تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

کجا رفت ؟

"وزارت فرهنگ ، هنر و ارشاد اسلامی "

واژه مقدس "هنر " کی از میان این عنوان حذف شد ؟!


این روزها در اخبار و رسانه ها به طور رسمی از این وزارت خانه با نام " وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی " نام می برند....


تاسف آوره...

هرچند پیش از اینهکه نامش حذف بشه هویتش از دست رفته بود.


 
 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

نمی دونم اسمشو چی بذارم !

تازگی ها روی اتوبوس ها یه تبلیغ جدید می نویسن :


" تذکر لسانی ، وظیف همگانی "


فکر می کنم این فرهنگ غلط ریشه خیلی از گرفتاری های اجتماعی ما باشه . اینکه بهمون اجازه می دن -حالا در غالب "امر به معروف و نهی از منکر " یا همین جمله بالا-  در کار و زندگی همیدگه دخالت کنیم . به خودمون اجازه بدیم بر اساس ظاهر افراد بهشون تذکر بدیم !

همین می شه که همیشه یا به کار دیگران کار داریم یا سر وکله دیگران همیشه تو زندگی ماست. چون این رفتار ناهنجار در جامعه ما تبدیل شده به یه هنجار !

کی گفته تذکر دادن به این و اون وظیفه همگانیه ؟! آخه واقعا درسته ؟! جاهای دیگه دنیا که اینقدر مثل ما عادت به نقد کردن همدیگه ندارن و به خودشون اجازه نمی دن در مسائل دیگران سرک بکشن جامعه بهتری دارن یا ما ؟!



پشت یه وانت نیسان آبی نوشته بود : "جوونی المثنی نداره !"

 
 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

کارآفرینی

شرکت - روز - داخلی - سر میز نهار

خانم "پ" : وای دیشب نا پرهیزی کردم یه ذره میوه خوردم ، این معده پدرمو درآورد ! تا صبح از معده درد مردم ! امروز چندمه راستی ؟ من آخر مرداد وقت دکتر دارم ! خدا کنه آندوسکپی نکنه دوباره !

خانم "ک" : وای بچه ها از صبح چنان سر دردی دارم که نگو ! دارم می میرم. میگرن لامصب ! درمان هم که نداره ! هرچی دکترم می رم که فایده نداره !

خانم "ش" : دست راستم از بس با موس و کی بورد کار کردم داره از شونه قطع می شه ! پشتم ، دقیقا یه نقطه تو کتفم ، از درد داره سوراخ می شه ! اندازه یه 25 تومنی ! داره سوراخ می شه ! چهارشنبه برم دکتر ببینم چی می گه !

خودم : عینک می زنم ، چشمم درد می گیره ، نمی زنم سرم درد می گیره ! حالا هم که با این جریانا ....با این لنز کوفتی !

خانم "ن"  (خطاب به من) : راستی با این لنز چطوری ؟ در حال حاضر که چشمات اندازه نخود شدن ، می تونی باهاشون ببینی اصلا ؟!

من : "والا عرض به حضورتون که اصولا لنز گذاشتم که باهاش ببینم ، ولی خوب الان نمی بینم ! فکر کنم به تدریج بهتر بشه ! حالا باید باز برم دکتر ببینم چی می گه !"


خانم "س" : راستی بچه ها رفتم دکتر واسه ریزش موهام ها ، کلی دارو بهم داد ....


خودم : بچه ها به نظرتون خدا چرا اینقدر مارو ضعیف و غیر استاندارد ساخته ؟! فکر کنم می خواسته کارآفرینی کنه ! 



 بعدا نوشت : آقا یه سؤال ؟ چه صیغه ای است این افتخار اول دن در کامنت گذاری که بعضی ها خودشون می کشن به دست بیارنش و بعد با افتخار بنویسن : اووووووللللللللللللللللللللللل !  که چی مثلا ؟!

 
 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

همینطوری !

موهامو دور انگشتم می پیچونم و به سقف خیره می شم  به مخمل جان می گم :

"ببین مخمل ، تو دوباره باید بیای خواستگاری من ! "

به سمت من غلتی می زنه و می گه : "بله ؟!"

