یه بار توی اتاق رئیس بودم و جلسه داشتیم. آقای احمدی با دو تا لیوان چایی اومد داخل و انگار با دیدن من یه جوری اعصابش ریخت به هم.
به آقای رئیس چای تعارف کرد و وقتی روبروی من وایساد یه جوری سینی رو گرفت که من با بدختی چای رو بردارم و هی با چشم و ابرو هم اشاره های عجیب و غریبی میومد که انگار می خواست یه چیزی حالیه من کنه ، که من نفهمیدم منظورش چیه !
جلسه تموم شد و چایی موند و یخ کرد. لیوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.
تا آقای احمدی منو با لیوان دست نخورده چایی دید گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت :
" خوب ! خدا رو شکر خانم...که نخوردید ! "
بعد لیوان رو گرفت و خالی کرد تو ظرفشویی و یکی دیگه ریخت !
من هاج و واج مونده بودم که حتما زهری سمی چیزی ریخته تو چایی که فقط می خواسته آقای رئیس بخوره !
با بهت گفتم : چرا ؟!
با لبخند گفت : اون کهنه دم بود ! به درد نمی خورد ! این تازه دمه ! همش خدا خدا می کردم اونو نخوری !
پی نوشت1 : ساعت 5 شده. کم کم داریم جمع و جور می کنیم بریم. تا نوشته ام تموم شد. آقای احمدی با یه لیوان چایی خوشرنگ اومد بالا سرم و با افتخار گفت : بفرمایید خانوم... ! تازه دمه تازه دمه ! اولیشو واسه شما ریختم !
پی نوشت 2 : برای هیچ کس دیگه چایی نریخته !!!!
پی نوشت 3 : من ازش چایی نخواسته بودم اصلا !
