تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

ترس

به پیشنهاد خودم ! و دعوت آیلار عزیز !

از ترس هام می نویسم :

اولین بار :

4و5 سالم بود...موقع خواب ...زمان موشک بارون. داشتم از وحشت می مردم و فقط دعا می کردم که :"خدایا وقتی ما خوابیم بمب نیفته تو خونمون ! خدایا ، توروخدا تو خواب نمیریم !"

تا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم....

دومین بار :

5و6 سالم بود. آخرای جنگ. گفتن فرودگاه مهرآباد رو زدن....همون موقع قرار بود پروازی که برادرم باهاش میومد ایران به زمین بشینه...از شدت ترس دلم می خواست همون لحظه یهو غیب شم و هیچ اثری ازم باقی نمونه...تا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم....

سومین بار :

13 سالم بود. ساعت 3 بعد از ظهر. دوستم که همیشه همراهم بود اونروز غایب بود و من تنها داشتم از مدرسه به سمت خونه می رفتم. یه ماشین گنده آمریکایی (فکر کنم کادیلاک بود ) جلوی پام جوری ترمز کرد که من بین ماشین و جدول کنار خیابون گیر کردم. 4 تا پسر جوون  (غیر از راننده ) سوار ماشین بودن. یکیشون پیاده شد و روبروم ایستاد و نگاهم کرد...من نمی فهمیدم یعنی چی ....تا اینکه پسری که صندلی جلو نشسته بود داد زد :

"بابک بشین بریم ! بهت می گم بشین بریم ! نمی بینی بچه اس !"

پسره هیچ توجهی نکرد . تا اینکه اون از ماشین پیاده شد . نزدیک بود بیفتم تو جوب. یقه پسره رو گرفت و سرش داد کشید که :

"احمق ! نمی بینی بچه اس ! " بعد پرتش کرد تو ماشین و رو به من کرد و گفت : "بدو برو خونه اتون ! بدو !"

ولی من نمی تونستم از جام تکون بخورم....انگار منجمد شده بودم ....تا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم....


چهارمین بار :

18 سالم بود.برای کنکور درس می خوندم .ساعت 3 صبح . همه خواب بودن. رادیو رو روشن گذاشته بودم تا خوابم نبره. صدای شهرام ناظری "یک شب آتش در نیستانی فتاد...." خسته بودم. میز تحریرم جوری بود که پشتم به در اتاق می شد. صدای باز شدن در اومد. توجهی نکردم. احساس کردم کسی کنارم ایستاده. فکر کردم حتما مامانه. سرمو به سمت راست برگردوندم ....از شدت ترس لال شده بودم. می خواستم جیغ بکشم ولی صدام در نمیومد ......خودم بودم. لبخند می زدم . با پیراهن خواب سفید گشاد ......

تا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم...

پنجمین بار :

19 سالم بود. ساعت نزدیک 12 ظهر بود ، از ساعت 7 صبح همانروز مامان زیر عمل جراحی بای پس قلب بود. پشت در اتاق عمل بودیم و فقط خدا می دونه چه حالی داشتیم....یه پرستار مرد سپید پوش از اتاق اومد بیرون...یه نگاه به ما انداخت و گفت :

"همراهای خانم...شمایین ؟"

تا جمله بعد رو بگه سکته کردم.....تا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم....


ششمین  بار:

23 سالم بود. بابل ، سال آخر دانشگاه. ساعت 3 بعد از ظهر. بعد از امتحان پایان ترم  . همراه دوستم تو کوچه مشجر از درخت نارنج می رفتیم سمت خونه امون.یه نیسان آبی افتاد دنبالمون. برای اینکه گورشو گم کنه جلوی در یه خونه وایسادیم و وانمود کردیم داریم زنگ می زنیم و مثلا اینجا خونه امونه! 30 ثانیه با خونه خودمون که اون طرف خیابون بود فاصله داشتیم. نیسان انتهای خیابون پیچید سمت راست و دیگه ندیدیمش. چند دقیقه همونجا صبر کردیم و بعد با سرعت دویدیم سمت خونه خودمون که یکهو یارو از پشت پیچ کوچه بیرون اومد ! ماشینشو پارک کرده بود ودر کمین ما منتظر نشسته بود....با همون سرعت که می دویدیم جهتمونو عوض کردیم و خودمونو رسوندیم جلوی در یه خونه و  تا زور داشتیم کوبیدیم به در و وقتی در باز شد فقط پریدیم تو....تا یکساعت بعد زانوهام می لرزید....