تکرا می کنم :"تو دوباره باید بیای خواستگاری من ! من شرایط جدیدی دارم !"

میگه :"چشم ! حالا شرایطت جدید چی هست ؟"

فکر می کنم و می گم : "اول اینکه باید IELTES  9 داشته باشی !"

مخمل با چشمان متعجب : "خوب ؟"

من با ژست :"اقامت یه کشور دیگه رو داشته باشی !"

-"خوب ؟!"

-"season 6 لاست رو هم داشته باشی ! همین الانا ! "

-"چشم !"

-"یه چیز دیگه هم هست ! هرچی سی دی  ودی وی دی از این پسر جومونگ هست رو باید جمع کنی و بسوزونی ! بعدشم نذاری هیچ سریال کره ای وارد ایرا ن بشه"

مثل ازدواج های تو افسانه ها ! خوب ، قرارمون آخر همین هفته !خوبه ؟!

 



پی نوشت : سه شنبه و چهار شنبه و پنجشبه و جمعه ! آی خوابیدم ! آی خوابیدم ! خیلی کیف داد !


پی نوشت تر: می گم من جزو گروه "جغدان نیمه شبم " بگید نه !سه روز ساعت ۲و۳ خوابیدم،  ۱۰و۱۱ بیدار شدم ، سریع بدنم عادت کرد ! حالا اگه ۹۹ سال ۶ صبح پاشم ۱۱:۳۰ شب بخوابم مگه عادت می کنم !

پی نوشت ترین : پشت یه سمند نقره ای نوشته بود : "بیمه آق سید رضا دستک !"  شما می شناسیدش ؟!

 
 

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

آقای امام زمان عزیز

آقاي امام زمان ، سلام.

قبل از هر چيز تولدتون مبارک. البته من نمي دونم شما چند سالتون مي شه ولي فکر کنم خيلي مسن باشين ، هرچند من هميشه يه جوون خوش بر و رو و خوش هيکل تصورتون مي کنم. و البته خوش تيپ.

به هر حال تولدتون مبارک. انشاءلله آخرين تولدي باشه که در غيابتون گرفته مي شه و از سال ديگه خودتون تشريف داشته باشين و اگه خواستين تولد بگيرين ، اگرم نه ، نگيرين.

آقاي امام زمان ، راستش از وقتي به دنيا اومدم هميشه صحبت شما بوده. تو خونه ، تو مدرسه. همه مي گفتن منتظر اومدن شما هستن . من هم با اينکه چيز زيادي از شما نمي دونستم ، ته دلم منتظر شما بودم. چون همه مي گفتن شما يک نجات دهنده هستين. و من هم مثل بقيه آدمهاي اين کره خاکي در هر دوره اي از زندگي مسائلي داشتم که مي خواستم از اونا نجات پيدا کنم.

مثلا از مشق هاي  شبم ، مثلا از شر بچه هاي بي ادب کوچه که رو در خونه امون با دو تومني تراشيده بودن "...خر است " ، مثلا از کنکور و....

اما اينروزها خيلي ها و خيلي جا ها از شما اسم مي برن. بيشتر از قبل.

نکته قابل توجه اينه که شما احتمالا امام زمان "همه" هستيد . اينطور نيست ؟

 منظورم امام زمان آمريکايي هاي جهانخوار ، اون سوئيسي هاي بچه پولدار بالاشهر نشين ، ايتاليايي الکي خوش ، چيني هايي که من بعضي وقتا فکر مي کنم موجوداتي هستند که از طبقات زيرين زمين بالا اومدن ، بولکينافاسوئي ها ، گينه بيسائو يي ها ، گرسنه هاي اتيوپي ، شيوخ شيکم گنده حوزه خليج فارس ، فلسطيني هاي آواره سفير و سرگردون و....و ابته ما ايراني ها.

چون هميشه از شما به عنوان "منجي آخر الزمان " ياد مي کنن ، نه "منجي ايراني ها " يا "منجي مسلمانان جهان " . خوب اين يعني شما امام شخصي ما نيستيد.

