تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

بابای بی غیرت

همه رفتن. من موندم و آقای احمدی. باید از اینجا جایی برم. زنگ می زنم نگهبانی تا برام آژانس بگیرن. تو این فاصله تند تند صفحات باز رو می بندم و با خودم فکر می کنم : "چقدر وقت کمه !"

ناخودآگاه یاد کل زندگیم می افتم. تا امروز همیشه یه عالمه کار نیمه تموم رو با خودم حمل کردم. یه عالمه صفحه باز که حتما باید تکمیلشون کنم و بعد سیو کنم و بعد ببندم. اما هنوز بازند. و این بار فکریه زیادی رو برام ایجاد می کنه. یکی از مهمترین اون صفحات "داستان " بلندی است که بیش از 70 درصد اونو نوشتم ولی ....

بعضی وقتا از اینکه این همه آدم رو بلاتکلیف گذاشتم عذاب وجدان می گیرم_منظورم شخصیت های "داستان" هستند._چند وقت پیش خواب یکی اشونو دیدم که سعی داشت خفه ام کنه !

خب، البته بهش حق می دم. من خودم از بلاتکلیفی بیزارم ، ولی ...

وقتایی که "زمان " هست حسش نیست و معمولا وقتی "حس " می آد زمانی واسه نوشتن ندارم.


خلاصه، وسایلمو هول هولکی جمع می کنم و پله های شیشه ای پیچ خورده رو دو تا درمیون میرم پایین. کم مونده سقوط کنم که محکم نرده فلزی رو می گیرم. ولی دستم خیلی درد می گیره ، همون دستی که 13 آذر 1387 از آرنج شکست !

اِ ؟! نکنه 13 واقعا عدد نحسی باشه ؟!

کارت میزنم و خداحافظی می کنم و می پرم تو تاکسی زرد (سمند ) . می گم سلام :

و آقای راننده که مردی حدود 50و55 ساله باموهای جو گندمی خیلی پر پشت (به حدی که موها تقریبا سیخ سیخ وایسادن !) با لهجه خیلی غلیظی آذری می گه : "سلام ! حالت خوبه ؟"

و من خنده ام می گیره و می گم :"بله. خوبم !"


یه کم که از شرکت دور می شیم ، آقای راننده شیشه ها رو می ده بالا و کولر رو روشن می کنه و بعد خیلی صمیمانه به من می گه :

"بیا وسط بشین باد بهت بخوره ! قرمز شدی از گرما !"

من هم می گم :"چشم !"

وسطای راه موبایلش زنگ می زنه . انقدر لهجه اش غلیظه و وسط هاش هم تیکه های ترکی می گه که اصلا نمی فهمم چی می گه . شاید اونم فهمیده که من اصلا ترکی حالیم نمی شه که می گه :


"خانومم بود ! آخه پسرم خیلی درسخونه ، امسال کنکور داد ، من بهش قول داده بودم که اگه کنکور قبول شه ماشینو بدم دستش . قرار بود تا کنکور اعلام شه صبر کنیم ولی من خودم فکر کردم این بچه زحمت خودشو کشیده ، حالا الکی واسه چی صبر کنیم ، مهم اینه که واقعا این بچه زحمت کشیده ، ولی بهش شرط گذاشتم که اول تصدیق بگیره بعد ! آخه همساده امونم خودش معلم رانندگیه ! منم گفتم چه بهتر ، خودشو خواهرشو باهم نوشتم ! الان مادرش زنگ زده بود که پولو کجا گذاشتی می خوایم بریم ثبت نام ! پسره خیلی نترسه. من می دونم یه وقتایی یواشکی ماشینو می بره ، حتی من از شرکت ماموریت بودم مادرشو دهات برده ، ولی خواهرش که بزرگتره می ترسه از رانندگی ، منم گفتم باهم اسم بنویسن که باهاش تمرین کنه ! "


من لبخند می زنم. دلم یه جوری می شه از بس این چیزا رو با ذوق تعریف می کنه.

