تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

بسی رنج بردم....

خواهر زاده 5 ساله ام تلفن می کنه و با ذوق می گه :

خاله "..." می خوام براتون یه شعر جدید بخونم !

من هم که طی اطلاع رسانی هایم در پست قبلی به حضورتون رسونده بودم که بسیار انسونِ کودک دوست و نوع دوست و.... اینا هستم استقبال کرده و گفتم : "بخون عزیز دلم !"

فسقل خانم یه نفس عمیق کشید و شروع کرد :


" پشت درای بسته تسو جان نشسته

جومونگ نوار گذاشته ، سوسانو داره می رقصه !

تسو می گه من پیرم ، چند سال دیگه می میرم !

جومونگ می گه چه بهتر ! من سوسانو رو می گیرم !"


چشمان از حدقه بیرون آمده اینجانب رو تصور کیند و بعدشم شرح و تفصیل ادامه سریال از سوی خواهر زاده فسقلی !

بهش می گم مگه شما هم DVD  هاشو خریدین ؟!

می گه : "نه ! سارا اینا (دوستش) خریدن ! اون برام تعریف می کنه !"

نکته قابل توجه اینه که ، یه سریال خارجی که بر اساس یه افسانه کره ای ساخته شده  ، به دلیل جذابیت های داستان برای عموم مردم ، که هر گز به پای جاذبه های افسانه ها و داستان های کهن خودمون نمی رسه ، اینجوری در بین پیر و جوان و حتی کودک و خردسال و مردم مختلف از طبقات اجتماعی و با سطح فرهنگ و سواد مختلف جا باز کرده و نمی شه منکر این شد که مخاطب بسیاری رو جذب کرده. 

یه کشور مثل کره ، اینجوری تونسته با ساخت سریال های این چنینی _نمونه دیگرش جواهری در قصر _ آداب و رسوم و فرهنگشو حتی به ممالک دیگه مثل کشور ما نشون بده و روی مردم کشورهای دیگه هم تاثیر بذاره.

خیلی ساله به این فکر می کنم که چرا هرگز هنرمندان و دست اندرکاران -حرف از رسانه ملی نمیزنم که تا وقتی برای پروژه ای مثل یوسف پیامبر سرمایه گذاری می کنند ، تکلیفشان روشن است_ داستان ها ی بی بدیل ادب پارسی ، همچون شاهنامه رو به تصویر نمی کشن ؟

فکرشو بکنین اگه داستان های شاهنامه فردوسی ، که بخش اعظمی از هویت ایرانی ما رو در خودش نهفته با یه سرمایه گذاری مناسب (نه به شیوه سمبل کردن ) ساخته بشه ، به نظرتون نمی تونه روی مردم تاثیر بذاره ؟

هیچ کس نمی تونه منکر تاثیر فرهنگ سازی به شیوه غیر مستقیم بشه. با اینکه اون سالها خیلی بچه بودم ولی به خوبی به یاد میارم که تو سالهای جنگ ، یکی مثل "اوشین" الگوی خیلی از زنای ایرانی بود. و نقش امروز سریال های کره ای رو اون زمان سریال های ژاپنی ایفا می کردند.

واقعا جای تاسف که همیشه شعار "تمدن اصیل ایرانی ما " بر زبانمونه و در عمل هیچ بهره ای از این تمدن اصیل نمی گیریم .

می تونم صفحه های زیادی رو در خصوص این مطلب پر کنم....اما می دونم که از حوضله خواننده خارجه...


فقط می خوام بگم  یعنی غنای فرهنگی افسانه های خودمون پیشِ روایت های ساده و پیش پا افتاده این چنینی کم میاره ؟


پی نوشت : فردوسی جان ! یادته گفتی :

" بسی رنج بردم در این سال سی               عجم زنده کردم بدین پارسی "

یادته ؟



 
 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

من و توپ

برای دوستایی که گفته بودن دلشون واسه روز نوشتام تنگ شده !

اول اینکه این چند وقت بدجوری دنبال خونه پیدا کردن بودیم ، کلی ماجرا داشتیم  ! هی از این بنگاه به اون بنگاه ! هی آگهی بخون و دورش خط بکش و زنگ بزن ! خدار و شکر قربونش برم مملکت ما از همه نظر نمونه است !

آزانس های مسکن که هزار ماشاالله مثل آب خوردن دروغ می گن ! می گه یه خونه هست 90 متری ، نوساز ،خوش نقشه ، با کلیه امکانات ....

می ری می بینی  به زور شاید 70 متر بشه و هنوز کارگر توش کار می کنه ! یعنی از بس نوسازه هنوز ساخته نشده !

یکی نیست بگه برادر من ، پدر من ! می خوای دروغ بگی ، بگو ! آخه 1 متر ، 2 متر ، 5 متر ! نه یهو 20 متر !