ا اون موقع اینقدر تو زندگیم نترسیده بودم....


هفتمین  بار :

.........؟


به تعداد ترسهام از دوستان زیر دعوت می کنم در این بازی شرکت کنن :


دختر حوا

یکی از میان قدیسین

امید یگانه

کاسنی

میس شانزلیزه

 
 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

تب

بعد از 17 سال می دیدمش. تمام این مدت رو خارج از کشور زندگی کرده بود. تنها تفاوتی که با 17 سال پیشش کرده بود این بود که حسابی تپل شده بود.موهای خرماییش تک و توک سفید شده بود، پوست صورتش هیچ نشانی از گذر این همه زمان نداشت و درست مثل همون زمانی که 23و24 ساله بود ، صاف و شفاف بود.

14 سال پیش ازدواج کرده بود و حالا یه دختر 10 ساله داشت. علاوه بر اداره یک زندگی مشترک بیشتر این 17 سال رو به درس خوندن و کار کردن گذرونده بود.

علی رغم کار زیاد به نحو تعجب برانگیزی آروم بود . یه آرامش عمیق.

ازش پرسیدم که چرا اینقدر تپل شدی ؟

خندید و گفت : "دلیل خاصی نداره ، حالا چرا اینجا همه اینقدر لاغر شدن ؟! از وقتی اومدم هر مهمونی ای دعوت شدم ، هر چی زن و دختر دیدم مثل نی قلیون بودن و همه هی بهم گفتن وای چقدر چاق شدی !!!  چشونه این ملت ؟!  توی مهمونی ها خیلی اگه هنر کنن فقط سالاد می خورن ! من نمی دونم صاحب خونه اونهمه غذا رو واسه کی می پزه پس ؟! "

گفتم :"آره. اینجا یه چند سالیه که همه بدجوری درگیر اینجور مسائلن. همه می خوان با هر زوری شده خودشونو لاغر کنن...."

با تعجب گفت :"هر جا رفتم بین خانوما صحبت از رژیم بود ! حالم بهم خورد از بس هر چی خواستم بذارم دهنم کالریشو واسم محاسبه کردن ! یه چیزایی می گفتن آدم شاخ در میاورد ! قرص چربی سوز و بای پس معده و این حرفا ! این 17و18 سال که اینجا نبودم انگار خیلی چیزا عوض شده ، انگار ما خیلی عقب موندیم ! "

بعد زد زیر خنده . و از ته دل خندید .

ازش پرسیدم اونور از این خبرا نیست ،نه ؟

گفت :"نه بابا ، اینجور کارا فقط مال هنرپیشه ها و خواننده ها و مدل هاست ، اونا مرتب خودشونو دستکاری می کنن ، چون بالاخره حرفه اشون ایجاب می کنه که مراقب اندامشون باشن . مردم عادی زندگیشونو می کنن ، اینقدر درگیر و بند ظواهر نیستن..."



پیش از این هم این مطلب رو از خیلی از دوستان و اقوام که خارج از کشور زندگی می کنن شنیده بودم که هیچ جای دنیا مثل ایران اینقدر تب لاغری و توجه به ظاهر شایع نیست.

دور و برمو که نگاه می کنم خیلی کمند خانومایی که  طی این چند سال اخیر بالاخره یه تغییری در خودشون ایجاد نکرده باشن (از جراحی زیبایی بینی تا تزریق گونه و پروتز سینه و ...دیگه کم کمش تتو ابرو و .....)