ادامه می ده :

"پسرم امام صادق درس خونده ها ! 4 سالشم خودم بردم آوردمش . من با بچه هام خیلی رفیقم . اصلا بهشون سخت نمی گیرم. بر عکس اینکه می گن ترکا سخت گیرن ولی من خودم ترکم ولی سخت نمی گیرم. مثلا همین دخترم ، مهندس کامپیوتره ، همه فک و فامیل می گفتن نذار بره سر کار ، محیطا واسه دخترا خوب نیستن ، ولی من رفتم با مهندسای شرکت خودمون صحبت کردم دیدم نه الان زمانه فرق کرده ، اگه یاد ندی به دخترت که گیلیم خودشو از آب بیرون بکشه بهش ظلم شده ، الان دیگه دختر و پسر فرقی با هم ندارن ! "

خنده ای شیرینی می کنه و ظرف چند ثانیه صورتش مثل لبو سرخ می شه و می گه :

"ببخشیدا ، دور از جون ، خانوم من خیلی جوشیه ، خیلی هم تعصب داره ، ببخشیدا بی ادبیه ولی ...بعضی وقتا عصبانی می شه به من می گه ، بی ادبیه ، می گه تو بی غیرتی ! جلوی این دختر رو نمی گیری ! مثلا با دوستاش می خواد بره اردو ، سینما ، اینا من اجازه می دم اون عصبانی می شه ! ولی خانم الان شما ماشالله میای سر کار و می ری ، دستت تو جیب خودته ، تو اجتماعی ، خب خوب و بدو بلدی دیگه ، شاید از باباتم که قدیمی تر از شماس بیشتر بلد باشی ، چون زمانه عوض شده ، خوب بابای شما هی به شما بگه اینکارو بکن ، اون کارو نکن شما دلت نمیخواد از اون خونه بذازی فرار کنی ؟! منم همینو می گم . می گم بچه باید تو خونه خودش راحت باشه ، نه اینکه اسیر باشه !"

دلم میخواد همین طور با این لهجه با نمک حرف بزنه و من گوش بدم . ولی رسیدیم به مفصد. و من اصلا زمان رو احساس نکردم.

موقع پیاده شدن می گه :"ببخشیدا ، سر شما رو درد آوردم ! آدمیزاده دیگه باید با مردم حرف بزنه وگرنه چه فرقی با دیوار داره ، اینطوری تو این راه هم من حوصله ام سر نرفت هم شما ، ها ؟"

لبخند می زنم و می گم :"بله. استفاده کردیم. خدا انشالله بچه هاتونو براتون نگه داره . شما رو واسه اونا"


پیاده می شم. کیفمو رو دوشم می ندازم و تو دلم می گم :"خوش به حالشون با این بابای فهمیده !"


 
 

سه شنبه سی ام تیر 1388

توضیح نامه !

سلام به همه دوستان خوبم . 


یه مدتیه که سرم خیلی شلوغه. هم در محل کارم و هم تو خونه. از سه شنبه تا خود جمعه هر روز کلاس دارم !

سه شنبه بعد از کار 7 تا 9 . چهار شنبه 2 تا 6 ، پنجشنبه وسط ظهر و جمعه 10-12 !

سر کار که فرصت پلک زدن هم ندارم ! خیلی حجم کارام زیاد شده ، له له می شم !

تو خونه هم یا مشغول امور خانه داری ام ! یا دارم مشق می نویسم !

خلاصه این غیبت ما رو نذارید به حساب بی معرفتی !

در اولین فرصت به همتون سر می زنم و پست جدید هم می ذارم. کلی مطلب واسه نوشتن دارم ولی دریغ از وقت  یه ذره وقت !

 
 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

one day

گوشی تلفن رو برداشت. دست هاش می لرزید. نمی دونست از اضطرابه یا از خشم. شایدم از ترس.

