تبليغاتX
تولد - آقای احمدی ما
تولد
راجع به همه چیز
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط جینا
آقای احمدی رو دوست دارم . از همون روز اول که اومدم دوسش داشتم. فکر کنم حدود 40 سالش باشه با قد متوسط و تپل .یه لهجه با مزه ای هم داره . یه چیزی بین ترکی و کردی . مهربونه و از هوش بهره زیادی نبرده. وقتایی که مهمون یا بازدید داریم -مخصوصا اگه مهمون از خارج از کشور داشته باشیم- آقای احمدی می شه یه گوله سرخ که با اضطراب هی اینور و اونور می ره و آخرشم درست و حسابی از پس کاراش بر نمیاد بالاخره یه سوتی میده  !

یه بار توی اتاق رئیس بودم و جلسه داشتیم. آقای احمدی با دو تا لیوان چایی اومد داخل و انگار با دیدن من یه جوری اعصابش ریخت به هم.

به آقای رئیس چای تعارف کرد و وقتی روبروی من وایساد یه جوری سینی رو گرفت که من با بدختی چای رو بردارم و هی با چشم و ابرو هم اشاره های عجیب و غریبی میومد که انگار می خواست یه چیزی حالیه من کنه ، که من نفهمیدم منظورش چیه !

جلسه تموم شد و چایی موند و یخ کرد. لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.

تا آقای احمدی منو با لیوان دست نخورده چایی دید گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت :

" خوب ! خدا رو شکر خانم...که نخوردید ! "

بعد لیوان رو گرفت و خالی کرد تو ظرفشویی و یکی دیگه ریخت !

من هاج و واج مونده بودم که حتما زهری سمی چیزی ریخته تو چایی که فقط می خواسته آقای رئیس بخوره !

با بهت گفتم : چرا ؟!

با لبخند گفت : اون کهنه دم بود ! به درد نمی خورد ! این تازه دمه ! همش خدا خدا می کردم اونو نخوری !


پی نوشت1 : ساعت 5 شده. کم کم داریم جمع و جور می کنیم بریم. تا نوشته ام تموم شد. آقای احمدی با یه لیوان چایی خوشرنگ اومد بالا سرم و با افتخار گفت : بفرمایید خانوم... ! تازه دمه تازه دمه ! اولیشو واسه شما ریختم !

پی نوشت 2 : برای هیچ کس دیگه چایی نریخته !!!!

پی نوشت 3 : من ازش چایی نخواسته بودم اصلا !

درباره وبلاگ

سعی می کنم شبیه "خودم" باشم .

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