متاسفانه خیلی وقتا هم نتایج این جور اعمال برعکس از آب در میاد و نه تنها به زیبایی افراد کمکی نمی کنه ، بلکه چهر اشونو مصنوعی جلوه می ده.

اینکه آدم ها به خصوص خانم ها فکر حفظ زیباییشون باشن هیچ اشکالی نداره ، خیلیم خوبه . اما به نظرم اینجا چند نکته قابل توجهه :

اول اینکه حفظ زیبایی و تناسب اندام تبدیل به یه نگرانی نشه . یعنی جوری نشه که هر چیزی رو با عذاب بخوری  خودتو  تو دام استرس بندازی  و نصف لحظات عمرت به محاسبه کالری دریافتی بگذره و نصف دیگه اش روی  ترازو !

دوم اینکه با چه روشی زیباییمونو حفظ کنیم ؟ آیا  حاضریم حداقل 3 ساعت در هفته رو به ورزش بگذرونیم و در کنار حفظ تناسب اندام مراقب سلامت بدنمون هم باشیم؟

سوم اینکه جایگاه "توجه به ظاهر" کجای زندگی ماست و اهمیت واقعی اون چقدره ؟

چهارم اینکه  واقعا نتیجه کارایی که می کنیم به زیباییمون اضافه می کنه ؟


پنجم اینکه  فکر می کنی کجای این هرم قرار گرفتی ؟


"هرم مازلو"



 
 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

آدم و حوا

تا حالا فکر کردین که :

اگه خدا درخت میوه ممنوعه رو به آدم و حوا نشون نمی داد و بهشون یادآوری نمی کرد که نباید از میوه اون درخت بخورن ، چی می شد ؟ یا بهتره بگم چیا نمی شد ؟

 
 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

چی بگم....

در ظرف غذاشو باز کرد. نفهمیدم غذاش چیه. مخلوطی از همه چیز بود. مثل همیشه با بی حوصلگی گفت :"حوصله نداشتم غذا بپزم دیشب ، هرچی تو یخچال بود داغ کردیم خوردیم..." مقنعه قهوهای تیره اش بوی دود می داد. چیزی شبیه بوی اتوبوس. و مانتواش چرک مرده شده بود. دوباره با بی حوصلگی گفت :"اه امشبم باید بریم خونه دایناسور...." خانم "ت " برای ااینکه من متوجه بشم صحبت از کی است گفت :"می بینی چه بدجنسه ؟ به مادر شوهرش می گه دایناسور..." و او برای اینکه محق بودن خود را ثابت کند گفت :"خوب راس می گم دیگه ، زنیکه سایز سینه اش 95 ! به دایناسورم یه سور زده ! والا با اون هیکل از جاش تکون نمی خوره ، پام برسه اونجا باید حمالی کنم تا وقتی برگردیم خونه...اصلا خوشم نمیاد برم ...اه !" سرشو انداخت پایین مشغول خوردن غذای بی نام و نشانش شد. چند دقیقه بعد با ناله گفت :"وای ! تازه حموم هم باید برم...اه !" خانم "ت " گفت :"حموم که هر روز می ری ، دیگه داری بهونه می گیریا !" با تعجب خانم "ت " رو نگاه کرد و گفت :"وا ! مگه شماها هر روز می رین حموم ؟!" ما با تعجب به علامت تایید سرمان را تکان دادیم :"خوب ، آره ...مگه شما نمی ری ؟" با خونسردی جواب داد :"نه ! من هفته ای یه بار می رم ، اونم تازه بعضی وقتا اگه حال نداشته باشم فقط سرمو تو دستشویی می شورم !" ما هر دو لال شدیم و لقمه درگلو مانده را فرو دادیم. لقمه غذا در دهانش بود که دوباره گفت :"دیشب جلو پاساژ در خونه امون دیدم گشت ارشاد یه دختر رو گرفته بود ، دختره هفت قلم آرایش داشت ! دلم خنک شد ! اصلا من می بینم این دخترا رو با این سر و ریخت تو خیابون ، دلم می خواد خودم تیکه تیکه اشون کنم ! جیگرم حال میاد وقتی می بینم گشت ارشاد یکیشونو گرفته ! حقشونه ! چیه کثافتا هزار مدل خودشونو درست می کنن میان تو خیابون ، اونوقت شوهرای ما هم اونا رو می بینم از مام همین انتظارو دارن ! خدا کنه این گشت ارشاد حالا حالا ها باشه ! "

اشتهام کور شد. نمی خوام غذا بخورم.