سرش رو به پشتی مبل راحتی تکیه داد و دکمه on رو زد. صدای بوق ممتد در گوشش پیچید. نگاهی به صفحه گوشی انداخت ، دکمه off را فشار داد. و دوباره....چند بار این کار را تکرار کرد....صدای بوق ممتد و بعد سکوت....

دوباره با خودش چیزهایی را که برای  گفتن آماده کرده بود مرور کرد.صدای خودش را می شنید که می گوید :


" سلام. فقط گوش کن. گوش کن ببین چی می گم. تا حرفم تموم نشده نمی خوام چیزی بگی. فقط گوش کن

. نمی دونم دقیقا چند ساله که با هم دوستیم. فقط می دونم خیلی ساله. از وقتی بچه بودیم !

اتفاقات زیادی برای هردومون افتاد که هر کدومشون می تونست باعث به هم خوردن رابطه امون بشه. مثلا

اینکه تو یه سال زودتر از من رفتی دانشگاه. اونم یه شهر دور. و بعد من رفتم یه شهر دورتر.یا اینکه تو 4 سال

زودتر از من ازدواج کردی و مسیر زندگیمون از هم فاصله گرفت. یا اون اتفاق.... که برای من همه چیزو زیر سؤال

برد ... همه چیزو.

ولی توی همه این مدت با هم دوست موندیم. من سعی خودمو کردم . فکر کنم تو هم . ولی می دونی چیه ؟

دیگه نمی خوام سعی کنم. دیگه نمی خوام سعی کنم خودمو به تو نزدیک کنم. از اینهمه نوسان تو یه رابطه

خسته شدم. از اینکه تو هر وقت دلت می خواد هستی و هر وقت دلت نمی خواد نه ! هر وقت رو مودش

باشی با آدم خوبی و هر وقت نه ، نه ! از اینکه همیشه باید تورو "درک" کنم ، درک کنم که خسته ای ، درک

کنم که باشوهرت حرفت شده ، درک کنم که احساس می کنی حروم شدی ، درک کنم که مامانت زیاد

توزندیگت دخالت می کنه ، درک کنم که تو محل کارت یه زگیل هست که به زور تحملش می کنی ، درک کنم

که حوصله منو نداری و هزار جور "درک کنم" دیگه !

حداقل انتظار من از تو اینه که هرجور عشقت می کشه با من رفتار نکنی ! در برابر همه این "درک کردن

" ها چیز زیادی ازت نمی خوام ! فقط می خوام وقتی من نمی دونم برای کدوم یک از مشکلاتت اعصاب نداری

تلافیشو سر من خالی نکنی ! بفهمی که منم ممکنه مشکلاتی داشته باشم . اصلا نه ، بفهمی که منم آدمم

و مستحق حداقل احترام ! اصلا می دونی چیه، من آدم بی معرفت و چشم سفیدی نیستم می دونم تو هم

کارای زیادی واسه من کردی، همیشه روت حساب کردم ، همیشه سعی خودتو کردی  ولی مسئله اونجاست

که به قول قدیمی ها "صدمن گوشت شکار به یه چ س تازی نمی ارزه " ، حکایت تو حکایت گاو نه من

شیر دهه ، هزار جور محبتم اگه به آدم بکنی و با خوبی و خوشی از هم خداحافظی کنیم ، معلوم نیست که

3روز دیگه که همدیگرو می بینیم"حالت" چه جوریه !

خلاصه اینکه بذار حرمت دوستیمون سر جاش بمونه. منظورم اینه که تورو به خیر و مارو به سلامت ! راستش

...راستش من دیگه خسته شدم ! از رفتارت ! از توهین هات ! از همه چی ! "



نفس عمیقی کشید. دکمه On رو زد. صدای بوق ممتد. و بعد شماره رو گرفت 0912....

صدای ظریفی از پشت تلفن گفت : "بله"

چشم هاشو بست ، بغضشو قورت داد و گفت : "سلام.خوبی؟"

صدای ظریف گفت :"هان ، آره . کارم داشتی ؟"

پلک هایش را به هم فشرد و گفت : "نه. .....فقط زنگ زدم ......بگم.....حالتو بپرسم...."