به قول آذری زبان های عزیز ،  آمّا !

آما ! بعد کلی گشتن و بازدید از خونه های عجیب و غریب و بی ریخت و با ریخت ، یه خونه پیدا کردیم ، بزرگ و دلباز و قشنگ و نورگیر ! خیلی خوشگله خداییش !

حالا هم باید به عرضتون برسونم که مشغول جمع کردن و بسته بندی وسایلیم ! (کار سختیه ! خیلی !)

دوم اینکه   دیروز همچین بفهمی نفهمی خواب آلود داشتم چار قدم مونده به ساختمونمو رو طی می کردم و با خودم فکر می کردم که همین که رسیدم خونه میفتم رو تخت و می خوابم که یهو دیدم در حیاط ساختمون که مشرف به پارکینگه بازه و یکی از همسایه ها داره با 4 تا پسر بچه 7و8 ساله بحث می کنه.

پسر بچه ها همچین اخمو وناراحت راهشونو کشیدن که برن ، که اینجانب رفتم سراغشون که :"چی شده ؟ توپتون افتاده بچه  ها ؟"

اونا رو می گی انگار فرشته مهربونو دیده باشن کلی ذوق از خودشون در کردن که :

"بله خانم ! اما توپمونو  نمی دن ! ببخشیدا ولی این سرایدارتون خیلی بده ! "

"خانم خوب ما چی کار کنیم ، ما آروم بازی می کنیم ولی داداشا مون میان یهو شوتای قدرتی می زنن ، میفته تو حیاط شما !"

"خانم تازه توپمونو لایی کرده بودیم !"

"خانم ما چی کار کنیم ؟!"

"خانم من که اصلا بالا بودم این خنگا باز توپو انداختن تو حیاط شما !"

اینی که این جمله آخرو گفت یه عسلی بود که به سختی مقاومت کردم که یه ماچ درست حسابی نکردم ازش !

خلاصه اینجانب در یک جوگیری وصف ناشدنی بهشون گفتم که صبر کنند من می رم توپشونو میارم !

خلاصه کل حیاط و پارکینگ و زیر همه ماشینا رو گشتم و خبری نبود . تا اینکه دختر سرایدارمون که 9 سالشه سر و کله اش پیدا شد. یه چیزی پشتش قایم کرده بود.

با حالت جدی توپ رو از پشتش بیرون آورد و گفت : "بفرمایین خانم "ر" ولی اینا خیلی بدن !"

با تعجب گفتم :"ا ؟! مهرانه این دست تو چی کار می کنه من یه ساعته دارم می گردم ! چرا قایمش کردی ؟"

لب و لوچه اشو جمع کرد و گفت : "آخه بی ادبن ! اومدن پشت پنجره ما به بابای من گفتن نامرد لعنتی چرا توپ ما رو نمی دی ؟"


به بچه ها گفتم که سعی کنن یه جوری بازی کنن که توپشون نیفته ولی اگرم افتاد زنگ واحد مارو بزنن من خودم میام توپشونو می دم.

خلاصه ، رفتم بالا و یه دو ش گرفتم و داشتم لباس می پوشیدم و واسه مخمل جان ماجرا رو تعریف می کردم که زنگمونو زدن !

مخمل جان نیشخندی زد و گفت : "بیا برو توپشونو بده دیگه !"

آسانسور طبق پنجم گیر کرده بود اینجانب تا پارکینگ 2 ، یعنی 5 طبقه رو رفتم پایین و این عمل خداپسندانه رو انجام دادم.

نیم ساعت بعد دوباره زنگ زدن ! و منهم که اصلا نمی خواستم جلوی مخمل جان کم بیارم ، یه جوری وانمود می کردم که اصلا از خدامه که هی تا پارکینگ برمو و برگردم !


ساعت 8:30 دوباره زنگ زدن ! مخمل یه نیگا به من انداخت و قش قش خندید که :"اگه تا 10 شب پدرتو در نیاوردن ! یاهاها ها ها ها !"

اینبار یه کم متین تر رفتار کردم و گفتم :"بچه های عزیز شما معمولا تا ساعت چند بازی می کنین ؟! "


خلاصه کارمون این شده بود که هی این مانتو رو بپوشیمو هی در بیاریم ! حالا منو تصور کنین که با یه لبخند شبیه لبخند بابای هانیکو سعی دارم هنوزم خودمو یه خانم نوع دوست و بچه دوست و انسان دوست و اینا نشون بدم !



اما نکته جالبش اینه که وقتی چشمم میفتاد به قیافه معصوم و دوست داشتنیشون قند تو دلم آب می شد و دلم نمیومد چیزی بهشون بگم !

یاد بچه گیای خودمون میفتادم که هر وقت توپمون میفتاد تو حیاط یکی از همسایه ها همش حول و ولا داشتیم که نکنه پاره اش کنن....