پی نوشت :

برای خانوما و آقایونی که ناراحت شدن و نشدن و اونایی که برای مملکتشون تاسف خوردن که همچین مهندسایی داره (شخص بنده !) :

پاراگراف آخر رو نخوندین دیگه ! اگه خونده بودین متوجه منظورم می شدین :

این آدم یه نمونه از اون آدمایی که حاضر زندگی برای دیگران سخت بشه (گشت ارشاد) ، تا برتری های (حتی ظاهری دیگران) پوشیده بمونه ، که مبادا همسرش چشمش به یکی بهتر از خودش بیفته ، ولی حتی حاضر نیست حداقل هفته ای دو بار حموم بره !

از این آدما تا حالا ندیدین ؟!


منظورم واضح نبود ؟!


پی نوشت تر : راستی مگه مهندسا باید چه جوری باشن که من نیستم ؟! من که به نظر خودم خیلیم خوبم ! خیلیم مهندسم ! خیلیم مملکتم بهم افتخار می کنه ! 

 
 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

هیز

حالم داره بهم می خوره. هرقدر سعی می کنم خودمو جوری جمع و جور کنم تا از دایره نگاه اون بیرون بیام نمی شه. یه آینه زده جای آینه وسط ، اندازه آینه قدی. هیچ کس از زیر نگاه کثیفش نمی تونه در  بره. نمی دونم چه جوری رانندگی می کنه. فقط گاهی نیم نگاهی به جلو می ندازه.

احساس می کنم تنم داره سوراخ سوراخ می شه.توی دلم فریاد می زنم :

"مرده شور اون چشمای هیزتو ببرن ! کثافت !"

ولی چه فایده. فقط توی دلمه. دلم می خواست سرخودش هوار می زدم. نه ، دلم می خواست چشماشو از جا در می آوردم.

انقدر تحت فشارم که به سرم می زنه وسط راه پیاده بشم و ماشین عوض کنم. ولی تو این مسیر ؟ ماشین گیرم نمیاد....اینکه خیر سرش راننده خطیه اینه ، چه اعتباری به گذریا....

با خودم می گم خوبه حالا من این ریختی میام بیرون و خودم پیشاپیش همه جوانب احتیاط رو رعایت می کنم. نه آرایشی ، نه مانتوی تنگی.....چند بار دست چپمو میارم بالا و مثلا موهامو می دم زیر مقنعه که بلکه با دیدن حلقه ام خجالت بکشه . اما خیلی پررو تر از این حرفاست.

کنارم یه آقای میانسالی ، شاید حدود 40 ساله نشسته. متوجه رفتار راننده می شه و یه نگاه به من می ندازه و به علامت ملامت اون، سری تکون می ده.

یه جوری بیشتر خجالت می کشم. انگار من مرتکب گناهی شدم.

طبق معمول یه آهنگ مزخرف تر از نگاه های هیض راننده ، موسیقی متن این عذابه.

اینبار کل آهنگ اینه :

"خانمی خودتو لوس نکن ....از دور منو ب/و/س نکن ...بیا جلو یواش یواش...منتظر ok نباش ! " از این چرندیات که آخرشم ختم می شه به اینکه کلا جوونا بریزن وسط و خودشونو تکون بدن !

می رسم به مقصد . فقط خدا می دونه که چقدر خوشحالم. کرایه رو می دم . ماشین می ایسته. آقایی که کنارم نشسته بود پیاده می شه و بعد من. در فاصله ای که از کنارش رد می شم تا اون دوباره سوار ماشین بشه کنار گوشم یه چیزی می گه که ....

