دیشب خیلی شب عجیبی بود. عصر از شرکت که رفتم خونه بلافاصله با مخمل رفتیم خرید و تا 9:30 شب بیرون بودیم و از خستگی کف پاهام گز گز می کرد. انقدر خسته بودم که می ترسیدم نکنه نتونم شب بیدار بمونم. از ساعت 10 هم سر درد بدی گرفتم ...
مخمل رفت خوابید و من فکر کردم تا هر وقت تونستم بیدار می مونم و تا هر جا که حس و حال حقیقی اش بود دعا می کنم....
دیشب چند تا چیز جالب فهمیدم که دوست دارم با شما هم به اشتراک بذارمشون :
اول اینکه وقتی نام های خدا رو می خوندم و صداش می کردم بیش از همیشه مطمئن شدم که جای درستی قرار دارم و بی آنکه به ضعف های خودم در بندگی ام فکر کنم به این فکر کردم که در برابر چه عظمتی ، چه چیز های کوچیکی می خوام....
دوم اینکه برای اولین بار در زندگی ام اتفاق عجیبی افتاد...
تا دیشب یاد نداشتم که برای "سرزمینم " دعا کرده باشم.. ولی دیشب غم غریبی فضای سینه ام رو پر کرده بود و تا ساعتها نتونستم جز برای "سرزمینم " برای چیز دیگری به درگاه خدا التماس کنم....
و سوم اینکه دیشب برای آدم هایی دعا کردم که تنها به واسطه نوشته هاشون می شناسمشون .
دوستان خوبم ، قدیس عزیز ، ستاره جان ، حسین آقا ، غرغرو جان و میس شانزلیزه عزیز ، یاد هر 5 تا تون افتادم و براتون دعا کردم. و این تجربه دوست داشتنی ایی بود.
دیشب رو دوست داشتم. خیلی ....
"خدای عزیزم " ازت ممنون که خدای من هستی ....