|
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
|
م س ت ی |
 |
|
موهای سیاه و بلندم در دست نسیم تاب می خورد ، گونه های سرخم در خنکای وزش باد تلطیف می شود، و قطرات ریز باران معلق در هوای مه آلود ، آهسته گام بر می دارم، با احساسی شبیه بی وزنی .... مثل پرنده ای با دو بال نا مرئی در خلسه ای بی انتها از زمین بلند می شوم.... آوازم با صدای ریزش نرم باران روی خاکی که بوی سبزی و طراوت می دهد در هم می آمیزد... دلم می خواهد با صدای بلند بخوانم... شاید فریاد بزنم... بدون ترس... ترس از قضاوت شدن... ترس از دیده شدن... ترس از "زن" بودن...
چه لذت بخش است در فاصله ای نه چندان دور از زمین ، رقص زیر آسمان فیروزه ای ..... چشم هایم سرخ است ، نه ، نه از اشک نیست... از حیرت نا شناخته هایی است که می بینم... انگار مویرگ های ملتهب چشمم تاب تماشای این "ناباورکردنی" را ندارد....
حتی در دنیای خیال
نوشته شده در : م س ت ی |
|
|
|
|
|
| |