بدنم یخ می کنه. این دیگه پتک آخر بود...یه چیزی تو مایه های تیر خلاص....


 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

3 اپیزود از یک غروب دل انگیز...

اپیزود اول :

خیلی خسته ام. صندلی عقب تاکسی می شینم تا ماشین پر بشه و راننده حرکت کنه.  کاسه سرم از درد داره منفجر می شه،فقط دلم می خواد سرمو به یه جا تکیه بدم و در سکوت چشم هامو رو هم بذارم.

یه آقای میانسال همراه دختر بچه فوق العاده خوشگلش سوار می شن و کنارم می شینن. دختر بچه 4و5 ساله به نظر میاد .چشم های عسلی داره با موهای طلایی لخت و لب ها ی کوچولوی قرمز. اصلا شبیه پدرش نیست.

چند دقیقه بعد پدر با لبخند می پرسه : "خوب بابایی دیروز با مامان رفتین خونه مامانی چی شد ؟ چیا گفتین ؟ چی کارا کردین ؟"

دختر کوچولو لبهاشو جمع می کنه ، شونه هاشو بالا می ندازه و می گه :"چایی خوردیم ، CD دیدیم..."

پدر با لحن به ظاهر مهربان تری می پرسه :"اونوقت مامانت به مامانی چیا گفت ؟ دایی حسن هم بود ؟ مامانت بهش پول داد ؟"

بچه گیج به نظر میاد :"نمی دونم ..."

پدر ماسک مهربانی از صورت برمی دارد و کمی جدی تر ادامه می دهد :"یعنی تو نشنیدی چیا گفتن دیگه ؟! خیلی خوب منم امشب پارک نمی برمت ! پارک بی پارک ! سرزمین عجایبم دیگه تعطیل !"

دختر بچه مستاصل می شود ، با بند کوله پشتی صورتی کوچکش بازی می کند و هی آنرا دور انگشتش می پیچد . با نگاه غمگینی پدر را نگاه می کند و به سختی می گوید: "پول نداد به دایی حسن ...2 تا سکه داد...."

چشم های مرد گرد می شود و انگار با خودش می گوید :"اٍ ! خیله خب...خیله خب... که سکه داد ....خیله خب.... "

مرد ازفرط عصبانیت صورتش برافروخته شده . و کودک سرش را به صندلی تکیه می دهد و تا مقصد ساکت می ماند.


اپیزود دوم :

راننده تاکسی با پیراهنی که بیشتر شبیه پارچه رومبلی است با یک لیوان چای که بیشتر رنگ قیر است سوار می شود و به محض اینکه روی صندلی می نشیند ، پخش ماشین را روشن می کند و ولوم را تا آخر زیاد می کند .

30 ثانیه اول اهنگ معرفی عوامل آهنگ است  !

سعید پانته ... عرفان ....عرفان ....حسین تمام ....شهاب ....آرمین....یاور...

خلاصه لیستی از اسامی دخل و تصرف شده با لحن عجیب و غریب گوینده که به تو القا می کند در حال عبور از تونل وحشت هستی ، ردیف می شود و بعد آهنگ که انگار منفجر شده است از بلند گوهای ماشین در فضا پخش می شود. دلم به هم می خورد از صدای لوس و لحن چندش آور خواننده اصلی :

"خانمی بیا جلو ، نمون اون عقبا ، حالا وقت رقصیدنه ، بیا وسط خودتو تکون بده !"

کل آهنگ همینه و فقط گاهی اون وسطا یه آدم صدا کلفتی به سبک رپ می پره وسط و مثلا میگه :

" همه تو کارتوان خانومی ! چرا خودتو نمی جنبونی ؟ نمی خوای خودتو اینجا بتکونی ؟ بیا کمرو بچرخون ! دله منو تو نلرزون !"

از شنیدن این ترانه در جمع شرمم می آید.