صدا گفت :"ببین من الان دستم بنده. اگه کار خاصی نداری بعدا زنگ می زنم...."

پیش از اینکه پاسخی داده باشد ، تلفن قطع شده بود.


چشم هاشو باز کرد. گونه اش تر شده بود. با خودش فکر کرد: "شاید فردا زنگ بزنم"

نفس عمیقی کشید ، قطره درشت اشک روی گونه نرمش لغزید ، زمزمه کرد:

"یه روزی بهش زنگ می زنم....یه روزی"



 
 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

صدای انفجار !

این  هفته به دلیل حجم زیاد کار هردومون خیلی خسته بودیم. دیشب کمی زودتر به رختخواب رفتیم. حدود ساعت 11.

جزء معدود دفعاتی بود که نفهمیدم کی خوابم برد. بس که خسته بودم.....

تا اینکه صدایی شبیه صدای انفجار اومد و با چنان وحشتی از خواب پریدم که تمام بدنم در یک لحظه خیس عرق شده بود....

فقط می تونم بگم یه عالمه صدا میومد ! صدای موزیک بلند ! خیلی بلند ! صدای عربده و جیغ !

مخمل حالش از من بدتر بود. هر دومون پریدیم جلوی پنجره !

باورتون نمی شه !

10و12 تا ماشین مدل بالا هرکدوم یه موزیک ، هرکدوم در حد ترکوندن ولوم زیاد ! و یه عالمه آدم تو خیابون در حال داد و عربده و جیغ !

کاروان عروس بودن خیر سرشون !

جلوی آپارتمان روبرویی ما وایساده بودن و به سبک خودشون داشتن "شادی " می کردن ! ساعت از 1 بامداد گذشته بود.

تا حالا شبیه این اتفاق رو دیده بودم ولی واقعا به این فجاعت در این حد نا بخردانه ، نه !

تا یکساعت تو خیابون بودن . و صداشون آدمو می ترسوند. فکر می کنم بیشتریاشون م س ت بودن. فکر کنم. چون گمون کنم آدم هوشیار در هر شرایطی اندک احترامی برای آسایش دیگران قائله.


خلاصه اینم حکایت ماست. یه شب آمبولانس سرگردان آدرس گم کرده و یه شب کاروان عروس !

به نظرتون امشب با صدای چی از خواب می پریم ؟

 
 

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

آمبولانس

همه چیز برام حالت رمز آلودی داره...همه راه هایی که پیش رو دارم پایان نامعلومی دارن....برای یک لحظه هم فکرم آزاد نیست.....

سرمو در نرمی بالش فرو می برم و تظاهر می کنم که "می خوابم".

اما فکر رهام نمی کنه...

سراغم میاد و تمام سلول های مغزم رو بازی می ده از گذشته به حال و از حال به آینده تاب می خورم....

نمی فهمم بالاخره چطور می شه که خوابم می بره. نمی فهمم چقدر می گذره .تصویر مردی رو می بینم که دراز به دراز روی زمین افتاده. و بعد زنی میانسال که در چشم هام نگاه می کنه و می گه :

"رضای من مرد و این اورژانس نیومد .... آمبولانس نیومد ...."

بعد صدای آژیر آمبولانس در گوشم می پیچه. با صدای باز شدن پنجره از خواب می پرم . همسرم با چهره ای آشفته مقابل پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه می کنه. و صدای آژیر آمبولانس آرامش  2:30 نیمه شب را به هم زده است...

بلند می شوم. تازه به خود آمده ام. صدای آمبولانس واقعی است....آمبولانسی که ظاهرا آدرس تماس گیرنده با اورژانس را پیدا نمی کند.


می ترسم.

