|
|
آرزو |
 |
|
بچه که بودم یه تابلوی خوشنویسی بود با جوهر قهوه ای ، همون رنگی که من دوست دارم ، روی دیوار باریک راهرو . با شکسته نستعلیق نوشته بود :
" ترکِ آرزو کردم ، رنج هستی آسان شد "
تو عالم بچگی یه چیزایی از این جمله می فهمیدم . اما باورش نداشتم. باور نمی کردم که ممکنه آدم تو زندگی به جایی برسه که برای پایان بخشیدن به رنج و دردش و یا کمتر کردن اون ها دست از آرزوهاش بکشه.
اما امروز....
اما امروز که با همه وجودم ، با روح و جسمم ، احساس می کنم که ساختن یه آینده مطمئن ، تلاش برای یه زندگی سالم ، رسیدن به رضایت نسبی از خویشتن ، دست یافتن به آرزوهای کوچیک و بزرگ ، چقدر سخته و چقدر تلاش و پشتکار و از خودگذشتگی و هزینه مادی و معنوی و...می خواد ، می فهمم و باورش می کنم.
اما.... با همه سختی ها ، با همه نشیب و فراز ها ، با همه تجربه های گریز ناپذیر تلخ و شیرین ، می دونم که هرگز
دست از آرزو هام نمی کشم. من با همین آرزوها زنده ام.....
پی نوشت : دوستان خوب و همیشگی من . از همه به خاطر غیبتم و اینکه باعث نگرانیتون شدم معذرت می خوام. خوب نبودم. ولی حالا خوبم به لطف خدا.
|
|
|
|
|
|
| |