گاهی وقتا خیلی کیف داره آدم خودشو قاطی بازی بچه ها بکنه....



 
 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

زن ؟

سعی می کنه پشت خنده های بریده بریده اش غم درونی شو پنهان کنه. اما از من نمی تونه چیزی رو قایم کنه. خوب می شناسمش. از نوجوونی...

نمی تونم تو چشماش نگاه کنم. نمی تونم جای اون برق شیطنت و سرسختی این سردی و خستگی رو ببینم. اما....نگاهش می کنم و می گم : "مطمئنی ؟"

نفس بلندی می کشه و می گه : "دیگه شک ندارم..."


درست 6 سال پیش همین موقع ها بود که با یه تلفن غافلگیرم کرد.گفت که تصمیمشو گرفته و داره ازدواج می کنه. اون موقع هردوشون دانشجو بودن. مقطع کاردانی . سال اول. علی رغم مخالفت های دو خانواده با یه مهمونی خیلی ساده ، به صرف شیرنی وشربت ، رفتن خونه بختشون. بی هیچ حمایتی از سمت دو خانواده. تمام اسباب و وسایل زندگی رو با قرض و وام یا به صورت قسطی خریدن .

هردوشون همزمان با درس خوندن ، کار هم می کردن. کاردانی که تموم شد هردوشون برای کارشناسی امتحان دادند. هر دو قبول شدند . اما فقط یکیشون می تونست ادامه بده. هزینه دانشگاه خیلی زیاد بود...


اون به نفع همسرش کنار کشید . می گفت اون مرد خانواده است و مسؤولیت مستقیم خانواده با اونه. اون اگه ارتقاء پیدا کنه نتیجه اش برای خانواده امون مفید تره.می گفت خانم ها اگه سطح مدرک تحصیلیشون پایین تر از مردها باشه براشون مهم نیست و اذیت نمی شن ، ولی مردها معمولا به غرورشون بر می خوره.مثل همیشه استدلال های خودشو داشت.

برای تامین هزینه دانشگاه همسرش، علاوه بر پرداخت قسط های وام و اقساط خرید اثاثیه ،  سخت تر از قبل کار می کرد و اندازه یه مرد اضافه کاری می موند. تا اینکه رؤسای شرکت همسرش عوض شدند و به بهانه تعدیل نیرو همه کارکنانی که به نحوی با مدیر قبلی در ارتباط بودند بیرون کردند. حالا دیگه شوهرش فقط درس می خوند و او هم زن خونه بود و هم مرد خونه .

خیلی ستایشش می کردم ، به خاطر تلاش و سرسختی که واسه حفظ زندگیش داشت. همسرش بعد حدود 6و7 ماه یه کار دیگه پیدا کرد. ولی با حقوق خیلی کم.

او همچنان صبوری می کرد و منتظر روزی بود که زحماتش به بار بشینه. از نظر جسمی خیلی ضعیف شده بود. محل کارش از منزلشون فاصله زیادی داشت ، علاوه بر کار زیاد هر روز چیزی حدود 4 ساعت در رفت و آمد می گذشت. دکتر کار کردن رو براش منع کرده بود ، اما مگه چاره دیگه هم داشت.

بالاخره آقای همسر درسشون تموم شد و حالا وقتش بود تا کلاس های مرتبط با رشته اشونو برن و دوره های لازم رو ببینن . آخه واسه آینده شغلیشون مفید بود. و او همچنان کار می کرد.

یه مدتی هم همسر محترم تصمیم گرفتن برای کنکور ارشد بخونن و مرخصی بی حقوق گرفتن و تو خونه نشستن به درس خوندن....


حالا بعد 6 سال ، چشماش پر اشکه و به تلخی می خنده. انگار به خودش می خنده. خودش به خودش . به فداکاری هایی که حالا نظر دیگه ای راجع بهشون داره ...

می گم  :"شما که خوب بودید ، واسه همه الگو بودید ! مگه می شه..."

دانه درشت اشک روی گونه اش می غلطه و می گه : "ما نقش الگو رو خوب بازی می کردیم..."

با تعجب می گم :"یعنی اونم موافقه ؟"

می خنده و می گه :" آره. موافقه. ولی چند تا شرط داره !"

-"شرط ؟! چه شرطی ؟"

نگاهشو ازم مخفی می کنه  و می گه  :"گفته به شرطی میام و امضا می کنم که همه اقساط وام ها و قسط خرید وسایل و هر چی از این و اونو قرض گرفتیم و بدهی ها رو تو بدی ، بعدشم یه پولی بدی من بتونم واسه خودم خونه رهن کنم ! آخه من که نمی تونم دوباره برگردم خونه پدر و مادرم ! می دونی که اگه بخوام می تونم اذیتت کنم ! "


قلبم داره  از جا کنده می شه .

می پرسم : "تو اینهمه پول داری مگه ؟!"