 
 

شنبه بیستم تیر 1388

درباره " درباره الی.... "

پنجشنبه عصر موفق شدیم از خلوتیه  دور از انتظار تهران سوء استفاده کنیم و بدون اینکه در صف بایستیم بریم و " درباره الی ..." رو ببینیم. چند نکته راجع به فیلم به ذهنم رسید که  می نویسم.



اول : اگه ازم بپرسن فیلم چطور بود ؟ جواب اینه : جالب بود. ولی انتظارم از اصغر فرهادی بیش از این بود. 

دوم: نکته جالب داستان انتخاب سوژه بود. یه سوژه واقعی . به نظرم سوژه حرف های زیادی برای گفتن داشت. اینکه ما (ما ایرانی ها ) معمولا قبل از اینکه نه تنها همه چیز ، بلکه حداقل اطلاعات رو راجع به شخصیت و منش هم داشته باشیم به هم نزدیک می شیم. با هم "دوست " می شیم قبل از اینکه حداقل شناخت رو از همدیگه داشته باشیم.

حتی گاهی به خودمون اجازه بدیم به سرنوشت همدیگه جهت بدیم. (رابطه سپیده و الی)

با حداقل اطلاعات از هم در کنار هم خوشیم. یه خوشی سطحی و معمولا زودگذر. با اتکا به همین  حداقل ها راجع به هم نظر می دیم. و معمولا هم در توصیف خوبی های ناشناخته همدیگه اغراق می کنیم .... و بعد به محض وقوع کوچکترین اتفاق ناخوشایند ،و شاید به خطر افتادن منافعمون ،  ورق بر می گرده.

یهو همون آدم ماهی که همه عاشقش بودن و کسی نمی تونست ازش دل بکنه ، تبدیل می شه به یه علامت سؤال بزرگ . با یه عاله (نکنه ؟!)های بزرگ تر... اگه قدرت تخیلمونو رها کنیم همون فرشته نا شناخته تبدیل می شه به یه هیولا و آخرشم ختم می شه به اینکه ما آدم های ساده و زودباوری هستیم و همه رو مثل خودمون می بینیم و  به دلیل همین همیشه سرمون کلاه می ره و .....

در غیاب "او"  به همان سرعت که دلمان برایش کباب شده بود ترحم و شفقت ما را برانگیخته بود ، برایش سناریوی تازه ای می نویسیم. سناریویی که تمامی غلط ها و اشتباهات را متوجه او می سازد و ما را تبدیل به یک مشت آدم دلسوز فریب خورده می کند.

نمونه شخصیت "شهره" را هم بسیار دیده ایم. کسی که با وجود احتمال غرق شدن یک انسان برای نجات جان فرزند او از سایرین گله دارد که چرا به بچه او "بد" نگاه می کنند. و بعد هم به جای رویارویی با واقعیت و پذیرفتن حداقل تقصیرات ، گمان می کند با ترک کردن محل اتفاق و برگشتن به منزلش در تهران مسئله از بین می رود. جوری که انگار می خواهد از بهای پرداخته شده برای نجات جان فرزندش و عذاب وجدان احتمالی ناشی از آن ، فرار کند.

وبعد به راحتی به خود اجازه می دهد "الی " را که حتی نام کاملش را نمی داند قضاوت کند ، با دیدن نامزد الی که مجددا درباره او هم "هیچ چیز " نمی داند ، "جسد الی " را روی میز کالبد شکافی قرار داده و علت مرگ را "آه نامزد دل شکسته " اعلام می کند .

و این اعتماد بی هنگام و "باور" بی پشتوانه دوباره در مورد "علیرضا" نامزد تازه پیدا شده ، اتفاق می افتد. انگار هیچ عبرتی در کار نیست. و خصلت های آدم ها  بر تجربه های آنها  غالبند. 