با اين تفاسير شما چه جوري مي خواين عدالت رو بين اين همه آدم جوواجور بگسترونين ؟

مسلما نمي خواين مثل آقاي يوزارسيف ثروت و آرامش مثلا سوئيسي ها رو بگيرن و بدين به اتيوپي ها و بعد چند سال بعد از اونا بگيرين بدين به اينا ؟ هان ؟! فکر نمي کنم.

البته اين زياد واسه من مهم نيست ، واسه من اين مهمه که شما امام زمان همه مردم دنيا هستين ، ولي اونايي که کمتر از شما ياد مي کنن و واستون جشن تولد هم نمي گيرن ، از اونايي که از دوران جنيني به شما ارادت دارن و تولدتون کيک و شيريني پخش مي کنن ، در آسايش بيشتري زندگي مي کنن. و من فکر مي کنم اين نشون دهنده اينه که شما از آدم هاي "خود شيرين " خوشتون نمي آد. هر وقتم تشريف بيارين احتمالا اول از همه حال همونا رو مي گيرين !

آقاي امام زمان عزيز ، در طول دوران زندگيم ، يه وقتايي پيش اومد که از شما ترسيدم و دلم خواست که فکر کنم "دروغکي " هستين. مثل اون وقتايي که خانم ديني امون مي گفت ليست کارهاتونو تو آخر هفته مي دن دست امام زمان و ايشون نمره مي دن و اگه کار زشتي کرده باشين ابروتون پيش امام زمان مي ره ! مثل اون وقتايي که اون يکي خانم ديني اومون مي گفت وقتي "آقا" ظهور کنه از کشته پشته مي سازه و توي شهر ها جوي خون راه مي افته !

يا وقتي که اون يکي خانم ديني امون به ما مي گفت که هدايت امام زمان هدايت باطني ايه و مثل امام هاي قبل از خودش نيست که مردم حضورا"  برن پيشش و مشکلاتشونو حل کنه ، بلکه امام زمان به ضمير هرکدوم از شماها آگاهه  . واسه همينه که يهو مي بينيد مشکلاتتون يکدفعه حل مي شن و شما نمي دونين از کجا. چون امام زمان هدايتش از نوع باطنيه.

بعد همون خانم معلممون وقتي از طرف مدرسه به عنوان اردو رفته بوديم جمکران ، يک ساعت نشست و گريه کرد و واسه شما نامه نوشت و بعد آدرس خونه اشونو با يه عکس پرسنلي 3*4 تا زد و گذاشت تو يه پاکت و انداخت تو چاه شما.


حالا راستي راستي اون چاهه شماست ؟


همه اينا رو گفتم تا اينو بگم که اگه بخوام به ديده ها و شنيده ها و آموزه هاي ديني ام اکتفا کنم ، نه تنها بايد شمارو انکار کنم بلکه بايد از اين جريان خنده ام هم بگيره .ولي....

ولي يه چيزي توي دلم مي گه که شما بايد وجود داشته باشين....وقتي فکر مي کنم که در همه کتاب هاي آسماني ، از اوستاي زرتشت ..از زبور داوود تا تورات موسي ، از انجيل عيسي تا قرآن محمد ...همه و همه با اميد از "منجي آخر الزمان " ياد کردن ، فکر مي کنم که ،  شما بايد وجود داشته باشين.

ولي تصور من از شما اصلا اونجوري که برام تصوير کردن نيست. من فکر نمي کنم شما قرار باشه يه تنه تشريف بياريد و دنيا رو اصلاح کنيد ...

همونطوري که فکر نمي کنم لازم باشه "ما" واسه سلمتي "شما " صلوات بفرستيم . اگه کسي قراره واسه سلامت روح و جسم کسي دعا کنه ، شماييد که بايد واسه ما دعا کنيد. 


همونطوري که فکر نمي کنم منظور از "آمادگي براي ظهور" به گند کشيدن دنيا و بالا رفتن آمار جرم و جنايت باشه...

من فکر مي کنم "آمادگي براي ظهور " يعني بالا رفتن ظرفيت مردم براي درک حقيقت... يعني قدرت پذيرش تغيير ...يعني آمادگي براي پذيرش تحول ....

