تبليغاتX
تولد
   
تولد
راجع به همه چیز
 
 
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

____________________
مطالب اخير

ای بر پدر و مادرت ....بلاگفا جان !

عجب وجدانی !

هیس ! بذار ببینم چی می گه ؟

نیم ساعت بخوابیم ؟

سوئیس

دیشب

ماشالله به غیرت شما !

قدر

م س ت ی

آرزو

____________________
پیوندهای روزانه

گذر

لینکدونی گوگل ریدری

مجالی برای عشق

____________________
پیوند ها

مینو صابری

آونگ خاطرات ما

مهندس گربه باز

دختر حوا

فرزاد حسنی

نگاه

آقا محی الدین

یکی از میان قدیسین

دکتر عطاالله مهاجرانی

اسپایدرمرد

دیرتش باد

یک پزشک

سلولی

بهاره رهنما

دختر ترشیده

میس شانزلیزه

توکای مقدس

علی.س

امید یگانه

ستاره

علی و فاطیما

حسین

شبگیر

لوچ خندان

ترانه علیدوستی

حسین پاکدل

خبرنگار

مجیک

خانم زیگزاگ و آقای زیپ

گل آقا

روزنامه اعتماد ملی

گیلاس خانومی

مرحم. نوشتن

اقلیما پولادزاده

Imagecave

مرکز اطلاعات فنی ایران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

خوشحالی

چهارشنبه....

هوا انقدر گرمه که احساس می کنم از روی گونه هام بخار بلند می شه. بی رمق کیف سنگین روی دوشم، پاهامو دنبال خودم می کشم ....قبل از اینکه بپیچم توی کوچه خودمون ، یه پژو  GLX  مشکی می بینم که زیر سایه یه درخت پارک کرده.

نگاهم میفته بهشون.درحالی که دارن همدیگرو می بوسن. به سرعت صورتمو برمی گردونم تا نفهمن که من دیدمشون....ولی متوجه شدن. ناراحت می شم از اینکه این یه ذره عاشقانه رو بهشون حروم کردم. GLX مشکی راه میفته و از کنارم می گذره...

ته دلم یه حسی دارم. دلم می سوزه. می دونم که عاشقانه یواشکی واسشون تبدیل به عذاب وجدان می شه.


وارد کوچه خودمون می شم. پسر بچه های سرتق که با شروع تعطیلات تابستون از 9 صبح تا 9 شب در حال بازی هستندو من هرشب از مخمل می پرسم :

"اینا پدر مادرشون صداشون نمی کنن برن خونه ؟!"

و مخمل هم هرشب می گه :"چرا.ولی نمی رن خوب !"


با دو تا از دوستان قرار شام بیرون داریم. شام تو یه رستوران می خوریم و بعدش به هوای چای راهی دربند می شیم.

ولی من خیلی خسته و بی حوصله ام. ولی نمی دونم چرا به طرز خنده دار و اغراق آمیزی سعی دارم خودمو "خوشحال " نشون بدم !


پنجشنبه

با کرختی از خواب بیدار می شم . یادم میفته که کلاس یوگا دارم. خوشحال می شم و راه میفتم...

آخر هر جلسه مربی برامون پیام مهر رو می خونه :

"سلام بر زندگی"

"سلام بر سلامتی"

"سلام بر تلاش و کوشش"

"سلام بر عشق، عشق به همه چیز "

.....

به این جمله ها فکر می کنم. دوستشون دارم.


برای جمعه نهار مهمون داریم. بنابراین بقیه پنجشنبه به نظافت خونه و خرید و ...می گذره.

جمعه

خیلی خانمی می کنم و ساعت 9:30 از خواب بیدار می شم !

غذاها رو آماده می کنم و منتظر مهمونا می مونم. یکی یکی پیداشون می شه و من کم کم یادم می ره که خسته بودم...بی حوصله بودم ....یادم می ره که در طول هفته گذشته یه بغض عجیب خرخره ام رو چسبیده بود....

فرفری خانم هم تشریف میارن !

تا واردمی شه با هیجان می گه :

"خاله ....! یه چیز غافلگیر کننده برات دارم ! از ذوق می میری ! اولش با ک شروع می شه ! یالا بگو ! حدس بزن !"

می گم :"کیک ؟ کفگیر ؟ کفش ؟ "

می گه :"نه ! گوشواره !"

بعد یه جفت گوشواره واقعا خوشگل از کیفش بیرون میاره و با ذوق می گه :

"بفرمایید ! اینم کادوی شما ! سلیقه خودمه ! خودم انتخابش کردم ولی پولشو از خواهرم قرض گرفتم باید بهش پس بدم !"

من ذوق زده می شم و گوشواره ها رو گوشم می کنم .

بهش می گم :"امروز تو واقعا منو "خوشحال" کردی...."