و اما" نازی" . شخصیتی خنثی است که برای گرفتن کوچکترین تصمیمات تابع جمع است. انگار حاضر نیست تبعات ناشی از تصمیم خودش را بپذیرد. ظاهر امر نشاندهنده شخصیت یک زن مثبت وابسته به همسر است ، اما وقتی روند داستان را دنبال می کنی به یک زن خنثی که از کوچکترین مسؤولیتی شانه خالی می کند مواجه می شوی. نمونه بارز تر آن رها کردن وظیفه مراقبت از بچه ها لب ساحل....  

و "سپیده"... زنی که خیرخواهی را با حماقت اشتباه می گیرد. و مصلحت را با مخفی کاری....کسی که سعی می کند اوضاع را مرتب کند ولی نه تنها کاری از پیش نمی برد بلکه با موقتی نگاه کردن به هر چیز اساس آن چیز را به خطر می اندازد. از توجیه "الی " برای ملاقات با "احمد " بدون در نظر گرفتن تبعات آن گرفته تا  اجاره ویلای بی در و پیکر لب ساحل  .

تمام تصمیمات این زن تابع احساسات نا پخته ای است که سبب می شود نیت او برای خیر رساندن به دیگران و فراهم کردن آرامش و خوشبختی آنان منجر به ایجاد دردسر شود.... نمونه زن های مانند سپیده را بسیار دیده ام. و گمان می کنم شما هم دیده باشید.

راجع مردهای داستان .

تقریبا همان چیزی هستند که از ابتدا به نظر می رسند. یعنی از اولین برخوردهای سپیده با امیر می توان متوجه شد که اگر کار به جای باریک بکشد امیر روی زن به قول خودش "کله خرش" حتی دست هم بلند خواهد کرد.

"پیمان". یک آدم معمولی . با مختصات معمولی.

"احمد". کسی که معلوم نیست چند سال دور از وطن زندگی کرده است. حداقل آن قدری بوده که فرصت کند ازدواج کند و جدا شود. اما او هم با یک دید سنتی بدون درس گرفتن از آنچه تا امروز به نام"زندگی" پشت سر گذاشته است ، به آشناها سپرده است برایش "زن" پیدا کنند.

اصولا مگر "زن" پیدا کردنی است ؟

اما این هم تعجبی ندارد. چون کاملا واقعی است. بارها و بارها پیرامونمان شبیه این تصمیم گیری ها را دیده ایم. 

و اما درباره الی ....

"الی" برای شناساندن خود به دیگران تنها به کمک کردن در تمیز کردن خانه و شستن ظروف و کارهای معمولی اکتفا می کند. در فرصتی که در اختیار دارد نه کسی را می شناسد نه شناخته می شود. با وجود اینکه پیش خودش قرار گذاشته که تنها "یک شب " را با آنها بگذراند ، اما در این یک شب "هیچ" کاری نمی کند. و نهایتا چنین می شود که اتفاق افتاد.

"الی" در دقایق ابتدایی فیلم زنی معمولی و مهربان به نظر می رسد. و بعد از گم شدن ناگهانیش با فرض احتمالات مختلف ، به بی فکری ، مرموز بودن ، و پنهان کاری محکوم می شود. با پیدا شدن نامزد نام نبرده اش ، با نامردی و خیانت و .... شناخته می شود.اما وقتی جسد او در پزشکی قانونی دیده می شود ، همه ما می دانیم که یک آدم معمولی  ، خائن یا بی فکر جانش را برای نجات دیگری از دست نمی دهد.

وقتی به دیگران فرصت اینکه تورا بشناسند نمی دهی ، پیشا پیش قضاوت را به آنان سپرده ای.  

 داستان واقعی بود. واقعی.


پی نوشت :دفعه بعد می خوام راجع به "Lost" بنویسم....


بعد نوشت : ای بر پدر و مادر این اینترنت ! تمام اجدادم جلوی چشمم رژه رفتن تا تونستم این مطلب رو پست کنم !

 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

بله

دو سال پیش در همچین روزی ....

کنارت نشستم....

در حضور خیلی ها ....