-"نه. باید قرض بگیرم..."

می گم  :"مگه تو وکالت نامه طلاق رو همون اول نگرفتی ؟"

سرشو تکون می ده و می گه : "به هیچ دردی نمی خوره....تا حالا با آبرو و احترام زندگی کردم ...نمی خوام مثل آدمای بی شعور از هم جدا شیم . ادای آدمای با شعورو که می تونیم در آریم !"

-"مهریه ات چی ؟"

-"14 تا سکه...بخشیدم..."



بعد نوشت : اینجا   را ببینید . خالی از لطف نخواهد بود.

 
 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

زن ؟

تاکسی از خیابون اصلی می پیچه تو یه خیابون فرعی یکطرفه. در کمال تعجب یه 206 مشکی و یه سمند سفید روبروش ظاهر می شن. راننده تاکسی سرشو از پنجره بیرون می کنه و می گه :

"نمی بینی خیابون یطرفه اس ؟! بکش عقب ما رد شیم !"

راننده 206 مشکی یه خانم حدودا 35و36 ساله است که یه جوری گیر کرده که نمی تونه دنده عقب بگیره . راننده سمند از ماشین میاد پایین و می گه :

"حالا که اومدیم ! نمی بینی نمی شه دنده عقب گرفت ! تو برو عقب ما رد می شیم !"

راننده تاکسی مقاومت می کنه و می گه : "تو خلاف اومدی من دنده عقب برم ؟!بکش عقب بینیم بابا !"

دستشو می ذاره رو بوق و زیر لب غرغر می کنه.

راننده سمند جلو میاد و می گه :

"بابا حالا ما اومدیم ، حالام راه برگشت نداریم خوب راه بده رد شیم دیگه !"

راننده تاکسی سرشو از پنجره بیرون می کنه و با اشاره به خانم پشت رل 206 می گه :

"اون زنه و نمی فهمه ! توچرا ورود ممنوع اومدی ؟ "

 


 

احساس می کنم به ورزش احتیاج دارم. نمی خوام ماهیچه های بدنم در اثر 8و9 ساعت پشت میز نشستن از فرم در بیان. تصمیم می گیرم هرطور شده بعد از ساعت کارم حداقل هفته ای دو روز ورزش کنم. فکر می کنم شنا خیلی خوبه !

هر چی استخر شنای خصوصی و غیر خصوصی هست زنگ می زنم.

مکالمه ام با منشی استخر های مختلف تکرار می شه .10 بار ...15 بار.....

-ببخشید می خواستم ببینم استخربرای خانوما از چه ساعتی تا چه ساعتیه ؟

-روزهای فرد . ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر. هر سانس 1.5 ساعت.

-سانس شب برای خانوما ندارین ؟

-نه خیر . هر روز 6 به بعد تا 12 شب کلا مردونه است !

 


 

روزنامه رو نگاه می کنه. صفحه آگهی های استخدام .

مهندس الکترونیک آشنا به برنامه نویسی به C و VB (ویژوال بیسیک ) ، مسلط به طراحی مدارهای دیجیتال و آنالوگ و.....

گوشی تلفن رو بر می داره و نگاهی به رزومه ای که تو دستشه می ندازه .

-سلام ببخشید من برای این آگهی تون تماس گرفتم...

-ما نیروی مرد می خوایم خانم...

-اما من به تمام مهارتایی که شما نیاز دارین مسلط هستم ، در ضمن  من....

تا میاید ادامه حرفش را بزنه ، صدای بوق ممتد گوشش رو پر می کند.

 


 

ادامه دارد.....

 
 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

تولدت م ب ا ر ک

امروز رو دوست دارم

همه روزا قشنگن. اما امروز یه جور دیگه است....

به خاطر امروز بیشتر خدا رو شکر می کنم....

به خاطر امروز.....

دور امروز توی تقویمم یه قلب قرمز کشیدم....


فکر کنم هیچ وقت نفهمی که چقدر دوستت دارم. هیچ وقت نفهمی که چقدر دلتنگتم....

کاش فقط کمی ، فقط کمی نزدیک تر بودی تا لااقل می تونستم دستای نرم و لطیفتو نوازش کنم ....گونه صورتی تو رو ببوسم....یا تو چشمای سیاه و قشنگت ، با اون مژه های مخملی نگاه کنم و بگم ....


تولدت مبارک نازنینم

 
 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

بوی "او"

پیراهن خواب ساتن سرخابی را به  تن کرد. نرمی پیراهن روی پوستش لیز خورد.

لبه تختخواب نشست و از کشوی کنار تخت فندک آبی که شکل دلفین بود رو بیرون آورد. عود با بوی رز سفید رو داخل جاش قرار داد ، فندک رو روشن کرد، پیش از آنکه عود را روشن کند،  بوی عطر مسحور کننده ای در مشامش پیچید. لبه فلزی فندک داغ شده بود و انگشتش را می سوزاند.

