عصر می رم خونه. یه کم زودتر از روزهای دیگه.
چند دقیقه بعدِ من مخمل هم می رسه . تصمیم می گیریم یه نیم ساعتی دراز بکشیم و بعد بشینیم سر درس و مشقمون !
اصلا نمی فهمم چطور خوابم می بره. انگار همه سنگینی تنم با تن تشک یکی می شه .
خواب می بینم من و مخمل (انگار دو تا بچه 10و12 ساله ایم ! ) تو حیاط یه مجتمع بزرگ داریم بازی می کنیم ! اونم توپ بازی !
من یه شلنگ تخته ای می ندازم که نگو !
بعد یهو خانم زبانمون (خانم زبان فعلی امونا !) سرشو از پنجره طبقه پنجم بیرون میاره و یا عصبانیت بلند می گه :
"بچه ها بسه دیگه ! یللی تللی ، بسه ! بدویین برین سر درستون ! یا لا ! "
از خواب می پرم. هوا تاریک شده. نمی دونم الان کجام ؟ کِیه ؟! صبحه ؟! شبه ؟! باید پاشم حاضر شم برم شرکت ؟!! باید دوباره بخوابم ؟!
تا اینکه مخمل جان میاد و می گه : "هیچ فهمیدی ناغافل 2 ساعت خوابیدیم !!!!" 
دوباره امروز صبح مخمل آروم صدام می کنه :"عزیزم ، پاشو ...خواب نمونی !"
می خوام بپرم ماچش کنم ! خدا می دونه از چه کابوس وحشتناکی منو نجات داد !
فکر می کنید چه خوابی می دیدم ؟!
هیچی ، خانم زبانمون ! کله بنده رو دولّا کرده بود به خاطر انجام ندادن تکالیفم داشت یه طرف سرمو با ماشین می تراشید !!!!
یکی نیست بگه باباجون تو بچه بودی اینقدر از معلمات نمی ترسیدی ! اونا از تو حساب می بردن ! حالا که دور جونت خرس گنده شدی کابوس معلمتو می بینی ؟! جل الخالق !