خیلی ها که بعضی با نگرانی ، بعضی با محبت ، بعضی با تردید ،بعضی با عشق .....نگاهمون می کردن . کنارت نشستم و در پاسخ به درخواست وکیلت گفتم :

"از خدا می خوام تا کمکم کنه تا در هر شرایطی ،

در شادی و غم ،

در سلامت و بیماری،

در ثروت و تنگدستی

دوست و همراه همسرم باقی بمونم.

کمکم کنه تا بتونم خانواده امو خوشبخت کنم. .......

بله."

و بعد همسرت شدم. خوشحالم که بهت "بله" گفتم.


آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست.....

سالگرد ازدواجمون مبارک



 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

خوشحالی

چهارشنبه....

هوا انقدر گرمه که احساس می کنم از روی گونه هام بخار بلند می شه. بی رمق کیف سنگین روی دوشم، پاهامو دنبال خودم می کشم ....قبل از اینکه بپیچم توی کوچه خودمون ، یه پژو  GLX  مشکی می بینم که زیر سایه یه درخت پارک کرده.

نگاهم میفته بهشون.درحالی که دارن همدیگرو می بوسن. به سرعت صورتمو برمی گردونم تا نفهمن که من دیدمشون....ولی متوجه شدن. ناراحت می شم از اینکه این یه ذره عاشقانه رو بهشون حروم کردم. GLX مشکی راه میفته و از کنارم می گذره...

ته دلم یه حسی دارم. دلم می سوزه. می دونم که عاشقانه یواشکی واسشون تبدیل به عذاب وجدان می شه.


وارد کوچه خودمون می شم. پسر بچه های سرتق که با شروع تعطیلات تابستون از 9 صبح تا 9 شب در حال بازی هستندو من هرشب از مخمل می پرسم :

"اینا پدر مادرشون صداشون نمی کنن برن خونه ؟!"

و مخمل هم هرشب می گه :"چرا.ولی نمی رن خوب !"


با دو تا از دوستان قرار شام بیرون داریم. شام تو یه رستوران می خوریم و بعدش به هوای چای راهی دربند می شیم.

ولی من خیلی خسته و بی حوصله ام. ولی نمی دونم چرا به طرز خنده دار و اغراق آمیزی سعی دارم خودمو "خوشحال " نشون بدم !


پنجشنبه

با کرختی از خواب بیدار می شم . یادم میفته که کلاس یوگا دارم. خوشحال می شم و راه میفتم...

آخر هر جلسه مربی برامون پیام مهر رو می خونه :

"سلام بر زندگی"

"سلام بر سلامتی"

"سلام بر تلاش و کوشش"

"سلام بر عشق، عشق به همه چیز "

.....

به این جمله ها فکر می کنم. دوستشون دارم.


برای جمعه نهار مهمون داریم. بنابراین بقیه پنجشنبه به نظافت خونه و خرید و ...می گذره.

جمعه

خیلی خانمی می کنم و ساعت 9:30 از خواب بیدار می شم !

غذاها رو آماده می کنم و منتظر مهمونا می مونم. یکی یکی پیداشون می شه و من کم کم یادم می ره که خسته بودم...بی حوصله بودم ....یادم می ره که در طول هفته گذشته یه بغض عجیب خرخره ام رو چسبیده بود....

فرفری خانم هم تشریف میارن !

تا واردمی شه با هیجان می گه :

"خاله ....! یه چیز غافلگیر کننده برات دارم ! از ذوق می میری ! اولش با ک شروع می شه ! یالا بگو ! حدس بزن !"

می گم :"کیک ؟ کفگیر ؟ کفش ؟ "

می گه :"نه ! گوشواره !"

بعد یه جفت گوشواره واقعا خوشگل از کیفش بیرون میاره و با ذوق می گه :

"بفرمایید ! اینم کادوی شما ! سلیقه خودمه ! خودم انتخابش کردم ولی پولشو از خواهرم قرض گرفتم باید بهش پس بدم !"

من ذوق زده می شم و گوشواره ها رو گوشم می کنم .