يعني اينکه هر کدوم از ما تبديل به يک "نجات دهنده " بشيم. در کنار شما ....


و فکر می کنم هرکسی باید اول از "نجات دادن" خودش شروع کنه...


به هر حال ،

"تولدتون مبارک آقاي امام زمان عزيز !"



دوستان عزیز رو به نوشتن نامه ای برای "امام زمان " دعوت می کنم.


یکی از میان قدیسین

دختر حوا

ستاره عزیز

امید یگانه

حسین آقا

و

مجیک


هر وقت دوست داشتین . و البته اگه دوست داشتین. بنویسین.


 
 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

پراکنده از خودم

سلام.

اول : چقدر سخته کنار اومدن با یه جسم خارجی در چشم


دوم :

فرفری خانم امروز تلفن کردن شرکت و اتفاقا وصل شدن به آقای مدیر عامل و با اعتماد به نفس کامل از ایشون پرسیدن : "ببخشید آقا خاله ... من ، خانم مهندس (اسم کوچیک من !) ناهارشون رو خوردن ؟ می تونن با من صحبت کنن ؟"

آقای رئیس قش کرده بود از خنده !


سوم :

یکی از ترانه هامو به انتخاب خودم دادم به یکی از خواننده های پاپ-راک . به زودی می شنویدش !

چهارم :

از شنبه ۱۶/۵/۸۸ تا ۲۳/۵/۸۸ شرکت تعطیله ! ولی من و عده ای دیگه می خوایم بیام سر کار ! چون آقا ی مدیر عامل تو این فاصله تشریف می برن سفر خارج از کشور و کلا شرکت بدون رئیس آخر صفا است  !

پنجم :

دیروز رفته بودم دکتر و ...نیومدم سرکار. واسه نهار رفتم خونه خواهرم.

روز . داخلی .  سر میز نهار .

خواهرم میگرنش عود کرده و یه چشمشو با چشم بند بسته . من به دلیل وجود جسم خارجی  چشمم کلا نمی بینه و نور هم اذیتم می کنه و با عینک آفتابی نشستم سر میز.

شوهر خواهر گرامی در مورد یه قضیه ای یه کم چاخان می کنه .

من با قیالفه ای حق به جانب می گم :

"بابا شما هم دیگه خیلی داری خالی می بندیا ! تابلوئه !"

خواهر گرامی با همون چشم بند سیاه میگه : "والا ! عزیزم ! فکر کردی با دسته کورا طرفی ؟!"

شوهر خواهر گرامی یه نگاهی به ما دوتا می ندازه و قش قش می خنده : "خوب ! آره !!!"




 
 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

رویا بازی





بچه بود. خیلی بچه. هنوز مدرسه نمی رفت . هنوز نمی دانست قرار است "مردی در باران بیاید " 

عادت داشت آسمان را تماشا کند. در بی انتهایی آن غرق می شد. چشمک زدن ستاره ها را می نگریست و فکر می کرد "چرا نور ستاره ها کم و زیاد میشه ؟"

آن وقت ها آسمان پر ستاره بود. خانه ها ، چهار دیواری ای  اختیاری  بود  و حریم شخصی هنوز یه کالای تجملاتی نشده بود. می شد رو پشت بوم، رو به آسمون دراز کشید و انقدر ستاره ها را نگاه کرد تا....تا در آغوش گرم خواب گم شد.

مطمئن بود که وقتی بزرگ شود ، ستاره شناس خواهد شد. با این رویا که روزی اسرار این "طاق مینا " را خواهد فهمید به خواب  رفت....


سال ها گذشت. سال ها آنقدر گذشت تا او بزرگ شد. حالا کمتر آسمان را نگاه می کرد ، ولی آسمان همچنان بالای سر او بود...

حالا دوست داشت ستاره شناسی شود که گاهی نمایشنامه می نویسد و یا نمایشی را کارگردانی می کند.

اما آرزویش به خاطر "دختر " بودنش به مصلحت  تغییر کرد....

امروز زنی است با ظاهری معمولی ، سری پر شور و  رویاهایی دور.....

