می خوان باشی بعد که تنها شدی هر مدل خودت حال می کنی باش ! با اون رضایی ام اگه شاخ تو شاخ نمی شدی آمارتو نمی داد به مامانت ! چرا خونه ماها زنگ نزده ؟ هان ؟ تو هی تو روش دراومدی اونم خواسته حالتو بگیره !"

نفیسه محکم گفت : "حال منو بگیره ! دهنشو می گ....!"

تاکسی اومد و هر چهارتا سوار شدیم. من جلو نشستم و اون سه تا عقب.

میانه های راه دختر تپل از نفیسه پرسید :

" بهش چی می خوای بگی ؟ بدجوری گیر داده ! به این راحتی نمی تونی دست به سرش کنیا ! از اولشم معلوم بود از اون سیریشاس ! "

نفیسه : " چه می دونم ! فعلا که گیر داده ! فک نکنم بتونم بپیچونمش ! "

دختر دیگر گفت : "به نظر من الان خیلی زوده بری خونه اش ، بذار یه یه ماهی بگذره ، معلوم شه چی کارس بعد !"

دختر تپل به مسخره گفت : "بابا طرز فکر ! این حرفا مال گروه سنی تو نیس عزیزم ! از خودش نظر در کرد !"

بعد خطاب به نفیسه گفت : "می خوای بری برو ! ولی حواست باشه به باد ندی !"

نفیسه خونسرد جواب داد : "حواسم هس ! اونم دیگه انقد ندید بدید نیس همون جلسه اول تمونمونو بکشه پایین !"

بعد هر سه تا با هم خندیدند.

کاسه سرم داغ شده بود و مغزم کار نمی کرد. از گوشه چشم راننده رو که مرد میانسالی بود دیدم که تا گوش هاش سرخ شده بود.

از ماشین پیاده شدم. نمی تونستم چیزایی رو که شنیده بودم درک کنم....هنوزم اونا به نظرم دختربچه میومدن. دختربچه هایی که برای بزرگ شدن زیادی عجله داشتن....


 
 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

تولدت مبارک

عزیز دلم " تولدت مبارک "...

خیلی خوشحالم که به دنیا اومدی...

خیلی خوشحالم که تو این دنیای به این بزرگی تو رو پیدا کردم...

خیلی خوشحالم که کنارت هستم و می تونم تولدت رو تبریک بگم...

قول بده زیاد عمر کنی...بیشتر از من.