بهش می گم :"امروز تو واقعا منو "خوشحال" کردی...."

 
 

چهارشنبه دهم تیر 1388

در این شب ها

در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد....


خدای من !

تو کجایی ؟

تا کی می خوای تنهام بذاری ؟

 
 

سه شنبه نهم تیر 1388

صبح نوشت

دیشب خواب عجیبی دیدم. معمولا خواب های رنگی و پیچیده می بینم ، اما دیشب چیز تازه ای به رویای شبانه ام اضافه شده بود....بوی عطر...بوی عطر عجیبی که هرگز در عالم بیداری استنشاق نکرده بودم ، فضای رویایم را پر کرده بود...

سه روز است که بغض راه گلویم را می گیرد. من با خودم حرف می زنم ، خودم را دلداری می دهم ، خودم را آرام می کنم، ادای خندیدن در می آورم و حتی دیگران را می خندانم. نمی دانم چرا. در خودم کاوش کردم و دلیلش را نیافتم. باید با بغضم در خلوت صحبت کنم. شاید حرفی برای گفتن داشته باشد.


پشت چراغ قرمز 190 ثانیه ای ، صندلی جلوی اتومبیلی که هر روز صبح تا شرکت می رساندمان و راننده اش مرد جوانی است با مدرک کارشناسی الکترونیک ، با آهنگ " عروسک جون" هایده دوباره بغض بیدار می شود. آهنگی که تا امروز به نظرم اصلا جالب نبود و شاید حتی مسخره می آمد....

آقای "ک" راننده اتومبیل آهنگ را رد می کند. شاید متوجه شده که سعی کردم بغض نا هنگام را قورت دهم.آهنگ بعدی دوباره از هایده "سلام من به تو یار قدیمی " .

وای ! نه !

خاطرات سال هایی نه چندان دور اما غیر قابل دسترس زنده می شود...خاطرات آدم هایی که .... امروز نیستند....

احساس می کنم به زودی خفه خواهم شد...


یاد جمله "جان لاک" می افتم در سریال "لاست" وقتی در سؤال "سان" که می پرسد چطور ممکن است دیگر عصبانی نشوی ؟ می گوید : "وقتی چیزی را گم می کنم دیگر دنبالش نمی گردم."

کاش من هم دنبال خاطراتم نگردم....کاش من هم دنبال چیزهایی که به تدریج گم کردم نگردم....



روزها در محل کارم سپری می شود و خدا رو شکر انقدر کار دارم که معمولا نمی فهمم زمان چگونه سپری می شود و شب ها "لاست " می بینم . یادم نمی آید آخرین باری که چیز دیگری دیده ام کی بوده است...

شاید به همین دلیل  است که وقتی سر می چرخانم و روزنامه ای که در دستان راننده ماشین کناری است را می بینم متعجب می شوم. تیتیر روزنامه درشت نوشته است "شورای نگهبان صحت انتخابات ریاست جمهوری را تایید کرد ".

اما چه فرقی به حال من خواهد کرد ....

این روزها بین ما دهه شصتی ها و نسل های قبل و بعدمان دعوا بر سر این است که کداممان نسل سوخته ایم ؟

و من با خودم فکر می کنم "مگر نسل غیر سوخته هم وجود دارد ؟"

اینروزها همه جا حرف از عدالت و بی عدالتی و تلاش برای رسیدن به مدنیت و این حرف های قشنگ قشنگ است.

و من صفحات تاریخ را ورق می زنم و با خودم فکر می کنم "مگر هرگز عدالتی هم بوده است ؟! "

از روزی که پای آدم و حوا به زمین باز شد ....

اولین خونی که بر زمین ریخت ، خون "برادرکشی" بود....

از اخبار هیچ ظلمی در هیچ نقطه ای از کره خاکی متعجب نمی شوم.

با استناد به گفته دکتر شریعتی "یادمان نرود ما فرزندان قابیلیم...."


کاش می دانستم با این بغض چه کنم ؟