تبليغاتX
تولد - همسر جانباز

تولد

راجع به همه چیز

همسر جانباز


چادر مشکی از روی سرش لیز خورد و روی شانه ها افتاد. روسری مشکی سرش بود و تار مویی هم پیدا نبود.

روبرویش نشستم. چشمان خسته اش سرخ بودند . دنبال حرفش را گرفت و رو به خانم منشی ادامه داد :

"خسته شدم دیگه ، خسته.....ولی جرات ندارم بگم. نمی تونم بگم....اگه یه وقت صدام در بیاد اول از همه پدر و مادر خودم لعن و نفرینم می کنن و هزار حرف ناجور بهم نسبت می دن....هیچی از جوونیم نفهمیدم. هیچی...."

خانم منشی که در عین کنجکاوی زن مهربانی هم هست ، عینکش را روی بینی اش بالا داد و پرسید :

"از کی قطع نخاع شد ؟ "

زن با گوشه روسری چشمان خیسش را پاک کرد و پاسخ داد :

" سال 60. الان 27 ساله. همه اش 2 سال بود ازدواج کرده بودیم ....یه پسر 9 ماهه داشتم و خودمم سه ماهه حامله بودم. اون موقع 17 سالم بود....کله ام داغ بود ...فکر می کردم دارم کار بزرگی انجام می دم. اونوقتا هم از این حرفا و شعارا زیاد بود تو جامعه ، که نمی دونم زن ها سربازان پشت جبهه هستن و جهاد ما زن ها ارزشمند تر از جهاد مردها ست و این حرفا دیگه....چاره دیگه ایم نداشتم. یه بچه تو شیکمم یکی تو بغلم...چی کار می خواستم بکنم. دو تا برادر خودمم شهید شده بودن. به فاصله 6 ماه از هم و خانواده ام اصلا اجازه اینو نمی دادن که من به زندگی دیگه ای فکر کنم.

یه بار تو همون سالای جنگ ، 5و6 سال بعد مجروح شدنش پیش مادرم یه کم درد دل کردم ، از نداری از سختیای زندگی...مادرم بهم پرید که تو داری با این حرفت خون برادراتو پایمال می کنی و کم مونده بود منو از خونه اش بندازه بیرون  ....حالا دیگه شما خودت حساب کن دیگه....

بهت بگم قبل قطع نخاع شدنش کلا 20 روز هم با هم زندگی نکرده بودیم باورت می شه ؟ همه اش عملیات بود....فردای عروسیمون رفتیم مشهد. هنوز دو ساعت نبود رسیده بودیم که خبر دار شد باید برگرده . برگشتیم. ....بیست و هفت سال تر و خشکش کردم...دو تا بچه اشو بزرگ کردم....اولا که خوب اینطوری نبود هنوز بدنش تحلیل نرفته بود ....درشت هیکل و سنگین بود من تنهایی بلندش می کردم ، می بردمش حموم ، لباساشو عوض می کردم ...پسرم هم که بزرگ شد می گفت باز من خودم ببرمش حموم ، می گفت نمی خوام یاسر ببرتم. انگار خجالت می کشید...حالا می بینی به این روز افتادم تمام بدنم داغونه ماله همیناست...حالا دیگه خودشم خسته شده.مرتب بهونه می گیره ، اذیتم می کنه...می گه تو آرزوی مرگ منو داری !"

خانم منشی اخم کرده بود ، گفت :"بهش بگو آره دارم ! خوب اگه راست می گی بمیر !"

چشمان خیسش را پاک کرد :

"ای خانوم ! 27 سال کشیدم و صدام در نیومد ، جوونی و عمر و سلامتمو گذاشتم پای خودش و بچه هاش ....دیگه چی بگم الان...درد من از اینه که نه تنها پیش خودش ، هیچ جای دیگه ام نمی تونم صدام در بیاد. چرا ؟ چون "همسر جانبازم " و اگه خسته بشم و ناله کنم مساوی با کفر گفتنه....تو همه این سالا حالا کی به  داد من و بچه هام رسیده ،(آهی کشید ) تو موشک بارون چی جوری دو تا بچه و یه شوهر علیل رو به دندون می کشیدم و می بردم  تو زیر زمین خونه و قایمشون می کردم  ....هیچ کس به دادم نرسید...هیچ کس...سالی یه بار واسه همایشی چیزی دعوتمون می کنن و چار تا هندونه می ذارن زیر بغلمون و.... ای بابا ! گاهی وقتا دلم می خواست  ...."

ادامه حرفش را قورت داد.

خانم دکتر از اتاق مجاور بیرون اومد و رو به او گفت : " شما برای کدوم قسمتا فیزیوتراپی دارین ، تجویز پزشکتونو ببینم لطفا ؟"

و زن زمزمه کرد :" دست ها ، زانوها ، گردن...کمر..."

فقط نگاهش می کردم و این جمله در ذهنم تاب می خورد:

          "گاهی وقتا دلم می خواست به جای همسر جانباز، همسر شهید بودم ...."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:48  توسط جینا  |