گاهی به آسمان نگاه می کند و ......"آه" می کشد.....



با خواندن مطلب "توکای مقدس" بدجوری در دام خاطرات گذشته و آرزوهای کودکی افتادم...

یاد خیلی از آدم هایی افتادم که "رویاهایی" داشتند و مطمئن بودن که بهشون می رسن. همبازی های دوران کودکیم.

یکی می خواست معلم بشه . عاشق معلمی بود. حالا کارشناس رادیولوژیه.

یکی می خواست خواننده بشه . با یه برس گرد سشوار برای ما شو اجرا می کرد. الان کارمنده و بابای دو تا بچه .

یکی می خواست معماری بخونه ، قبل اینکه پاش برسه به دانشگاه ازدواج کرد و الان به خاطر دیابت حاملگی استراحت مطلقه.

اما ...

دو سه نفری هم بودن که نمی دونستن می خوان "چی " بشن و رویایی نداشتن...یا لااقل راجع بهش حرفی نمی زدن.

یکی دو نفر هم این وسط قسر در رفتن....

یه پسر عینکی بود که از همه ما بزرگتر بود. عاشق کارای برقی بود. عاشق این بود که دل و روده هر چیزی رو بیرون بریزه و کشفش کنه.

مهندسی شیمی خوند. ولی هیچ وقت مهندس شیمی نشد. هرچند همه بهش می گن آقای مهندس . دنبال عشقش رفت. بدون اینکه درسشو خونده باشه...خبر دارم  با عشق در دنیای الکترونیک زندگی می کنه....

آهان، یکی دیگه هم بود....فکر می کرد باید خلبان بشه. چون نود درصد پسرا اون موقع می خواستن خلبان بشن. بعد فهمید نباید خلبان بشه. چون پنجه استثنایی داره و ذهنی خلاق....

موزیسین شد....

فکر می کنم داره با رویاش زندگی می کنه.....




بچه که هستیم، انگار شجاع تریم....انگار " رویا باز" تریم....

بزرگ که می شیم اما....

می ترسیم.

از نرسیدن. از جا موندن. از مسخره شدن.

پس دست از رویا هامون می کشیم...


اما حتی اگر ما رویاهامونو فراموش کنیم ، رویاها دست از ما نمی کشند.



" آسمون هنوز بالای سر منه .........."

 
 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

الله اکبر



دیشب فریاد "الله اکبر " خاموش  نشد....

مردم نه انگار که اعتراض می کنند ، بلکه انگار زجه می زدند که ای "الله اکبر " ! تو که بزرگترینی ، برترین قدرتی....

با "تو" هستم ! کاری کن !

پیش از آنکه سیاهی عادت شود و آلودگی مستحب  ، "تو"  ،  کاری کن !

دیشب فریاد "الله اکبر" خاموش نمی شد.....

 
 

یکشنبه چهارم مرداد 1388

دوستت دارم

دوستت دارم...


با همه درد و رنجی که این روزها دارم....

دوستت دارم...

با همه ابهام و سردرگمی که این روزها گریبانم را چنگ می زند...

دوستت دارم...

با همه پیشامدهایی که ندانسته رخ می دهند ،

دوستت دارم...

با همه سختی که احساس می کنم ....

دوستت دارم....

با همه نا معلومی آینده ای که در فرادست انتظارم را می کشد ....

دوستت دارم....

با همه پیچیدگی مسیری که در آن واقع شده ام ....

دوستت دارم.....

با همه "چرا" های بی پاسخی  که در ذهنم تاب می خورد .....

دوستت دارم.....

دوستت دارم، چون به "تو" ایمان دارم.

دوستت دارم چون تو تنها کسی هستی که حتی اگر چشمی برای دیدن نداشته باشم از حضور "تو" مطمئن هستم.

دوستت دارم چون بیش از همیشه بودنت را احساس می کنم .

من گرمی نفس هایت را جایی در نزدیکی "رگ گردنم" احساس می کنم....

دوستت دارم چون ...

چون این "دوست داشتن" را دوست می دارم.




پی نوشت : چند روزی نیستم. لطفا برام دعا کنید.