اپیزود سوم :

از تاکسی پیاده می شوم و سر خیابان خودمان می ایستم تا دوباره سوار تاکسی شوم. نرخ تاکسیرانی برای این مسیر 150 تومان است.

گفتگوی راننده های خط را می شنوم.

-"همه خطا رو حداقل 100 تومن گذاشتن روش الا خط مارو !"

-"کارشون که حساب کتاب نداره ، الا بختکیه دیگه ، حال نکردن بکشن رو کرایه ما !"

-"حالا من می دونی خودم چی کار کردم ، هرکی دویستی می ده ، باقیشو نمی دم ! میگم خورد ندارم ! یاروام یا بی خیال می شه یا اگه دیگه خیلی خنس باشه می گرده 50 تومنی در میاره ، ولی بیشتریا بی خیال می شن ! (با قیافه حق به جانب ادامه می ده ) وقتی تاکسیرانی نرخو عوض نمی کنه خودمون بایس یه کاری بکنیم دیگه !"





 
 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

عاشقتم

رگبار شر شر می خوره به شیشه پنجره کنارم...

دیوونه می شم از صدای بارون...

عاشقتم بارون ! عاشقتم بهار ! عاشق همین دیوونه بازیاتم ، عاشق این دمدمی مزاج بودنت ،این غیر قابل پیش بینی بودنت...

عاشق اینم که ببینم هوا آفتابیه و با یه مانتوی نازک از خونه بزنم بیرون و بعد من بمونم و همون مانتو نازکه و آسمون تو که بی رحمانه می باره !

ببار ! جای همه سال هایی که "بهار" نبودی و ادای تابستون رو در میاوردی و منو از هر چی بهاره تقلبی بود دلزده کرده بودی ، ببار !

ببار که هرچی بباری واسه زدودن غبار از این شهر بارون ندیده کمه ، با دست و دلبازی ببار !


پی نوشت : دوست دارم خدا ! به جان تو ! خیلی زیاد !

پی نوشت تر : اشعار مرتبط :

ببار ای بارن ببار بر کوه و دشت هامون ببار ....


بارون بارونه زمینا تر می شه ، گل نساء جونم کارا بهتر می شه...


بارون میاد نم نم ، تاریک می شه کم کم  دیریم دیدیدم دیم دیم دیریم دی دیم دیم دیم (یعنی باقیشو یادم نیست !) نپرسم دیگه حالم ، ریخته پر و بالم ، یاد چشات یک دم نمی ره از یادم .....


زیر بارون دیدمت ، تو خیابون دیدمت ، مثل لیلی بودیو و به چشم مجنون دیدمت ! (ای جونم شاعر !)

پی نوشت تر تر : معلومه خیلی ذوق مرگم ، نه ؟




 
 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

گوشی موبایل


دیشب مهمانی بودیم. تازه ساعت 12 شب آقایون هوس کردند که گل یا پوچ بازی کنند ! خلاصه نتیجه اش این شد که ما اینقدر دیر برگشتیم خونه که کلا خواب از سر اینجانب پرید و تا ساعت 4 صبح سقف رو تماشا می کردم و بعدشم از شدت استرس که ای بابا چه جوری صبح برم سر کار حالت تهوع و سرگیجه گرفتم !

ساعت 6:40 که ساعت موبایل زنگ زد ، شاید کلا 2 ساعت بود که خوابم برده بود و دلم می خواست با مشت بکوبم رو موبایل.

مخمل جان رفت سر کار و من که نه خواب بودم و نه بیدار ، تا ساعت 8:15 تو جام وول خوردم و بعدشم تلفن کردم آزانس تا تشریف ببرم سر کار !

جلوی در منتظر ماشین آژانس بودم ، یه ماشین با یه سرنشین کنار راننده جلو پام ایستاد . راننده رو می شناختم. تعجب کردم ولی سوار شدم. پیرمرد تر و تمیز و اتو کشیده ای ، حول حوش 75و76 سال جلو نشسته بود.

