
بچه بود. خیلی بچه. هنوز مدرسه نمی رفت . هنوز نمی دانست قرار است "مردی در باران بیاید "
عادت داشت آسمان را تماشا کند. در بی انتهایی آن غرق می شد. چشمک زدن ستاره ها را می نگریست و فکر می کرد "چرا نور ستاره ها کم و زیاد میشه ؟"
آن وقت ها آسمان پر ستاره بود. خانه ها ، چهار دیواری ای اختیاری بود و حریم شخصی هنوز یه کالای تجملاتی نشده بود. می شد رو پشت بوم، رو به آسمون دراز کشید و انقدر ستاره ها را نگاه کرد تا....تا در آغوش گرم خواب گم شد.
مطمئن بود که وقتی بزرگ شود ، ستاره شناس خواهد شد. با این رویا که روزی اسرار این "طاق مینا " را خواهد فهمید به خواب رفت....
سال ها گذشت. سال ها آنقدر گذشت تا او بزرگ شد. حالا کمتر آسمان را نگاه می کرد ، ولی آسمان همچنان بالای سر او بود...
حالا دوست داشت ستاره شناسی شود که گاهی نمایشنامه می نویسد و یا نمایشی را کارگردانی می کند.
اما آرزویش به خاطر "دختر " بودنش به مصلحت تغییر کرد....
امروز زنی است با ظاهری معمولی ، سری پر شور و رویاهایی دور.....
گاهی به آسمان نگاه می کند و ......"آه" می کشد.....
با خواندن مطلب "توکای مقدس" بدجوری در دام خاطرات گذشته و آرزوهای کودکی افتادم...
یاد خیلی از آدم هایی افتادم که "رویاهایی" داشتند و مطمئن بودن که بهشون می رسن. همبازی های دوران کودکیم.
یکی می خواست معلم بشه . عاشق معلمی بود. حالا کارشناس رادیولوژیه.
یکی می خواست خواننده بشه . با یه برس گرد سشوار برای ما شو اجرا می کرد. الان کارمنده و بابای دو تا بچه .
یکی می خواست معماری بخونه ، قبل اینکه پاش برسه به دانشگاه ازدواج کرد و الان به خاطر دیابت حاملگی استراحت مطلقه.
اما ...
دو سه نفری هم بودن که نمی دونستن می خوان "چی " بشن و رویایی نداشتن...یا لااقل راجع بهش حرفی نمی زدن.
یکی دو نفر هم این وسط قسر در رفتن....
یه پسر عینکی بود که از همه ما بزرگتر بود. عاشق کارای برقی بود. عاشق این بود که دل و روده هر چیزی رو بیرون بریزه و کشفش کنه.
مهندسی شیمی خوند. ولی هیچ وقت مهندس شیمی نشد. هرچند همه بهش می گن آقای مهندس . دنبال عشقش رفت. بدون اینکه درسشو خونده باشه...خبر دارم با عشق در دنیای الکترونیک زندگی می کنه....
آهان، یکی دیگه هم بود....فکر می کرد باید خلبان بشه. چون نود درصد پسرا اون موقع می خواستن خلبان بشن. بعد فهمید نباید خلبان بشه. چون پنجه استثنایی داره و ذهنی خلاق....
موزیسین شد....
فکر می کنم داره با رویاش زندگی می کنه.....
بچه که هستیم، انگار شجاع تریم....انگار " رویا باز" تریم....
بزرگ که می شیم اما....
می ترسیم.
از نرسیدن. از جا موندن. از مسخره شدن.
پس دست از رویا هامون می کشیم...
اما حتی اگر ما رویاهامونو فراموش کنیم ، رویاها دست از ما نمی کشند.
" آسمون هنوز بالای سر منه .........."