نفس عمیقی کشید و همه مشامش پر شد از عطر "او".

دستش را از روی شاسی فندک بر داشت . فندک خاموش را دوباره در کشوی کنار تخت رها کرد.چشمانش از مستی این بو خمار شده بودند.

نگاهی به شیشه های عطر روی میز توالت انداخت. فکر کرد. بوی هیچ کدامشان نمی تواند باشد.

این بوی "او" ست.

بویی که او را از خود بی خود می کند. بویی که سرمستش می کند . بویی که نه از تن "او"  ، بلکه از "وجود" او بر می خیزد....بویی که همه عشق زنانه اش را بر می انگیزد .

زیر لحاف صورتی خزید.

"او" خوابش برده بود.

آهسته خودش را به او نزدیک کرد ، و "او" در عالم خواب و بیداری دست سنگینش را روی سینه او انداخت ، اندکی با سر انگشتان مردانه اش بازوی او را نوازش کرد . دستش شل شد. انگار دوباره  به خواب رفته بود.

خودش را در آغوش او جا داد.

"او" میان خواب و بیداری با صدای مبهمی گفت :"چقدر بوی تورو دوست دارم... عود روشن نکن...بوی تو رو دوست دارم..."

 
 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

یادداشت

سلام

یادم نیست دقیقا کی بود ، چند سال پیش بود ، شاید چهار یا پنج سال پیش بود. اولین باری بود که به این شکل با تو آشنا شدم. مدت کوتاهی با هم دوست بودیم و اما خیلی زود خسته شدم و دلمشغولی های دیگرم اجازه نداد بیشتر با تو بمونم.

زمان گذشت و من همچنان از تو دور بودم . درست یادم نیست چه اتفاقی افتاد که دوباره هوایی شدم و اومدم سراغت. منتهی با یه اسم و آدرس جدید.

چند ماهی با هم تلک و پلک می کردیم تا اینکه با خانمی آشنا شدم که دیدمو نسبت به تو عوض کرد. خانمی که دوستی ای دیرینه با تو داشت. و اینبار تصمیم جدی تری گرفتم برای اینکه با شناخت بیشتری به سراغ تو بیام. با یه برنامه ریزی هدفمند.نه برای صرفا ، پرکردن وقت.

24 ام خرداد ماه سال 1387 بود که دوستی ام رو از نوع دیگه با تو از سر گرفتم.

اوقات خوبی بود....

من از چیزهایی که جای دیگه نمی تونستم بگم با تو می گفتم و تو هم بی هیچ چشم داشتی گوش می دادی.

.....

اما فقط من و تو نبودیم.

و کسانی که دلم نمی خواست منو و تو را ببینند و بخونند اما چاره ای نبود...

زمانی فکر می کردم فضای بین من و تو رو آدمهایی پر می کنند که یک سر و گردن از سایر مردم جامعه بالاترند ، با سواد ترند و صاحب فکر و اندیشه ای هستند ...

اما دیری نگذشت که فهمیدم اینجا هم کسانی پیدا می شوند که چندان فرقی با ماکسیما سواری که برایت چراغ می زند یا عابری که بدون در نظر گرفتن شخصیت تو ، کلامی می پراند ، ندارند.


پیش از آشنایی با تو فقط برای دل خودم می نوشتم ، اما اینبار و به خصوص پس از آشنایی با آن بانوی محترم و وارسته ، سعی کردم بنویسم و جوری بنویسم که سلیقه مخاطبم را هم در نظر بگیرم...

اما چندان فرقی نکرد...

بعد اینهمه مدت به این نتیجه رسیده ام که همان بهتر که فقط دل خودم را در نظر بگیرم.

بعد اینهمه مدت به این نتیجه رسیده ام که دفتر روزنوشت هایم ، با اون جلد چرمی و کاغذهای زخیم ، که یادگار عزیزترین زندگیم است ، از تو وفادارتر است.

به این نتیجه رسیده ام که نباید خودم را "عمومی " کنم.

فضای بین من و تورا دوستان خوب زیادی پر کردند ، دوستانی که شاید هرگز نمی توانستم در دنیای حقیقی پیدایشان کنم ، اما به گمانم آنها هم از این فضای بی در پیکر وبلاگستان دل چندان خوشی نداشته باشند.

فکر می کنم. این چند روز فکر می کنم که دلم می آید بگویم

" عطایت را به لقاءات بخشیدم " ؟

دلم می آید ؟

نمی دانم....


کلمه کلیدی: حریم خصوصی

 
 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

باهات قهرم !

 خوب خدا رو شکر  ظاهرا در دنیای وبلاگستان هم مثل دنیا واقعی خودمون نمی شه با کسی شوخی کرد. چون از صبح تا حالا یکی یکی کامنت خصوصی گله گی که دارم می خونم.

