چوپان نوجوان ده مثل هر روز ، سپیده نزده گله رو به چرا برد. مثل هر روز زیر درخت صنوبر بالای تپه نشست و کلاهش رو روی چشماهش کشید و محافظت از گوسفندان رو به سگ سپید گله سپرد.سگ گله مثل هر روز و همیشه گاهی دستاشو خم می کرد زیرش و با چشمای نیمه باز گله رو می پایید و گاهی هم بین گوسفندان گشتی می زد و مطمئن می شد که کسی از محدوده دور نشده باشه.
تو همین گشت زدن ها بود که دید یه بزغاله سیاه و سفید که دو هفته پیش به دنیا اومده بود با شیطنت از گله دور می شد.
سگ وفادار گله بدون معطلی دنبال بزغاله رفت. بزغاله شیب تپه رو روجه وورجه کنان پایین رفت و پشت تخت سنگ بزرگی گم شد.
سگ سپید به سرعت دنبال او دوید و خودش رو به تخته سنگ رسوند. از پشت تخته سنگ یواشی سرک کشید تا بزغاله کوچک رو غافلگیر کنه . ولی چیزی که اونو غافلگیر کرد یه جفت چشم قرمز بود با پوزه دراز و سیاه گرگی که از نیشش خون سرخ تازه می چکید.
سگ وفادار گله داستان رو فهمید و تصمیم گرفت به گرگ سیاه امون نده ولی پیش ازاینکه تصمیشو عملی کنه گرگ پوزه بی ریختشو تا جاییکه می شد باز کرد و عطسه خیسی به صورت اون حواله کرد .
سگ گله سرش رو چند بار با سرعت تکون داد و ذرات بزاق دهان گرگ در هوا معلق شد. چشمشو باز کرد و دید از گرگ خبری نیست.
دیگه حال و حوصله نداشت دنبال گرگ بگرده ، در ثانی بزغاله کوچولو هم که دیگه خورده شده بود....
فردای اونروز همه چیز مثل روزهای پیش تکرار شد ، چوپان کلاهشو روی صورتش پایین کشید و خوابید و سگ گله هم دور و بر گوسفندان چرخ می زد.
تا اینکه بره موفرفری حنایی رنگ درست مثل روز قبل از شیب تپه سرازیر شد و با شیطنت گله رو ترک کرد. سگ گله درجایش نیم خیز شد ، خواست دنبال بره بره و انو رو به گله برگردونه که خمیازه ای کشید و دوباره روی دست های خم شده اش ولو شد. با خودش فکر کرد :
"بالاخره که یه روزی خورده می شه ، حالا چه توسط آدما چه توسط گرگا ! دیر و زودش چه فرقی می کنه"
خلاصه این داستان همینطور ادامه داشت و هر روز یکی دو تا از گوسفندا توسط گرگ ها خورده می شدن. هر بار چوپان بهانه ای می آورد و دادخواهی مردم پیش کدخدا هم به جایی نمی رسید. تا اینکه یه روز نوبت به میش محبوب کدخدای ده رسید.
کدخدا که حسابی کفری شده بود سراغ چوپان رفت و حسابی توبیخش کرد. چوپان هم گناه رو گردن سگ گله انداخت و قرار بر این شد که با سه روز گرسنگی دادن به سگ درس خوبی بهش بدن.
چوپان سگ رو داخل انبار کاه برد و تو چشماش زل زد و گفت :
"اگه تو اینقدر بی غیرتی نمی کردی الان من به این وضع نمی افتادم ! دو سه روز که اینجا گشنه و تشنه بمونی یادت می افته سگ گله ای !"
هنوز حرفش تموم نشده بود که سگ عطسه آبکی کرد و بزاق دهانش به صورت چوپان پاشید !
************************************************************************
در تاریکی شب ، چوپان بی سر و صدا گونی سنگینی رو با زحمت به دوش می کشید. تا ب انبار کاه رسید .قفل در انبار رو باز کرد و گونی بزرگ رو جلوی سگ انداخت . سگ با پوزه اش نخ در گونی رو کشید و لاشه گوسفند بیرون افتاد.
سگ بی تامل مشغول دریدن و خوردن گوسفند شد . چوپان دماغشو بالا کشید و در حالی که از انبار بیرون می رفت گفت :
"فردا اون میش کله سیاهه رو برات میارم که هیچ وقت حرفتو نمیخوند ! میارمش برات !"
چوپان هم انگار آنفولانزای گرگی گرفته بود....
پی نوشت : این داستان در نیمه شب وقتی که به شدت تب داشتم به ذهنم رسید !