چیزهایی رو که شنیدم عینا نقل قول می کنم. بنابراین اگر با کلمات خلاف اخلاق روبرو شدید پیشاپیش عذرخواهی می کنم.
صف تاکسی. من بودم و سه تا دختر بچه که 15و16 ساله به نظر می رسیدند.
یکیشون تپل و درشت بود ، با پوست گندمی ، یکی که بعدا فهمیدم اسمش نفیسه است لاغر بود و سفید. و دیگری خیلی معمولی . قد متوسط ،هیکل متوسط... وجه اشتراک هر سه انها موهایی بود که به صورت کله قندی بالای سرشان درست کرده بودند و تار موها یی که شلخته وار از مقنعه اشان بیرون زده بود. به علاوه اینکه هرسه به طرز ماهرانه ای که هیچ تناسبی با سن و سالشان نداشت آرایش کرده بودند.
دختر تپل دست کرد و از جیب کیفش آینه کوچکی به همراه رژ لب و مداد لب بیرون کشید و با مهارت با یک دست آینه را گرفت و با دست دیگر با دقت مداد لب را دور لب های گوشتالود کشید و بعد هم رژ لب ...
تلفن نفیسه خانم زنگ زد. گوشی موبایل را از جیب سویی شرتش بیرون کشید و تا چشمش به صفحه گوشی افتاد گفت : " اه ! "
با بی میلی تلفن رو جواب داد : " هان ؟ چی می خوای ؟ چقد زنگ می زنی ! دارم می رم دیگه ! (بعد مکث کوتاهی) هر غلطی دلت می خواد بکن ! "
بعد گوشی رو قطع کرد و محکم گفت : "زنیکه گه ! ول کن نیس ! "
دختر تپل گفت : "مامانت بود ؟ سر همون جریان دیروز گیر داده ؟"
نفیسه گفت : " اره بابا ، تقصیر اون رضایی گُه دیگه ! زنیکه ج... زنگ زده خونمون گفته دخترتون این ترم هیچ کدوم از کلاساشو نیومده و از این زرت و پرتا ! حالا از دیروز نه نه هه دهن مارو سرویس کرده که اگه کلاستو نری به بابات می گم ! منم گفتم هر غلطی می خوای بکن ! منو از باباهه می ترسونه !"
دختر دیگر که تا آن لحظه ساکت بود گفت : "بابات بفهمه مگه چی کار می کنه ؟"
نفیسه پوزخندی زد و گفت : "هه ! هیچی ! اولش می گه دیگه من پول کلاستو نمی دم ، بعدِ یه هفته خودش به غلط کردن می افته و نه نه هه رو می فرسته جلو که باشه برو به این شرط و به اون شرط !"
دختر تپل گفت :"نفیسه آخه توام دیگه خیلی تابلو کردی ! کلاسا رو پیچوندی تا دسته ! (من نفهمیدم یعنی چی ) بابا برو یه خودتو نشون بده وسطاش جیم بزن ! تو با مامانت اینا بد تا می کنی ! عزیزِ من پدر و مادرو باید خر کرد ! باید هرچی گفتن مصلحتی بگی چشم و جلو چششون اونجوری که اونا می خوان باشی بعد که تنها شدی هر مدل خودت حال می کنی باش ! با اون رضایی ام اگه شاخ تو شاخ نمی شدی آمارتو نمی داد به مامانت ! چرا خونه ماها زنگ نزده ؟ هان ؟ تو هی تو روش دراومدی اونم خواسته حالتو بگیره !"
نفیسه محکم گفت : "حال منو بگیره ! دهنشو می گ....!"
تاکسی اومد و هر چهارتا سوار شدیم. من جلو نشستم و اون سه تا عقب.
میانه های راه دختر تپل از نفیسه پرسید :
" بهش چی می خوای بگی ؟ بدجوری گیر داده ! به این راحتی نمی تونی دست به سرش کنیا ! از اولشم معلوم بود از اون سیریشاس ! "
نفیسه : " چه می دونم ! فعلا که گیر داده ! فک نکنم بتونم بپیچونمش ! "
دختر دیگر گفت : "به نظر من الان خیلی زوده بری خونه اش ، بذار یه یه ماهی بگذره ، معلوم شه چی کارس بعد !"
دختر تپل به مسخره گفت : "بابا طرز فکر ! این حرفا مال گروه سنی تو نیس عزیزم ! از خودش نظر در کرد !"
بعد خطاب به نفیسه گفت : "می خوای بری برو ! ولی حواست باشه به باد ندی !"
نفیسه خونسرد جواب داد : "حواسم هس ! اونم دیگه انقد ندید بدید نیس همون جلسه اول تمونمونو بکشه پایین !"
بعد هر سه تا با هم خندیدند.
کاسه سرم داغ شده بود و مغزم کار نمی کرد. از گوشه چشم راننده رو که مرد میانسالی بود دیدم که تا گوش هاش سرخ شده بود.
از ماشین پیاده شدم. نمی تونستم چیزایی رو که شنیده بودم درک کنم....هنوزم اونا به نظرم دختربچه میومدن. دختربچه هایی که برای بزرگ شدن زیادی عجله داشتن....