بازی وبلاگی (با چاشنی طنز ) :یه بعد از ظهر بهاری رو تصور می کنم که با بعضی از دوستان ندیده وبلاگستان قرار گذاشتیم تا همدیگرو ببینیم !
تو این قراره دوستانه 7 نفر از اهالی وبلاگستان شرکت دارن . که به ترتیب وارد میشن .
خودم ، جینا ، خیلی خوش تیپ و خوش لباس و خوشگل و خوش اخلاق ! به به ! کنار پنجره یه کافه کوچولو نشستم و منتظر دوستان هستم. می تونم تصور کنم که بچه ها از دیدن من احتمالا قالب تهی می کنن ! از بس که من توپم !
صدای زنگوله بالای در ورودی کافه در میاد و یه خانم جوون با ظاهری کاملا معمولی یه سبد سیب (میوه ممنوعه ) زده زیر بغلش وارد می شه. یه نیگا به گارسون می ندازه و می گه :"ببینیم این میز شماره 7 شما کجاس ؟ "
گارسون به سمت من اشاره می کنه و خانم که معلومه اصلا اعصاب نداره ، میاد میشینه پشت میز و یه نیگاه به ساعتش می ندازه و میگه :"پس کجان اینا ! کلی کار دارم !"
از وجناتش پیداست که تا حالا پاشو از تهرون که چه عرض کنم ، از محله اشونم بیرون نذاشته و بیشترین مسافتی که تاحالا از خونه اش دور شده همین قرار امروزشه !
سلام می کنم . تازه منو می بینه !
میگم : "من جینا هستم....."
یی هو کلا کان فا یکون می شه و می گه :"WoW ! منم دختر حوا هستم ! از لندن !"
چند دقیقه بعد یه خانم 37و38 ساله همراه یه دختر جوون تر ،شاید حدودا 19.20 ساله وارد می شن. من که نمی فهمم چی می گن. خانم 27و28 ساله رو به گارسون می کنه و میگه : "یدّی شماره سیز هاردادی ؟"
دختر جوون ترجمه می کنه :"میز شماره 7 کجاس ؟"
دوتایی میان سر میز ما . با خودم می گم "یعنی کی می تونه باشه ؟!"
خانم با لهجه غلیظ ترکی می گه :
"چوخ سویوندوم گردوم بیلیزی ! من آیلارم ! باقیشلیز ، سیز کیم سیز ؟ "
مترجمشون می گه : "من آیلارم ! شما کی هستین ؟"
چند دقیقه بعد یه دختر بچه 8و9 ساله با چشمای درشت و پوست سبزه و موهای فرفری وارد می شه. با دقت اطرافشو نگاه می کنه. آخی حتما گم شده طفلکی !
گارسون به سمتش میاد و با مهربونی ازش استقبال می کنه. و بعد به سمت میز ما هدایتش می کنه.
روبروی من می ایسته. ای جان ! چه چشمای مظلوم و معصومی ! تند تند پلک می زنه و لپاش گل انداخته !
بهش می گم :"جانم کوچولو ؟ چیزی می خوای ؟گم شدی عزیزم ! نترسیا ! من اینجام !"
یه صدای ظریف و ضعیف می گه :"من سلولی هستم ! از آشناییتون خوشوقتم !"
10 دقیقه بعد در کافه محکم بهم کوبیده می شه شیشه های پنجره هرّی می ریزه پایین !
و یه خانم دیگه وارد می شه ، صورتشو نمی بینم ولی می بینم که اینقدر هوله و عجله داره که تا به مردی که پشت بار نشسته برسه ، هرچی سر راهشه رو واژگون می کنه ! دو تا گلدون بزرگ رو چپه می کنه و بعد می خوره به پاراوان جلوی در و بعد چنان اصابت می کنه به اولین میز سر راهش که هر چی روشه می ریزه زمین !
بعد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه ، موهاشو می ده زیر شالی که از یه گوشه اش رسیده به زیر گوشش و یه طرف دیگه اش لب زانوش ! و بعد از مرد پشت بار می پرسه :
"ببخشید این میز شماره هفت کجاس ! آخه من خیلی عجله دارم ! آخه شوهرم نمی دونه من اینجام و این الان یه کار یواشکی ، بعدشم باید با اولین پرواز برگردم ! شما که نمی دونین آخه من چه آدم یواشکی هستم !"
هنوز داره واسه آقاهه توضیح می ده که دختر حوا بلند می گه :"ستاره بیا اینجا ! ما اینجاییم !"
گارسون بیچاره مشغول جمع و جور کردنه چیزایی که رو زمین پخش پلا شده که یهو یه خانم جوون با یه عینک آفتابی بزرگ به چشممو یه بغل کتاب و CD, DVD زیر بغل وارد می شه و به محض ورود می زنه تو سر گارسون مادر مرده و می گه :
"خاک بر سرتون کنن با این کافه اتون ! کافه هم کافه های خیابون شانزلیزه پاریس ! حالا این میز کوفتی غیر نوستالژیکی با اون شماره کلیشه ایش کجاس ! من بلافاصله از اینجا باید برم 200 تا فیلم ببینم و 2000 جلد کتاب بخونم ! آخه من میس شانزلیزه هستم !"
حدودا یکساعتی هست که من اونجا هستم و هنوز تعدادی از بچه ها نیومدن.
در باز می شه و چند تا درخت وارد می شن ! نه بذار ببینم ، انگار درختا تنها نیستن ! یکیم پشتشونه ! یهو یه جفت چشم از وسط شاخ و برگ درختا بیرون میاد و می گه :
"میز شماره 7 ؟ میز شماره هفت کجاس پسرم ؟"
جنگل متحرک به سمت ما میاد و یکی از اون پشت مشت ها می گه :
"سلام دخترای من ! پدر پیر و فرطوطتون اومده ! منم حسین ! بیاین با طبیعت دوست باشیم !واسه هرکدومتون یدونه چنار آوردم به رسم یادبود....برگ سبز ، درویش و تحفه و این چیزا ! از اراک تا اینجا مجبور شدن تواتوبوس سر پا وایسم دخترای گلم !"
مشغول جمع و جور کردن درختای کادویی حسین آقا هستیم که یه خانمی با قد بلند ، روپوش سفید ،یه گوشی پزشکی دور گردن وارد می شه ! یه آمپولم تو دست راستشه !
اصلا سراغ میز شماره هفت رو نمی گیره و یه راست میاد بالا سر ما و می گه :
"همه آستینا بالا ! یالا ! تا واکسناتونو نزنم و از سلامتتون مطمئن نشم یه کلمه هم حرف نمی زنم ! بجنبین ! من یه قدیسم ! خیلی وقت ندارم واسه این ارتباطات زمینی !"
همگی با دست سالممون داریم روی ورم اون یکی دست چلاقمونو ماساژ می دیم که بلکه یه ذره دردش بیفته.
بخش آخر داستان که مربوط به خبرنگار غرغرو می شد حذف شد.
همه اونایی که در این پست ازشون یادی شد به این بازی دعوت هستن . تصورات خودتونو از 7 نفر از دوستان وبلاگیتون (طنز) بنویسید .
دختر حوا
آیلار
سلولی
ستاره
میس شانزلیزه
یکی از میان قدیسین
حسین آقا
و
غرغرو !
پی نوشت : این فقط یه پست خنده دار بود و یه شوخی با دوستای خوبم ! قصد توهین و این چیزا هم در کار نبود !
پی نوشت تر تر : با اندازه فونت مشکلی ندارین ؟