|
|
لبخند |
 |
|
سبکترین جامه ای که می توانست بر تن کرد...شاید عریانی ... با پای برهنه روی علف های خیس... گیسوانش را به دست باد سپرد.... با چشم های بسته ، چهره در چهره افق ایستاد .... صبح می دمید ....عطر سبزه های مرطوب در فضای سینه اش پیچید... خنکای نسیم را با ولع فرو داد ....تصمیم گرفته بود..... همه خستگی هایش را به زمین می سپرد... همه اندوهش را... همه دلتنگی ها... همه دلواپسی ها.... از کف برهنه پاهایش بر تن خیس زمین... اندک اندک از زمین فاصله می گرفت.... سبک و سبک تر....مثل باد.... از زمین فاصله گرفت..... بالا و بالاتر.....
بالا و بالاتر.....
وزمین کوچک و کوچک تر....
در این خلسه خودآگاه... خستگی هایش چه ناچیز به نظر می آمد.....
|
|
|
|
|
|
| |