آقای راننده گفت که آژانس ماشین نداشته و چون هم من و هم این آقا عجله داشتیم ، مجبورن اول منو برسونن و بعد اون آقا رو که تقریبا مسیرش با من یکیه.

خلاصه راه افتادیم.

آقای پیرمرد نگاهی به گوشی موبایل آقای راننده انداخت و گفت : "گوشی ات چیه ؟ آنتن دهی اش خوبه ؟"

آقای راننده شروع کرد به تعریف از گوشی موبایلش. با آب و تاب .

آقای پیرمرد پرسید :"چند خریدیش ؟"

آقای راننده :"اینو  3و4 ماه پیش خریدم 55 تومن ! خیلی خوبه .من که خیلی راضیم !"

آقای پیر مرد لب و لوچه اش رو کج و کوله کرد و گفت :"منم باید گوشیمو عوض کنم. نوه ام زده داغونش کرده...ولی از اینا نمی خوام"

آقای راننده بازم شروع کرد از گوشی خودش تعریف کردن که آقای پیرمرد میان حرفشو گرفت و با لحن مظلومانه ای گفت :

"نه بابا جان ، اینا به درد من نمی خوره. یه مدل نوکیا هست که اونو خوشم اومده ، دوربین داره ، بلوتوس داره ، 8 گیگ حافظه داخلی داره ، دوربینش نمی دونم چند مگا پیکسله ولی خیلی خوبه ، تازه از ایناست که با انگشت کار می کنه !"

آقای راننده با دهن باز پرسید :"با انگشت کار می کنه ؟!"

-:"آره دیگه ، قلم داره ! رو صفحه اش هم با انگشت می تونی بری همه جا ! به دخترم گفته بودم از امریکا برام بیاره گفت اینجا رجیستر نیست نمی شه ، حالا خودم یه روز باید برم بخرم . اونا خوبن ! اینم گوشی تو داری آخه ! عوضش کن به درد نمی خوره !"

آقای راننده لبخند خنده داری زد و گفت :"چشم حاج آقا !"

پیرمرد عصبانی شد و گفت :"به من نگو حاج آقا ! من هرگز پول مملکتمو نریختم تو گلو ی عربا و هیچ وقتم نمی ریزم !"


خلاصه که خیلی پیرمرد توپی بود ! کلی خوشم اومد از این بروز بودنش !


پی نوشت : شما می دونین این کدوم مدل نوکیاست با این مشخصات ؟!


 
 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

بیییییییییییییییییب !

این برنامه راجع به کاربران اینترنتی بی ادب می باشد که با استفاده از اینترنت کارای بد بد می کردن ( در حد دکتر بازی !) و مردم جامعه رو اغفال نموده و کارای غیر اخلاقی با اونا انجام می دادن . توجه شما رو به این برنامه آموزنده جلب می نماییم :

-خوب جرم شما چیه می شه توضیح بدین ؟

-(تصویر یه آقایی که چشم هاشو با یه نوار مشکی پوشندن ): من یکی از مدیران سایت (بیب) بودم و با استفاده از (بیب) ، (بیییییییییییییییییییب) می کردم .

یه آقای دیگه با همون مشخصات : من از سال 84 (بیب) ، در اینترنت (بیب)، و با استفاده از عکس های (بیب)، از کاربران اینترنت (بیییییییییییییییییییییییب).

بازم یه آقای دیگه ، فقط یه کم جوون تر با همون مشخصات (نوار مشکی رو چشم و ...) : من به جرم (بیب)، و سوءاستفاده از (بیب) ، و اغفال جوونای (بیب) ، بییییییییییییییییییییییب !

نفر بعدی : والا ما یه سایتی داشتیم که توی اون از (بیب) ، و چون برای مردم جاذبه داشت سعی کردیم (بیب)، چند سال به همین روش از (بیب) می کردیم و داستان های (بیب) در سایت می ذاشتیم با عکسای (بیییب)، حتی (بیییییییییییییییییییییییییییییب ) !

