گوشی تلفن رو برداشت. دست هاش می لرزید. نمی دونست از اضطرابه یا از خشم. شایدم از ترس.سرش
رو به پشتی مبل راحتی تکیه داد و دکمه on رو زد. صدای بوق ممتد در گوشش
پیچید. نگاهی به صفحه گوشی انداخت ، دکمه off را فشار داد. و
دوباره....چند بار این کار را تکرار کرد....صدای بوق ممتد و بعد سکوت....
دوباره با خودش چیزهایی را که برای گفتن آماده کرده بود مرور کرد.صدای خودش را می شنید که می گوید :
" سلام. فقط گوش کن. گوش کن ببین چی می گم. تا حرفم تموم نشده نمی خوام چیزی بگی. فقط گوش کن
. نمی دونم دقیقا چند ساله که با هم دوستیم. فقط می دونم خیلی ساله. از وقتی بچه بودیم !
اتفاقات زیادی برای هردومون افتاد که هر کدومشون می تونست باعث به هم خوردن رابطه امون بشه. مثلا
اینکه تو یه سال زودتر از من رفتی دانشگاه. اونم یه شهر دور. و بعد من رفتم یه شهر دورتر.یا اینکه تو 4 سال
زودتر از من ازدواج کردی و مسیر زندگیمون از هم فاصله گرفت. یا اون اتفاق.... که برای من همه چیزو زیر سؤال
برد ... همه چیزو.
ولی توی همه این مدت با هم دوست موندیم. من سعی خودمو کردم . فکر کنم تو هم . ولی می دونی چیه ؟
دیگه نمی خوام سعی کنم. دیگه نمی خوام سعی کنم خودمو به تو نزدیک کنم. از اینهمه نوسان تو یه رابطه
خسته شدم. از اینکه تو هر وقت دلت می خواد هستی و هر وقت دلت نمی خواد نه ! هر وقت رو مودش
باشی با آدم خوبی و هر وقت نه ، نه ! از اینکه همیشه باید تورو "درک" کنم ، درک کنم که خسته ای ، درک
کنم که باشوهرت حرفت شده ، درک کنم که احساس می کنی حروم شدی ، درک کنم که مامانت زیاد
توزندیگت دخالت می کنه ، درک کنم که تو محل کارت یه زگیل هست که به زور تحملش می کنی ، درک کنم
که حوصله منو نداری و هزار جور "درک کنم" دیگه !
حداقل انتظار من از تو اینه که هرجور عشقت می کشه با من رفتار نکنی ! در برابر همه این "درک کردن
" ها چیز زیادی ازت نمی خوام ! فقط می خوام وقتی من نمی دونم برای کدوم یک از مشکلاتت اعصاب نداری
تلافیشو سر من خالی نکنی ! بفهمی که منم ممکنه مشکلاتی داشته باشم . اصلا نه ، بفهمی که منم آدمم
و مستحق حداقل احترام ! اصلا می دونی چیه، من آدم بی معرفت و چشم سفیدی نیستم می دونم تو هم
کارای زیادی واسه من کردی، همیشه روت حساب کردم ، همیشه سعی خودتو کردی ولی مسئله اونجاست
که به قول قدیمی ها "صدمن گوشت شکار به یه چ س تازی نمی ارزه " ، حکایت تو حکایت گاو نه من
شیر دهه ، هزار جور محبتم اگه به آدم بکنی و با خوبی و خوشی از هم خداحافظی کنیم ، معلوم نیست که
3روز دیگه که همدیگرو می بینیم"حالت" چه جوریه !
خلاصه اینکه بذار حرمت دوستیمون سر جاش بمونه. منظورم اینه که تورو به خیر و مارو به سلامت ! راستش
...راستش من دیگه خسته شدم ! از رفتارت ! از توهین هات ! از همه چی ! "
نفس عمیقی کشید. دکمه On رو زد. صدای بوق ممتد. و بعد شماره رو گرفت 0912....
صدای ظریفی از پشت تلفن گفت : "بله"
چشم هاشو بست ، بغضشو قورت داد و گفت : "سلام.خوبی؟"
صدای ظریف گفت :"هان ، آره . کارم داشتی ؟"
پلک هایش را به هم فشرد و گفت : "نه. .....فقط زنگ زدم ......بگم.....حالتو بپرسم...."
صدا گفت :"ببین من الان دستم بنده. اگه کار خاصی نداری بعدا زنگ می زنم...."
پیش از اینکه پاسخی داده باشد ، تلفن قطع شده بود.
چشم هاشو باز کرد. گونه اش تر شده بود. با خودش فکر کرد: "شاید فردا زنگ بزنم"
نفس عمیقی کشید ، قطره درشت اشک روی گونه نرمش لغزید ، زمزمه کرد:
"یه روزی بهش زنگ می زنم....یه روزی"