جالبه که هرقدر هم آخرشو و اولشو وسطش اشاره می کنی که بابا جان این طنزه  و قصد توهین و اهانت نیست و همه چیز اغراق شده است ، کسی باور نمی کنه !

به همین دلیل کلا پست قبلی رو حذف کردم.

ولی جدا هنوزم نفهمیدم کجاش اینهمه برخوردن داشت ؟!

دیگه کم کم داره حوصله ام از اینجا هم سر می ره....

اگه قراره فرقی با دنیای واقعی نداشته باشه....

 
 

شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388

تصورات جینا از دوستان وبلاگستان

بازی وبلاگی (با چاشنی طنز ) :

یه بعد از ظهر بهاری رو تصور می کنم که با بعضی از دوستان ندیده وبلاگستان قرار گذاشتیم تا همدیگرو ببینیم !

تو این قراره دوستانه  7 نفر از اهالی وبلاگستان  شرکت دارن . که به ترتیب وارد میشن .


خودم ،  جینا ، خیلی خوش تیپ و خوش لباس و خوشگل و خوش اخلاق ! به به ! کنار پنجره یه کافه کوچولو نشستم و منتظر دوستان هستم. می تونم تصور کنم که بچه ها از دیدن من احتمالا قالب تهی می کنن ! از بس که من توپم !

صدای زنگوله بالای در ورودی کافه در میاد و یه خانم جوون با ظاهری کاملا معمولی یه سبد سیب (میوه ممنوعه ) زده زیر بغلش وارد می شه. یه نیگا به گارسون می ندازه و می گه :"ببینیم این میز شماره 7 شما کجاس ؟ "

گارسون به سمت من اشاره می کنه و خانم که معلومه اصلا اعصاب نداره ، میاد میشینه پشت میز و یه نیگاه به ساعتش می ندازه و میگه :"پس کجان اینا ! کلی کار دارم !"

از وجناتش پیداست که تا حالا پاشو از تهرون که چه عرض کنم ، از محله اشونم بیرون نذاشته و بیشترین مسافتی که تاحالا از خونه اش دور شده همین قرار امروزشه !

سلام می کنم . تازه منو می بینه !

میگم : "من جینا هستم....."

یی هو کلا کان فا یکون می شه و می گه :"WoW  !  منم دختر حوا هستم  ! از لندن !"

چند دقیقه بعد یه خانم 37و38  ساله همراه یه دختر جوون تر ،شاید حدودا 19.20 ساله وارد می شن. من که نمی فهمم چی می گن. خانم 27و28 ساله رو به گارسون می کنه و میگه : "یدّی شماره سیز هاردادی ؟"

دختر جوون ترجمه می کنه :"میز شماره 7 کجاس ؟"

دوتایی میان سر میز ما . با خودم می گم "یعنی کی می تونه باشه ؟!"

خانم با لهجه غلیظ ترکی می گه :

"چوخ سویوندوم گردوم بیلیزی ! من آیلارم ! باقیشلیز ، سیز کیم سیز ؟ "

مترجمشون می گه : "من آیلارم ! شما کی هستین ؟"


چند دقیقه بعد یه دختر بچه 8و9 ساله با چشمای درشت و پوست سبزه و موهای فرفری وارد می شه. با دقت اطرافشو نگاه می کنه. آخی حتما گم شده طفلکی !

گارسون به سمتش میاد و با مهربونی ازش استقبال می کنه. و بعد به سمت میز ما هدایتش می کنه.

روبروی من می ایسته. ای جان ! چه چشمای مظلوم و معصومی ! تند تند پلک می زنه و لپاش گل انداخته !

بهش می گم :"جانم کوچولو ؟ چیزی می خوای ؟گم شدی عزیزم ! نترسیا ! من اینجام !"

یه صدای ظریف و ضعیف می گه :"من سلولی هستم ! از آشناییتون خوشوقتم !"


10 دقیقه بعد در کافه محکم بهم کوبیده می شه شیشه های پنجره هرّی می ریزه پایین !

و یه خانم دیگه وارد می شه ، صورتشو نمی بینم ولی می بینم که اینقدر هوله و عجله داره که تا به مردی که پشت بار نشسته برسه ، هرچی سر راهشه رو واژگون می کنه ! دو تا گلدون بزرگ رو چپه می کنه و بعد می خوره به پاراوان جلوی در و بعد چنان اصابت می کنه به اولین میز سر راهش که هر چی روشه می ریزه زمین !

بعد اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه ، موهاشو می ده زیر شالی که از یه گوشه اش رسیده به زیر گوشش و یه طرف دیگه اش لب زانوش ! و بعد از مرد پشت بار می پرسه :

"ببخشید این میز شماره هفت کجاس ! آخه من خیلی عجله دارم ! آخه شوهرم نمی دونه من اینجام و این الان یه کار یواشکی ، بعدشم باید با اولین پرواز برگردم ! شما که نمی دونین آخه من چه آدم یواشکی هستم !"