نفر بعدی (یه خانم جینگول مینگول که کل هیکلش شطرنجی شده !) : من به عنوان کاربر وارد سایت (بیب) شدم ، بعد نسبت به (بیب) جذب شدم ، و باهاشون (بیب) داشتم ، ولی اخراش دیگه می خواستم بیام بیرون که از طرف مدیران سایت (بیب) شد و من مجددا (بییییییییییییییییییییییییییییییب ) !

بعد پخش یه آهنگ ترسناک که یعنی خیلی خیلی وحشت کنید ! تو مایه های یوها ها ها !

بعد دست یه آقایی که بی سیم هم دستشه به چند عدد کیس کامپیوتر اشاره می کنه  که  فکر کنم توسط نیروهای انتظامی دستگیر شدن  !

بعد صفحه مانیتوری که کل اون شطرنجی شده و می شه حدس زد قبلا باهاش عکس های بد بد می دیدن ! فکر کنم اونم دستگیر کردن.(ای مانیتور بی ادب بی تربیت !)


خوب بیننده های عزیز فهمیدین اینترنت چه جای بد و بی تربیتی ایه ؟ خوب پس مواظب خودتون و به خصوص بچه هاتون باشید که وارد سایت های (بیب) نشن تا خدای نکرده (بیب) نشن ، که اگه (بیب) بشن ، حتما دستگیر می شن و بعدش (بیییییییییییییییییییییب ) !


پی نوشت : به قول مهران مدیری : " به به ! چه برنامه آموزنده ای بودن ایشون ! "

پی نوشت تر :با الهام از برنامه گرداب (پخش از کانال 3)


 
 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

شتر ایرانی

دیروز از کار خسته شده بودم. شاید برمی گشت به اتفاقاتی که روز 15 فروردین افتاد و حسابی حالم رو خراب کرد...

مسوولیت های جدیدی بهم سپرده شده ، از پسشون بر میام ولی نکته اینجاست که از انجام دادنشون لذت نمی برم...

دیروز توی راه داشتم به ای کاش های زندگیم فکر می کردم.

مثلا ای کاش وقتم رو واسه فلانی تلف نمی کردم...

ای کاش....

تعدادشون زیاد نبود، به خاطر اینکه از بچگی آدم ماجراجو و کله شقی نبودم و خیلی محتاط عمل می کردم ، واسه همین زیاد تو زندگیم دچار دردسر نشدم...

اما یه ای کاش بزرگ هست که هر از چند گاهی تو سرم وول می خوره.

اونم اینه که ای کاش...

ای کاش هنر خونده بودم...

تو نوجوانی مطمئن بودم که می رم دنبال هنر. اما از هر کسی که قبولش داشتم مشورت گرفتم و با مخالفت شدید روربرو شدم. هنوزم نمی دونم چرا ؟

نکته اینجاست که بچه ها وقتی می خوان تو دبیرستان یا دانشگاه انتخاب رشته کنن ، به هر چیزی فکر می کنن جز اینکه در هر رشته ای که تحصیل کنن همه عمرشونو با اون رشته خواهند گذروند.

سال به سال هم اوضاع بدتر می شه. مثلا یکی رو می شناسم که اونم عاشق معماری بود اما رتبه اش به معماری نرسید و الان داره متالوژی می خونه !

هیچیمون شبیه آدمیزاد نیست. آدما چیزایی رو یاد می گیرن که اگه توش استعداد هم داشته باشن ، بهش علاقه ندارن ، بعد وارد مشاغلی می شن که تقریبا ازشون متنفرن، بعد می گیم چرا نیروی کار در ایران انقدر منفعلند ؟ چرا وارد هر ارگان و سازمان و شرکتی می شی همه به زور کار می کنن و دارن چرت می زنن ...

خلاصه ....

با اجازه یه ضرب المثل بی ادبی می زنم :

می گن  به شتره گفتن چرا جیش کردنت از پسه ؟! گفت :"چی چیم مثل همه کسه ؟!"

حکایت ما ایرانی ها هم ، حکایت شتر است.