تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه نهم تیر 1388

صبح نوشت

دیشب خواب عجیبی دیدم. معمولا خواب های رنگی و پیچیده می بینم ، اما دیشب چیز تازه ای به رویای شبانه ام اضافه شده بود....بوی عطر...بوی عطر عجیبی که هرگز در عالم بیداری استنشاق نکرده بودم ، فضای رویایم را پر کرده بود...

سه روز است که بغض راه گلویم را می گیرد. من با خودم حرف می زنم ، خودم را دلداری می دهم ، خودم را آرام می کنم، ادای خندیدن در می آورم و حتی دیگران را می خندانم. نمی دانم چرا. در خودم کاوش کردم و دلیلش را نیافتم. باید با بغضم در خلوت صحبت کنم. شاید حرفی برای گفتن داشته باشد.


پشت چراغ قرمز 190 ثانیه ای ، صندلی جلوی اتومبیلی که هر روز صبح تا شرکت می رساندمان و راننده اش مرد جوانی است با مدرک کارشناسی الکترونیک ، با آهنگ " عروسک جون" هایده دوباره بغض بیدار می شود. آهنگی که تا امروز به نظرم اصلا جالب نبود و شاید حتی مسخره می آمد....

آقای "ک" راننده اتومبیل آهنگ را رد می کند. شاید متوجه شده که سعی کردم بغض نا هنگام را قورت دهم.آهنگ بعدی دوباره از هایده "سلام من به تو یار قدیمی " .

وای ! نه !

خاطرات سال هایی نه چندان دور اما غیر قابل دسترس زنده می شود...خاطرات آدم هایی که .... امروز نیستند....

احساس می کنم به زودی خفه خواهم شد...


یاد جمله "جان لاک" می افتم در سریال "لاست" وقتی در سؤال "سان" که می پرسد چطور ممکن است دیگر عصبانی نشوی ؟ می گوید : "وقتی چیزی را گم می کنم دیگر دنبالش نمی گردم."

کاش من هم دنبال خاطراتم نگردم....کاش من هم دنبال چیزهایی که به تدریج گم کردم نگردم....



روزها در محل کارم سپری می شود و خدا رو شکر انقدر کار دارم که معمولا نمی فهمم زمان چگونه سپری می شود و شب ها "لاست " می بینم . یادم نمی آید آخرین باری که چیز دیگری دیده ام کی بوده است...

شاید به همین دلیل  است که وقتی سر می چرخانم و روزنامه ای که در دستان راننده ماشین کناری است را می بینم متعجب می شوم. تیتیر روزنامه درشت نوشته است "شورای نگهبان صحت انتخابات ریاست جمهوری را تایید کرد ".

اما چه فرقی به حال من خواهد کرد ....

این روزها بین ما دهه شصتی ها و نسل های قبل و بعدمان دعوا بر سر این است که کداممان نسل سوخته ایم ؟

و من با خودم فکر می کنم "مگر نسل غیر سوخته هم وجود دارد ؟"

اینروزها همه جا حرف از عدالت و بی عدالتی و تلاش برای رسیدن به مدنیت و این حرف های قشنگ قشنگ است.

و من صفحات تاریخ را ورق می زنم و با خودم فکر می کنم "مگر هرگز عدالتی هم بوده است ؟! "

از روزی که پای آدم و حوا به زمین باز شد ....

اولین خونی که بر زمین ریخت ، خون "برادرکشی" بود....

از اخبار هیچ ظلمی در هیچ نقطه ای از کره خاکی متعجب نمی شوم.

با استناد به گفته دکتر شریعتی "یادمان نرود ما فرزندان قابیلیم...."


کاش می دانستم با این بغض چه کنم ؟