هنوز داره واسه آقاهه توضیح می ده که دختر حوا بلند می گه :"ستاره بیا اینجا ! ما اینجاییم !"

گارسون بیچاره مشغول جمع و جور کردنه چیزایی که رو زمین پخش پلا شده که یهو یه خانم جوون با یه عینک آفتابی بزرگ به چشممو یه بغل کتاب و CD, DVD زیر بغل وارد می شه و به محض ورود می زنه تو سر گارسون مادر مرده  و می گه :

"خاک بر سرتون کنن با این کافه اتون ! کافه هم کافه های خیابون شانزلیزه پاریس ! حالا این میز کوفتی غیر نوستالژیکی با اون شماره کلیشه ایش کجاس ! من بلافاصله از اینجا باید برم 200 تا فیلم ببینم و 2000 جلد کتاب بخونم ! آخه من میس شانزلیزه هستم !"


حدودا یکساعتی هست که من اونجا هستم و هنوز تعدادی از بچه ها نیومدن.

در باز می شه و چند تا درخت وارد می شن ! نه بذار ببینم ، انگار درختا تنها نیستن ! یکیم پشتشونه ! یهو یه جفت چشم از وسط شاخ و برگ درختا بیرون میاد و می گه :

"میز شماره 7 ؟ میز شماره هفت کجاس پسرم ؟"

جنگل متحرک به سمت ما میاد و یکی از اون پشت مشت ها می گه :

"سلام دخترای من ! پدر پیر و فرطوطتون اومده ! منم حسین ! بیاین با طبیعت دوست باشیم !واسه هرکدومتون یدونه چنار آوردم به رسم یادبود....برگ سبز ، درویش و تحفه و این چیزا ! از اراک تا اینجا مجبور شدن تواتوبوس سر پا وایسم دخترای گلم !"

 مشغول جمع و جور کردن درختای کادویی حسین آقا هستیم که یه خانمی با قد بلند ، روپوش سفید ،یه گوشی پزشکی دور گردن وارد می شه ! یه آمپولم تو دست راستشه !

اصلا سراغ میز شماره هفت رو نمی گیره و یه راست میاد بالا سر ما و می گه :

"همه آستینا بالا ! یالا ! تا واکسناتونو نزنم و از سلامتتون مطمئن نشم یه کلمه هم حرف نمی زنم ! بجنبین ! من یه قدیسم ! خیلی وقت ندارم واسه این ارتباطات زمینی !"


همگی با دست سالممون داریم روی ورم اون یکی دست چلاقمونو ماساژ می دیم که بلکه یه ذره دردش بیفته.


بخش آخر داستان که مربوط به خبرنگار غرغرو می شد حذف شد.


همه اونایی که در این پست ازشون یادی شد به این بازی دعوت هستن . تصورات خودتونو از 7 نفر از دوستان وبلاگیتون (طنز) بنویسید .

دختر حوا

آیلار

سلولی

ستاره

میس شانزلیزه

یکی از میان قدیسین

حسین آقا

و

غرغرو !


پی نوشت : این فقط یه پست خنده دار بود و یه شوخی با دوستای خوبم ! قصد توهین و این چیزا هم در کار نبود !


پی نوشت تر تر : با اندازه فونت مشکلی ندارین ؟




 
 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

یک روز

ساعت 2:30 مرخصی می گیرم و از شرکت میام بیرون. 3:30 وقت دندانپزشکی دارم.نگهبان شرکت می گه :

"آزانس دم در خانم...."

تا ایستگاه مترو با ماشین آژانس می رم. یه پیکان مدل 60. کرم رنگ. به دیوار چهار تا درش از داخل پوستر بزرگ هنرپیشه های زن احتمالا مورد علاقه آقای راننده نصب شده ! در کنار من مهناز افشار ، در اینوری نیکی کریمی ، در سمت راننده رو نمی تونم تشخیص بدم کیه ، ولی در روبروش خانم مسافری از هند !

به به ! جالب تر اینکه روی همه اشون برای محافظت از خرابی نایلون آبی چسبونده شده.

آقای راننده یه پسر جوونه . با سر و وضع و قیافه معمولی. می پرسه :"خانم مترو ایران خودورو تشریف می برین ؟"

هنوز جمله اش تموم نشده که من چشمام چار تا می شه و دهانم باز می مونه !

عجب صدایی داره این پسر ! معرکه اس ! واقعا معرکه اس ! یه صدای خاص مردونه و تک با یه طنین زیبا !

کاشکی گوینده می شد و یا دوبلر !

موقع پیاده شدن هم خیلی مودبانه خداحافظی کرد و ما از صدای بی نظیرشان فیض بردیم !



ای بابا ! پیش پای من قطار تهران رفت!

سه تا دختر خانم کنارم نشستند ، اونها هم منتظر قطار بعدی. حسابی گرم حرف زدن هستند و بنده هم گرم گوش دادن !

یکی شون که از بقیه بزرگتر به نظر میاد می گه : "وحیده یعنی تو دیگه نمیای ؟"

وحیده دختری با قد بلند و کشیده و یک کوله پشتی بزرگ روی دوش می گه :"نمیام که نه ! ولی هر آن ممکنه دیگه نیام ! اگه بابام بفهمه نه تنها نمی ذاره بیام ، ممکنه گردنمم بزنه !  وای ! خدا...."

دختر اول می گه :"منم نگفتم اینجاس. به مامانم هم گفتم طرفای آریاشهره ....اگه بدونه من تا اینجا میام که شهیدم می کنه...."

دختر سوم با خنده می گه : "این که چیزی نیست ! مامان من الان فکر می کنه من کتابخونه دارم درس می خونم !"

وحیده می گه :"می دونی مشکل چیه ؟ مشکل اینه که اونا می گن این همه باشگاه ! یکیشو برین ، هرقدرم براش توضیح بدی که بابا اینجا از همه بهتره و اون باشگاه که سر کوچه خودمونه فقط مال یه مشت آدم خپله که اصلا ورزشکار نیستن ، متوجه نمی شن....مام باید دزدکی بیام باشگاه  ! من که الان از بابام به بهونه کلاس زبان پول گرفتم و اینجا ثبت نام کردم ! هیم هر شب می گه پس چرا اصلا تو خونه زبان کار نمی کنی ؟ منم می گم اینجا متدش فرق می کنه ، همه کاراش تو کلاسه !"

دختر اولی می گه :"حالا اگه داداشمون به جای ما بودن....."

وحیده :"داداش من ...عین ریگ پول می ریزن تو دست و بالش و اگرم 1 نصفه شب بیاد کسی کاری بهش نداره ! "

دختر سوم :"بعدشم که اعتراض می کنی می گن اینا پسرن ! فرق دارن !"

دختر اول : "حالا ما که نمی خوایم نصفه شب بیام خونه ...فقط مجبور نباشیم دزدکی بیام باشگاه..."



مترو صادقیه.

می خوام سوار قطار شم . همه اونور خط قرمز اماده ایست قطار ایستادن. قطار وایمیسته . هنوز در باز نشده. یه خانم جوونی سعی داره درو به زور باز کنه !

وای در باز شد !

جمعیت چنان هجوم می برن داخل که اصلا قابل توصیف نیست بعد هم ظرف سه سوت تمام صندلی ها پر می شه ! یاد بازی صندلی بازی افتادم زمان بچگی هامون ! انگار اگه نتونن جایی واسه نشستن پیدا کنن می سوزن !

خب الان من سوختم !


یه پسر بچه تپل خیلی خوردنی و با مزه با مامانش روبروم ایستادن . فکر کنم 4 سالش باشه. یه دختر جوون آروم به نشونه محبت لپ بچه رو می کشه و بعد ...انگار زلزله اومده ! بچه خودشو می کوبه به اینور و اونور و فریاد می کشه :

"مامان ! این لپمو کشید ! مامان !"

مادر سعی می کنه بچه رو آروم کنه. بچه به طرز غیر عادی خودشو می زنه زمین و با مشت های گره کرده می کوبه رو پاهاش !

همه متعجبن از دیدن این صحنه که مادر خطاب به جمع می گه : "ببخشید ....ناراحتی اعصاب داره..."

تا ایستگاه امام خمینی که قطارو عوض کردم هر چند دقیقه یکبار پسر ک همین کارو می کرد و فریاد می کشید :"مامان ! مامان ! این لپمو کشید !"


سوار مترو میرداماد می شم. تکیه می دم به میله کنار در. یه خانم جوون چادر ی ، یه بچه 6و7 ماهه تو آغوشی از گردنش آویزونه. بچه نا آرومی می کنه. مادر سینه اشو در میاره و تو همون حالت می ذاره تو د هن بچه. بعد یه ساک گنده از زیر چادرش بیرون میاره ، در همون حالی که بچه داره شیر می خوره راه میفته تو راهروی قطار و می گه :

"خانم ها تی شرت های رنگی دارم ! تاب های پشت گردنی ، بلوزای زیر سارفون ، فقط 2500 ...خانوما ...."

کم کم دور می شه. ...



پی نوشت : سوار تاکسی شدم. فکرم مشغوله. به یه چیزایی فکر میکنم که نمی تونم الان بگم. باید کم کم پیاده شم . به آقای راننده که حدودا 50 سالش و دو برابر من سن داره می گم :

"ببخشید پسرم من پیاده می شم !"

مسافرا یه نگاه به من می ندازن و از خنده منفجر می شن ! حقم دارن خوب !